این دومین هفته ای ایه که از ساعت هشت صبح می آم سر کار، خیلی خواب آلود و خسته ام. قدقدم هم صبح ها خیلی سخت از جا پا می شه ولی اینقدر خانومه که هیچی نمی گه. از بیداریش تا اینکه توی مهد می ذاریمش و می ریم 15 دقیقه بیشتر طول نمی کشه اونوقت نازنینم کاملا خوش اخلاقه و قربون صدقه قاقا = پرنده و مورچه ها می ره.
ولی خب امروز صبح وقتی داشنیم می ذاشتیمش مهد بغض کرد آخه طفلک اولین بچه ای بود که وارد مهد شده بود و هنوز هیچکی اونجا نبود. خلاصه قلبم کنده شد.
من هیچ وقت برای گذاشتن لینک کسی توی وبلاگم ازشون اجازه نگرفتم... باید اجازه می گرفتم؟؟
هرا برامون بریانی هندی درست می کنه که خیلی عالی و خوش مزه است. رفته چند جای دیگه چند تا مادام دیگه رو دیده و به این تیجه رسیده که بهتره ما رو دو دستی بچسبه انگار!
البته برای من مهم اینه که تا اونجایی که من می بینم با قدقد خوبه.
شنبه ها بهترین و بدترین روز هفته است برام. در حالی که همش خیلی خوشحالم که با قدقدم اما همش ناراحت هم هستم که از فرداش به مدت 5 روز تمام مدت نمی بینمش و باهاش نیستم.
برام زندگی ایده آل اینه که خونمون 2 خوابه بود و مید داشتیم و قدقد مهد می رفت و من هم نمی رفتم سرکار ..
(یعنی به حقوق من احتیاجی نبود) و من هم الان با خیال راحت حامله می شدم و یک تا دو تا بچه دیگه می آوردم.
اما خب دیگه چون آدم نمی تونه همه چیز رو در این دنیا با هم داشته باشه باید به همینی که هست راضی باشم و خدا رو شکر کنم.
فکر می کردم یکی از رییسهام ازم خوشش می آد و می خواد کارم رو درست کنه. به نظر می رسه که کاملا در اشتباه بودم. اگر اشتباه کرده باشم امکانش هست که ماه دیگه مجبور شم شیفت ده و نیم تا هشت شب بیام سرکار ..
چقدر احمقانه است که آدم برای خودش یک سری شدید خیالبافی کنه و توی خیالات خودش غرق بشه در حالی که اصلا هیچ خبری نیست که نیست ... خیلی احساس احمق بودن بهم دست داده.
من یک جایی توی مراحل تکاملم جا مونده ام و از یک حدی بزرگتر و فهمیده تر نشده ام. کسی که من رو برای اولین بار می بینه فکر می کنه که به به ... ووووه و این حرف ها ... بعد که کمی از آشناییمون می گذره یک کم فکر می کنه و سر تکون می ده که نه بابا این طور ها هم نیست :(
قدقدی نه تنها در قیافه که در کارها و رفتار هم کپی عزیزترینه و من خیلی از این لحاظ خوشحالم. و البته عزیزترین هم خیلی خوشحاله. مثل اون همه چیز و همه جا یادش می مونه و هر چیزی رو کافیه فقط یک بار بهش بگی. خیلی خیلی خوشحالم که اینطوریه ولی یک خورده احساس تنهایی می کنم الان.
دلم یک چیزی می خواد که نمی دونم چیه ... دلم می خواد یک کاری کنم که نمی دونم چیه ..
دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶
من شب ها مالیخولیایی می شم. عزیزترین می دونه که از ساعت 5/10 به بعد دیگه نمی شه با من حرف زد! شب ها دلم تنگ می شه. شب ها از همه چیز ناراضی ام ومی خوام همه چیز رو تغییر بدم (البته غیر از بوی عزیزترینم و غیر از سر خیس و عرق کرده قدقدم!)
شب ها خونمون کوچک تر می شه. محل کارم دورتر و من خسته تر.
