
مهمونی بوديم دوستمون زنگ زد، فرياد می زد. از صداهای توی تلفن می شد فهميد که توی جای خیلی شلوغی ايه. عجيب بود چون نيمه شب بود. فرياد می زد: کمک، کمک کنيد، بچه ها رو کشتن.
-کجايی ممد؟ چی می گی؟ چه خبره؟
-تو کويم .. کجاييد شما؟ بچه ها رو کشتن.
-کوی؟ کوی دانشگاه يعنی؟ اميرآباد؟
-آره بابا، بيا بيا ببين، وای خدا از پشت بوم انداختنش پايين .. فقط بياين کمک ..
-چی داری می گی ممد؟ چه خبره؟ مگه می شه؟
...
چی شد؟ اا قطع شد.
-عزيز چی شده؟
-نمی دونم. ممد بود می گفت کمک!
کمک! يعنی چی؟ اين ممد هم که با اين نصف شب زنگ زدن هاش!
فرداش سر کارم، عزيزترين زنگ می زنه.
-ديشب به کوی حمله کردن بچه ها رو زدن و بردن ..
-اااا يعنی تلفن ممد؟
-آره
-بريم پيش بچه ها
-می ام دنبالت ...
برای اينکه کاری کرده باشيم با توجه به آمار گمشده های اون روز و کشته های احتمالی که هی تعدادشون بالاتر به گوشمون می رسيد، رفتيم از مامان عزيزترين يک قواره پارچه مشکی که مربوط به مراسم عزاداری عمه عزیزترین بود رو گرفتيم، کلی بازوبند درست کرديم و رفتيم کوی.
از همون سر چهارراه اميرآباد و جلال آل احمد، بچه ها راه رو بسته بودن. چند تايی رو شناختيم و راهمون دادن. شروع کرديم به بستن بازوبندها ..
-ببند به پيشونيم ..
-آخه اين ها کوتاهن.
-حالا امتحان کن
-خوب شد؟
-آره
-به بازوت هم ببندم؟
-باشه
کاش روی ماهت رو بوسيده بودم احمد
کاش دستم شکسته بود و اون بازوبند سياه رو نمی بستم برات
کاش اينقدر خوش تیپ نبودی توی اين عکس
کاش من رو گرفته بودن به جای تو
عزيزترين هروقت حرف برگشتن به ايران رو زدم احمد باطبی رو به يادم بيار ...
هروقت که حرف تو رو می زنيم من و عزيزترين فقط نگاهی پر از شرمندگی به هم می اندازيم و می گيم ما می تونستيم به جای تو باشيم ...
ما رو ببخش
چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵
پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵
بانو قدقد و قاقا

وقتی که قدقدی به دنيا اومد بايد براش پاسپورت می گرفتيم که بعد ويزای اقامتش توی امارات رو، توی اون بزنيم چون می خواستیم توی ۴ هفتگی قدقدی بریم تهران!. (بعدا البته قانون عوض شد). از کنسولگری گفتن که جزو مدارک لازم سه قطعه عکس پرسنلی ايه! حالا بيا از بچه ۳ هفته ای عکس پرسنلی بگير. ما هم که مثل هر پدر و مادری در برابر اولين بچه اش، فکر می کرديم بچمون الانه که بشکنه! يک عالمه لباس تنش می کرديم. جرات نداشتيم از خونه بيرون ببريمش (غير از سفر به ايران البته!!). خلاصه که عزيزترين يک عکس توی يک لباس صورتی با يک کلاه صورتی کیپ روی سرش، ازش گرفت که ما بهش می گيم ْ رفتگر نمونه محل! ْ آخه توی اين عکس سياهی خاکستر اسفند که به پيشونيش ماليده بوديم هم معلومه! بعد عزيزترين توی کامپيوتر اون خاکستر رو حذف کرد و همون عکس شد عکس پاسپورت دخترک! که کلی هم کارمند سفارت قربون صدقه اش رفته بود.