شب ها عهد می کنم که از فردا سر کار نمی رم و حتما می خوام برگردم ایران و از پرستار قدقد خیلی عصبانی ام و می خوام کله معلم مهد قدقد رو بکنم.
شب ها پاهام درد می کنه و کمرم خیلی درد می کنه و خیلی زشتم و روز به روز دارم زشت تر می شم و این 5 کیلوی لعنتی اضافه رو هرگز نمی تونم کم کنم و ترافیک اعصاب خرد کن دبی رو دیگه اصلا نمی تونم تحمل کنم و هرگز تو عمرم نمی تونم فوق بخونم و همیشه انگلیسی ام در همین حد مزخرف خواهد موند.
شب ها بدترین مادر دنیا و بدترین همسر دنیا و بدترین دختر دنیا و بدترین خواهر دنیا هستم.
شب ها خیلی خیلی خسته ام و غمگین ... و این تنها وقتی ایه که با خانواده نازنینم می تونم بگذرونم ..
اما به محض اینکه نور روز از پنجره می آد تو می تونم (انرژی دارم) برم حموم و دیگه اونقدر ها هم زشت نیستم و دخترم خیلی خوش اخلاقه و راحت و سریع لباسش رو می پوشه و خونمون خیلی قشنگه و جای عزیزترین که زودتر از ما از خونه رفته، خیلی خالیه و بسته بندی نهار خودم و قدقد خیلی مزه می ده و ..
عاشق اون لحظه ای هستم که لباس پوشیده و خیلی مرتب و قشنگ دست در دست هم از آسانسور می آییم بیرون ..
کسی که اون لحظه ما رو ببینه از شب های من هیچ خبر نداره و هیچ نشانی ازشون نمی تونه توی اون لحظه پیدا کنه.
و بعد تمام روز رو که انرژی دارم و همه مشکلاتم قابل حله و خوشحالم و خودم رو و عزیزترینم رو و دخترم رو و خونمون رو و کارم رو خیلی دوست دارم ... از عزیزانم دورم ....
دنیای غریبی ایه.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶
من گم شده ام. نمی دانم چه می خواهم. یک لحظه چیزی را با شدت تمام می خواهم و لحظه دیگر اصلا نمی خواهمش.
من گم شده ام. چه چیزی درست است و چه چیزی نیست؟
من، آدمی که خطوط برایم چنان واضح و روشن است که از اینکه دیگران آنها را نمی بینند، متعجبم؛ هیچ نمی دانم.
قدم بعدیم چه باید باشد؟ نمی خواهم حیاتم را در بی خبری و بلاتکلیفی بگزرانم.
من گم شده ام و از هیچ چیز بیش از گم شدن نمی ترسم.
حال می بینم که می توانند اوقاتی وجود داشته باشند که هیج ندانی درست چیست و نادرست چیست.
چنین گم شده! من که هستم و به کجا می روم. من خوب نیستم. من نادانم و در نادانی خود می مانم.
من گم شده ام و برای من یافتنی وجود ندارد.
زندگی کردن یعنی پیمودن یک سری مسیر پیموده شده؛ گفتن یک سری حرف گفته شده، شنیدن یک سری حرف شنیده شده ...
من که هستم؟؟؟؟ نمی دانم.
سهشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶
پیش به سوی ترک دبی
اتفاق عجيبی افتاده، تصميم گرفتم به ترک دبی و اگر خدا بخواد برای کانادا يا استراليا.اگر کسی راهنمايی ای می تونه بکنه لطفا دريغ نکنه.
دليلش اينه که دبی واقعا دیگه جای زندگی نيست. خيلی خيلی شلوغ شده و ترافيک بی داد می کنه. من مسيری رو که پياده ۳۰ دقيقه است با ماشين ۲۵ دقيقه ای می آم با کلی اعصاب خردی.
با اين راننده های هندی وحشتناک که اصلا سايز ماشينشون دستشون نيست که همه راننده ها می دونن که اين بزرگترين گناه در رانندگی ايه.بعد با اين راننده های عرب وحشتناک که فقط می خوان ماشين های مدل بالاشون رو بغرونن (صدای موتور ماشين رو تا آخرين حد در آرن) و اصلا براشون مهم نيست که چقدر اين رانندگی خطرناکه و چقدر باعث کشت و کشتار می شه هر سال.
بعد هم دو تا اتفاق عجيب افتاده، دو تا برخورد عجيب با عرب های لوکال (اماراتی)، که ما رو بيشتر از اونها متعجب کرده چون ابدا امکان نداشت همچين اتفاقاتی ۳ سال پيش بیافته. اينقدر عرب های مخصوصا اماراتی و سعودی مودب و با شخصيت بودن (به قول سطحيش می گن پول داشتن بهشون کلاس هم داده) که هميشه از برخورد باهاشون لذت می برديم. ولی خدا نصيب نکنه شلوغی، ترافيک وحشتناک و آلودگی هوا اين ها رو هم ديوونه کرده.
مورد اول اين بود که قدقد مريض بود و رفته بوديم دکتر برگشتنی، پشت چراغ قرمز، ما داشتيم در مورد نتايج ويزيت دکتر حرف می زديم و قدقد توی صندليش (عقب) در حال غر زدن بود و ما حواسمون پرت شد و چراغ رو که سبز شده بود نديديم. ماشين عقبی که يک آئودی خفن بود با يک عرب لوکال سوارش شروع به بوق زدن و چراغ زدن کرد. محلش نذاشتيم وقتی که چراغ (بعد از صد سال) دوباره سبز شد ديديم سعی می کنه بپيچه جلوی ما، ما هم گاز داديم و دور شديم فکر کرديم که تموم شده ديگه. بعد يکهو ديديم دنبالمون کرده و داره با چه سرعتی سعی می کنه بپيچه جلومون. ای بابا چه خبره. وقتی بالاخره تونستيم يک جايی کنار بزنيم و طرف هم کنار زد شروع به داد و بيداد کرد و لب مطلب هم اين بود که چرا سبز شد راه نيافتادی. عزيزترين از همون اول هم هی سعی می کرد آرومش کنه ولی فايده نداشت. حالا مردم هم همه هندی هيچکی جرات نمی کنه بياد نرديک. خلاصه که ديدم نمی شه از ماشين پياده شدم و قدقد رو که حالا داره مثل ابر بهار گريه می کنه بغل کردم و اومدم می گم بابا چکارمون داری؟ ديدم نخير يارو بی خيال نمی شه و چنان کولی بازی راه انداخته که بيا و ببين همش هم می گه که من تو ارتشم الان زنگ می زنم دوستم بياد پدرتون رو درآره!! عجب!! من هم ديدم که نخير نمی شه. حالا یک ساعته که ما دو قدمی خونمون با بچه مریض معطلیم. بنابراين ديگه ديدم نبايد دست رو دست بذارم اومدم وسط خيابون و ماشين ها رو نگه داشتم و شروع کردم به داد و جيغ زدن. که ای وای به داد برسيد يک مرد بين شما پيدا نمی شه بياد ما رو از شر اين نامرد نجات بده (حالا همش به انگليسی!!) خلاصه که تک و توک عربی که وسط دريای هندی بودن اومدن جلو با اين عرب زبون نفهم داستان ما صحبت کردن اون هم سوار آئوديش شد و گاز داد و رفت!!! به همين راحتی.
در حالی که دقيقا همين اتفاق چراغ عوض شدن و ندیدن برای عزيزترين قبلا (۳ سال پيش) افتاده بود و ماشين عقبی حتی بوق هم نزده بود .. خب چه اشکال داره الان سبز می شه می ريم.این مساله مال ۳ ماه پیشه. دو سه روز پیش هم یک خانوم لوکال با suv خیلی گنده اش نزدیک بود بزنه به خانوم نازنین میانسالی که همراهمون بود. من که گقتم ای چه خبره؟ زده روی ترمز و فحش و داد و بیداد به جون من که من می دیدم، اگر تو عینکی هستی و نمی بینی من می دیدم و می دونستم بهش نمی خورم (رو رو برم!) و خلاصه که استیوید شیعه گو بک تو یور کانتری و هو ریسپکت فور پیپل او دیس کانتری و .. خلاصه که چون نزدیک بود به ما بزنه ما بدهکار شدیم!!