حالا هم برای مهدش عکس می خوان. اين دفعه ديگه دستمون بازتر بود. کلی گشتيم تا يک عکس دخترونه پيدا کنيم و همون رو باز عزيزترين ويرايش کرد و پرينت گرفت برای مهد خانوم خانوما.
دختر کوچولوی ناز من شبيه پسرهاست. گوشهاش هم که سوراخ نيست و من هم که همش لباس های پسرونه و راحت و آبی رنگ تنش می کنم. حالا کم کم دارم از پرستارش ياد می گيرم که لباس چين چينی و جوراب شلواری پاش کنم. براش ۳ تا جوراب شلواری خریدیم. وقتی لباسش رو تنش می کنم، بهش می گم خيلی خوشگل شدی. اون هم می دوئه می ره جلوی آينه خودش رو نگاه می کنه و ذوق می کنه.
اگر روی لباسش تصوير فيش=ماهی يا توپا=هر چيز کمی تا قسمتی گرد! و يا گل باشه که ديگه هيچی حسابی کيفور می شه.
امروز روز آشنايی با گياه بود توی مهدشون. برامون نامه داده بودن که يک گياه همراه بچتون بفرستيد. ديشب نزديک ساعت ۱۰ يکهو يادمون افتاد که هنوز گياهی براش تهيه نکرديم. سريع (یک و نيم دقيقه فقط طول کشيد حاضر شیم که خودش يک رکورده) از خونه زديم بيرون. بچم خودش دلش کاکتوس می خواست چون بالای خارهاش يک گل خوشگل داشت، ولی ما از خارش ترسيديم و يک گياه برگدار براش خريديم که هيچ تحويلش نگرفت. من البته اصلا نمی دونم که گلگلک ما چی از برنامه سبز امروز مهدشون فهميده ولی خبر دارم که بعد از فعاليت سبزش حسابی گرسنه شده و همه غذاش رو خورده!
بعضی وقتها دختری وقتی راه می ره دستهاش رو به تقلید از باباش می ذاره پشتش و آروم آروم قدم می زنه و برای اطرافش سر تکون می ده. بعضی وقت ها بعد از اینکه لباسش رو پوشید دلش می خواد کیفش رو بندازه توی بازوش و راه بره. بعضی وقتها هم بارنیش رو می ذاره توی کیفش و می گیره دستش و با خودش این ور و اون ور می بره. عاشق کفش هاشه. همشون رو هی می گیره دستش از این ور به اون ور. بعضی وقتها هم می آره که توی خونه پاش کنم و هی ذوق می کنه و می گه: پاش=کفش. وقت می خوام کفشش رو در آرم باید با احتیاط این کار بکنم وگرنه گریه سر می ده که دوباره پام بره. دیگه هم مهلت نمی ده که پاش کنم و هی گریه می کنه! وقتی هم که کفشش رو درآوردم سریع باید تمیزش کنم چون الانه که عین عروسک بغلشون کنه و نازشون کنه.
از مادرجون خواهش کرده بوديم از کتاب های کانون برای قدقدی بيارن چون عشق قدقدی قبل و بعد از بارنی کتابه. يکی از کتاب ها ْدويدم و دويدمْ ئه که بچمون تهش رو که می گه: بالا رفتيم دوغ بود .. پايين اومديم ماست بود، خيلی دوست داره و تکرار می کنه ولی کتابی که عاشقانه دوست داره که ما واقعا فکر می کرديم براش هنوز خيلی زود باشه کتاب بارون نوشته احمد شاملو و با نقاشی های ابراهيم حقيقی ايه. عاشق لک لک هاست و اسمشون رو هم رسما گذاشته قاقا! خلاصه که کتاب قاقا تا حالا ۵-۶ باری دوخته شده و تمام صفحاتش چسب کاری شده و هنوز هم عشق بلا منازع قدقدی ايه.
روی جلد کتاب نقاشی ابره و زيرش نوشته بارون. حالا اين چند روزه که اينجا همش ابری و بارونی ايه هی به آسمون اشاره می کنه و می گه بارون بارون. البته اول دنبال ماه می گرده بعد که پیداش نکرد می گه بارون. ولی به قطره های بارون که می چکن می گه آبا=آب!