غير از بدذاتی عربهای اين داستان عامل به شدت تحريک کننده اعصاب، ترافيکی ايه که کسی (مخصوصا لوکال ها و قدیمی ترها) اصلا بهش عادت نداره و همه رو ديوونه می کنه. حالا تصميم من و عزيزترين اينه که ما سعی کنيم تا اونجايی که می شه آروم بمونيم و ما ديوونه نشيم.ولی خب دلیلی نداره که اینجا رو تحمل کنیم. بعد از راه افتادن مترو و احتمالا کم شدن ساخت و سازها، بلکه این عربها دست از پروژه های عجیب و غریب بردارن و اینجا بشه جای زندگی که خودشون می گن سال ۲۰۱۵ خواهد بود. اونوقت ما (اگر خدا بخواد) می تونیم با یک پاسپورت دیگه برگردیم و خواستیم بمونیم اینجا ... همه اینها توی سرم می گرده .. نظر شما چیه؟
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۹ ق.ظ.
0
نظرات
پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶
يک بحران عجيب و غريب رو پشت سر گذاشتم چند وقتی يک آدم ديگه شده بودم. خودم رو نمی شناختم انگار روحم تسخير شده بود.خيلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که همه چيز به خير گذشت و همه چيز به سلامت گذشت. خيلی خيلی خدا رو شکر.
پنج شنبه آينده دارم می رم تهران فقط با پرداخت ۱۱۰ درهم! اون هم با هواپیمایی امارات! چون دارم از مايل هايی که عزيزترين حين سفرهای زيادش به اينور و اونور جمع کرده استفاده می کنم.اين طوری صاحب بليط شدن خيلی مزه می ده. دخترکم هنوز دو سالش نشده و هنوز بليط نمی خواد. البته که می خواد ماشا الله چون کاملا ديگه عقلش می رسه.اگر خدا بخواد يک يا دو سفر مجانی ديگه هم می تونم برم.همزمان با سفر ما عزيزترين می ره به عربستان سعودی!! دوست و همکار مصريش می خواد به زور ببردش مکه. من هم بهش می گم جلال آل احمد هم رفته ديگه تو هم بهتره بری و اونجا رو ببينی. مامانم خيلی خوشحاله که داماد لامذهبش حاجی می شه ! از همين لحظه اول که بد جور تو ذوق عزيزترين خورده چون دوست مصريش با تاکيدات فراوان گفته بايد شيو کنی هااااااااخلاصه شاکی ايه که اين مذهب بدجوری به جاهای خصوصی آدم کار داره و می گه که کاملا معلومه که برای عربهای کل کثافت ۱۴۰۰ و خورده ای سال پيش اومده که همش رو شستشو و تميزی تاکيد داره در حالی که مسيحيت اولش می گه به کسی بدی نکن! يعنی که چقدر شيوه های اين دو دين با هم فرق داره.در هرصورت من دارم می آم تهران هورررا.
دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵
عيده و دبي هنوز خيلی خنکه، اينقدر خنک که صبح جرات نکردم دوش بگيرم.
عيده و سبزه سبز نکردم (چه حيف). هنوز ماهی نخريديم (قدقدی خيلی دوستش خواهد داشت).
عيده و خونه تکونی نکرديم (قبل از آمدن مادرجون و سرکار اومدن من خونه تکونی کرديم همزمان با سال نوی ميلادی!)
عيده و از مامان و بابام دورم و از تعطيلات طولانی عيد خبری نيست، عزیزترین چهارشنبه و پنج شنبه رو تعطیله اما من هنوز در مورد چهارشنبه هم مطمئن نیستم.
عيده و هنوز سنبل نخريدیم و هنوز هيچ کارت تبريکی نفرستادیم.
عيده و ما از ايران مهمون داريم البته تو هتل اقامت دارن، اما عصرهامون همش با اونها می گذره.
عيده و من دلم می خواد برای قدقد لباس نو بخريم که آستين هاش هم براش اندازه باشه. آخه اين دختر ناز ما وقتی لباسی رو تنش می کنيم که آستينش (حتی اگه فقط یک کمی) براش کوتاه شده، خيلی شاکی می شه و هی می خواد آستينش رو بکشه که اندازش بشه!
عيده و من دارم بليط می گيرم برای ايران اما برای آخر فروردين وقتی که همه داستان عيد تموم شده.
عيده و من دلم بهار می خواد. دلم بوی بهار رو می خواد، دلم يک درخت پرشکوفه می خواد.
عيده ... عيدتون مبارک. عيد خوبی داشته باشيد ... سال خوبی داشته باشيد.
پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵
وقتی افتخاری می خونه بردی از يادم آدم دلش می خواد دوباره عاشق بشه.عاشقی يعنی حرف زدن های طولانی از همه چيز و همه جا و همه کس .. راه رفتن های طولانی، زير آفتاب سوزان يا بارون فرقی نمی کنه . اگر من با توام همه چيز خوبه و
عشق يعنی بعد از دو ساعت پياده روی زير آفتاب داغ تير ماه تهران وقتی از هم جدا شديد و اون بر می گرده سرکار و تو قراره مثلا از دانشگاه بری خونه، توی شهرستانی هلو انجيری ببينی که خيلی دوست داره و نتونی نخريشون (حتی اگه مجبور باشی همه پول تو جيبيت رو برای ۲ کيلو هلو انجيری اعلا بدی) و بعد دوباره برگردی ميدون فردوسی از تلفن عمومی ميدون بهش زنگ بزنی و منتظر بمونی تا بتونه کارهاش رو زمين بذاره و دوباره بياد پيشت ... يک پياده روی دو ساعته ديگه و اينبار با هلو انجيری ... اینقدر توی این آفتاب راه می ریم تا تمام پوست پشت گردنت می سوزه و برنزه می شه.
بردی از يادم .. دادی بر بادم رو که افتخاری می خونه آدم دلش می خواد دوباره عاشق بشه ..هلاک بشه برای بوش .. برای دستهاش که چقدر چقدر چقدر قشنگن .. بميره برای لبخند مردونش که آدم رو اونطور خجالت زده می کنه وقتی ازت تعريف می کنه ..
کی آیی به برم ای شمع سحرم ... دلت می خواد دوباره ببوسيش انگار که اولين باره می خوای ببوسيش روی اون پله های چاپخونه و خجالت می کشيد ولی تو انگار زندگيت به اين بوسه بنده ..
عزيزترينم دوستت دارم بيش از هميشه.
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
من عاشق آسون نشوی ابی هستم.
دخترم از هفته پيش ديگه گريه نمی کنه وقتی می ذارمش مهد. تازه باهام بای بای هم می کنه!
امروز پرستارش مريض بوده و نيومده نگهش داره، بنابراين بعدازظهر رو هم می مونه مهد. کلی بابتش ذوق کرده (عزيزترين می گفت). کی باورش می شد؟!
چقدر اينکه خونه و محل کارهامون و مهد قدقد به هم نزديکن عاليييييييييييييييييييييه. وقتی می خواستیم خونه اجاره کنیم این تنها شرطمون بود. به خاطر اینکه اجاره ها خیلی بالاست یک خونه فسقلی ۴۴ مترمربعی داریم، ولی راضی هستیم به خاطر نزدیکیش و مرکز شهر بودنش.
موبايل جديد خريدم. موبايل قبليم که يک سونی اريکسون عسل بود و يک هديه سورپريز حسابی از طرف يک عزيزترين دشداشه پوشيده توی فرودگاه دبی وقتی بعد از ۳ ماه می ديدمش بود، به رحمت خدا رفت. (این اتفاق مربوط به ۵/۴ سال پیشه!)موبايل جديدم از صبح همه رو توی شرکت گذاشته سر کار. آخه خيلی باحاله و اصلا قيمتش بهش نمی آد. فقط ۱۶۹ درهم!!
ماشین جديد هم خريديم. چاره ای نبود توی اين شهر خنگ که از وسايل نقليه عمومی عملا خبری نيست، نمی شه بدون ماشين سر کرد. متاسفانه يک ماشين تک سرنشين ديگه هم به آلوده کنندگان محيط زيست و ترافيک سازان اضافه شد. ولی خداييش خيلی ماشين خوشگليه! مبارک عزيزترين. براش یک صندلی ماشین هم گرفتیم که قدقد بشینه توش.
موهام رو کوتاه کوتاه کوتاه کردم. الان چک کردم موهام از موهای همکارهای مرد تو اتاقم کوتاه تره!
عزیزترین پاسپورتش رو تمدید کرده. به خاطرش کلی کار اداری کرده و دوندگی و عکس جدید و ..
همه اين اتفاقات خفن هفته پيش و بيشترش ديروز به نتیجه رسیده. ديگه نفسمون بالا نمی آد. اسلو داون اين چه وضعی ايه بابا!
تصميم گرفتم آخر فروردين برم تهران، پيش مامانم. من اصولا فقط و فقط می خوام پيش مامانم باشم وقتی ميرم تهران. به قول دوست عزيزم لوسم ديگه.ولی خوب واقعا الان ۵/۵ ماه تمامه که نديدمش. تا ببينمش می شه تقريبا ۷ ماه. فقط ۱۰ روز می بینمش .. حق دارم ديگه. ولی بعد از اون هر سه ماه ۱۰ روز می رم تهران با توجه به مرخصی های شرکتی.همه چيز خوبه فقط شلوغه، همين.مرسی از همه عززانی که وقتی داشتم از استرس و ناراحتی ديوونه می شدم بهم اطمينان دادن که همه چيز خوب می شه ... خيلی ممنون از محبت همه شما. خيلی کمکم کرديد و شد! مرسی.راستی نمی دونم دوباره انتيشن چه بلايی سرش اومده و کامنت هام گم شدن.
راستی يک دعوتی کرده بود آقای فرجام که آهنگ عاشقانه و فيلم دوتاييتون رو بگيد. آهنگ ما تو نسيم خوش نفسی بود ... (ما عشق شجريان ها اين کار افتخاری شد آهنگمون .. چه می شه کرد مثل کارت دعوت عروسيمون که با اين همه ارادت به حافظ بيتی از سعدی بود:گويند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد؟ اکسير عشق در مسم اميخت زر شدم. بعدها با فيلم ليلا اين آهنگ تثبيت شد ولی با کارهای بعدی آقای افتخاری ديگه حرفش رو نزديم! آخه عشق و عاشقی ما مال ۱۰ سال پيشه .... اوووه)
فيلم مشترکمون هم "خانه دوست کجاست" من مطمئن بودم اگر بگم بهترين فيلمی که تو عمرم ديدم خانه دوست کجاست ه، بهم می خنده ولی در کمال تعجب اين همون چيزی بود که خلع سلاحش کرد :)
حالا بايد کسی رو دعوت کنم؟ فقط ببخشيد که دير شد خيلی گرفتار بوديم.
چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

مهمونی بوديم دوستمون زنگ زد، فرياد می زد. از صداهای توی تلفن می شد فهميد که توی جای خیلی شلوغی ايه. عجيب بود چون نيمه شب بود. فرياد می زد: کمک، کمک کنيد، بچه ها رو کشتن.
-کجايی ممد؟ چی می گی؟ چه خبره؟
-تو کويم .. کجاييد شما؟ بچه ها رو کشتن.
-کوی؟ کوی دانشگاه يعنی؟ اميرآباد؟
-آره بابا، بيا بيا ببين، وای خدا از پشت بوم انداختنش پايين .. فقط بياين کمک ..
-چی داری می گی ممد؟ چه خبره؟ مگه می شه؟
...
چی شد؟ اا قطع شد.
-عزيز چی شده؟
-نمی دونم. ممد بود می گفت کمک!
کمک! يعنی چی؟ اين ممد هم که با اين نصف شب زنگ زدن هاش!
فرداش سر کارم، عزيزترين زنگ می زنه.
-ديشب به کوی حمله کردن بچه ها رو زدن و بردن ..
-اااا يعنی تلفن ممد؟
-آره
-بريم پيش بچه ها
-می ام دنبالت ...
برای اينکه کاری کرده باشيم با توجه به آمار گمشده های اون روز و کشته های احتمالی که هی تعدادشون بالاتر به گوشمون می رسيد، رفتيم از مامان عزيزترين يک قواره پارچه مشکی که مربوط به مراسم عزاداری عمه عزیزترین بود رو گرفتيم، کلی بازوبند درست کرديم و رفتيم کوی.
از همون سر چهارراه اميرآباد و جلال آل احمد، بچه ها راه رو بسته بودن. چند تايی رو شناختيم و راهمون دادن. شروع کرديم به بستن بازوبندها ..
-ببند به پيشونيم ..
-آخه اين ها کوتاهن.
-حالا امتحان کن
-خوب شد؟
-آره
-به بازوت هم ببندم؟
-باشه
کاش روی ماهت رو بوسيده بودم احمد
کاش دستم شکسته بود و اون بازوبند سياه رو نمی بستم برات
کاش اينقدر خوش تیپ نبودی توی اين عکس
کاش من رو گرفته بودن به جای تو
عزيزترين هروقت حرف برگشتن به ايران رو زدم احمد باطبی رو به يادم بيار ...
هروقت که حرف تو رو می زنيم من و عزيزترين فقط نگاهی پر از شرمندگی به هم می اندازيم و می گيم ما می تونستيم به جای تو باشيم ...
ما رو ببخش
پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵
بانو قدقد و قاقا

وقتی که قدقدی به دنيا اومد بايد براش پاسپورت می گرفتيم که بعد ويزای اقامتش توی امارات رو، توی اون بزنيم چون می خواستیم توی ۴ هفتگی قدقدی بریم تهران!. (بعدا البته قانون عوض شد). از کنسولگری گفتن که جزو مدارک لازم سه قطعه عکس پرسنلی ايه! حالا بيا از بچه ۳ هفته ای عکس پرسنلی بگير. ما هم که مثل هر پدر و مادری در برابر اولين بچه اش، فکر می کرديم بچمون الانه که بشکنه! يک عالمه لباس تنش می کرديم. جرات نداشتيم از خونه بيرون ببريمش (غير از سفر به ايران البته!!). خلاصه که عزيزترين يک عکس توی يک لباس صورتی با يک کلاه صورتی کیپ روی سرش، ازش گرفت که ما بهش می گيم ْ رفتگر نمونه محل! ْ آخه توی اين عکس سياهی خاکستر اسفند که به پيشونيش ماليده بوديم هم معلومه! بعد عزيزترين توی کامپيوتر اون خاکستر رو حذف کرد و همون عکس شد عکس پاسپورت دخترک! که کلی هم کارمند سفارت قربون صدقه اش رفته بود.
حالا هم برای مهدش عکس می خوان. اين دفعه ديگه دستمون بازتر بود. کلی گشتيم تا يک عکس دخترونه پيدا کنيم و همون رو باز عزيزترين ويرايش کرد و پرينت گرفت برای مهد خانوم خانوما.
دختر کوچولوی ناز من شبيه پسرهاست. گوشهاش هم که سوراخ نيست و من هم که همش لباس های پسرونه و راحت و آبی رنگ تنش می کنم. حالا کم کم دارم از پرستارش ياد می گيرم که لباس چين چينی و جوراب شلواری پاش کنم. براش ۳ تا جوراب شلواری خریدیم. وقتی لباسش رو تنش می کنم، بهش می گم خيلی خوشگل شدی. اون هم می دوئه می ره جلوی آينه خودش رو نگاه می کنه و ذوق می کنه.
اگر روی لباسش تصوير فيش=ماهی يا توپا=هر چيز کمی تا قسمتی گرد! و يا گل باشه که ديگه هيچی حسابی کيفور می شه.
امروز روز آشنايی با گياه بود توی مهدشون. برامون نامه داده بودن که يک گياه همراه بچتون بفرستيد. ديشب نزديک ساعت ۱۰ يکهو يادمون افتاد که هنوز گياهی براش تهيه نکرديم. سريع (یک و نيم دقيقه فقط طول کشيد حاضر شیم که خودش يک رکورده) از خونه زديم بيرون. بچم خودش دلش کاکتوس می خواست چون بالای خارهاش يک گل خوشگل داشت، ولی ما از خارش ترسيديم و يک گياه برگدار براش خريديم که هيچ تحويلش نگرفت. من البته اصلا نمی دونم که گلگلک ما چی از برنامه سبز امروز مهدشون فهميده ولی خبر دارم که بعد از فعاليت سبزش حسابی گرسنه شده و همه غذاش رو خورده!
بعضی وقتها دختری وقتی راه می ره دستهاش رو به تقلید از باباش می ذاره پشتش و آروم آروم قدم می زنه و برای اطرافش سر تکون می ده. بعضی وقت ها بعد از اینکه لباسش رو پوشید دلش می خواد کیفش رو بندازه توی بازوش و راه بره. بعضی وقتها هم بارنیش رو می ذاره توی کیفش و می گیره دستش و با خودش این ور و اون ور می بره. عاشق کفش هاشه. همشون رو هی می گیره دستش از این ور به اون ور. بعضی وقتها هم می آره که توی خونه پاش کنم و هی ذوق می کنه و می گه: پاش=کفش. وقت می خوام کفشش رو در آرم باید با احتیاط این کار بکنم وگرنه گریه سر می ده که دوباره پام بره. دیگه هم مهلت نمی ده که پاش کنم و هی گریه می کنه! وقتی هم که کفشش رو درآوردم سریع باید تمیزش کنم چون الانه که عین عروسک بغلشون کنه و نازشون کنه.
از مادرجون خواهش کرده بوديم از کتاب های کانون برای قدقدی بيارن چون عشق قدقدی قبل و بعد از بارنی کتابه. يکی از کتاب ها ْدويدم و دويدمْ ئه که بچمون تهش رو که می گه: بالا رفتيم دوغ بود .. پايين اومديم ماست بود، خيلی دوست داره و تکرار می کنه ولی کتابی که عاشقانه دوست داره که ما واقعا فکر می کرديم براش هنوز خيلی زود باشه کتاب بارون نوشته احمد شاملو و با نقاشی های ابراهيم حقيقی ايه. عاشق لک لک هاست و اسمشون رو هم رسما گذاشته قاقا! خلاصه که کتاب قاقا تا حالا ۵-۶ باری دوخته شده و تمام صفحاتش چسب کاری شده و هنوز هم عشق بلا منازع قدقدی ايه.
روی جلد کتاب نقاشی ابره و زيرش نوشته بارون. حالا اين چند روزه که اينجا همش ابری و بارونی ايه هی به آسمون اشاره می کنه و می گه بارون بارون. البته اول دنبال ماه می گرده بعد که پیداش نکرد می گه بارون. ولی به قطره های بارون که می چکن می گه آبا=آب!
دیشب که رفتیم براش گیاه بگیریم زیر آبا، هات داگ خوردیم و خیلی چسبید.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۴۱ ب.ظ.
0
نظرات