دیشب که رفتیم براش گیاه بگیریم زیر آبا، هات داگ خوردیم و خیلی چسبید.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۴۱ ب.ظ.
0
نظرات
چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵
Life is beautiful!
ساعت ۷:۴۵ صبحه. عزيزترين رفته حموم با صدای زنگ بيدارکن موبايلم از خواب بيدار می شم. صدای عطسه و سرفه های عزيزترين رو مي شنوم. طفلک دوباره سرما خورده ، آخه اين قدقد عزيزم ديگه همه ميکرب های عالم و آدم رو با خودش می آره تو خونه و ما هم هی سرما می خوريم. حالا خدا کنه مريضی سختی يک وقت از کسی نگيره.
در همون حالت خواب آلوده برای عزيزترين دستی به نشانه سلام و خداحافظی تکون می دم. يواشکی می گه قدقدی خيلی ديشب سرفه کرد ها. بهش می گم حالا نگاش کن چه خوشگل خوابيده. واقعا هم خيلی خيلی خوشگل و آروم خوابيده فرشته کوچولوی من.
حالا ۸:۱۰ صبحه. عزيزترينم رفته و من دارم آروم آروم لباس می پوشم. هيچ صدايی نمی کنم اما قدقد می فهمه مامانش پيشش نيست از خواب بيدار می شه و می خواد گريه کنه که می پرم پهلوش. سر خوشبوی عرق کرده اش رو بغل می کنم و بهش شير می دم. سعی می کنم خيلی آرامش داشته باشم. قراره ۵۰ دقيقه ديگه از هم جدا بشيم لازم نيست از حالا عزا بگيرم!
بعدش براش بارنی می ذارم که علاقه مند بشه از تخت بياد پايين. شروع می کنم به لباس پوشوندنش. وقتی به يونيفرم مدرسه اش می رسيم مقاومت می کنه.
ديگه ۸:۴۰ شده می دونم که به کارم دير خواهم رسيد اما مهم نيست می خوام با آرامش و حس خوب از خونه بيرون بريم. نازنينکم توی کالسکه اش نشسته. چقدر اين پياده روی ۱۵ دقيقه ای صبحمون رو دوست دارم. سر راهمون گل می چينيم (فقط گل ها کوچولوی پريوش رو به گلی قبول داره و با شادی و کیف تو دستش می گيره) اما لحظه ای که به سمت مهدش می پيچيم، گل ها رو پرت می کنه روی زمين. بميرم.
وقتی به معلمش می سپرمش بهش می گم بچه من تازه مهد رو شروع کرده طبيعی ايه که گريه کنه، لطفا بغلش کن. اون بچه گريه ئو هنوز داره گريه می کنه. دخترک من هم گريه شديدی می کنه. خودم هم اشک هام سرازير شده. می آم از در بيرون. کمی صبر می کنم برمی گردم و از لای در نگاهش می کنم. دارن توی صف ورزش صبحگاهی می کنن!( مثل اينکه مدرسه های بچگی ما هم به روش منتسوری بوده و ما خبر نداشتيم!) معلمش دستهای قدقد رو گرفته و بالا پايين می بره، حتی کمرقدقدم رو هم می قرونه! دخترکم سرحاله، هنوز از غريبی فضا گيجه. هنوز عادت نکرده ولی ديگه گريه نمی کنه و مشغوله. بدون اين که ببيندم براش بوسه ای می فرستم و با خيال تقريبا راحت می رم به سمت کار.
ساعت ۱۰:۴۷ مامان نازنينم به شماره مستقيمم تو شرکت زنگ می زنه. هيچ حسی بهتر از ديدن شماره خونه مامان اينا روی تلفن و بعد صبر کردن برای زنگ بعدی و جواب دادن نيست.
ساعت ۱۱:۴۰ به مهد قدقدی زنگ می زنم، می گن گل گلی نهارش رو خورده و خوابيده. می دونم که خيلی خوابش می اومد.شب ها دوست داره با هم باشيم و دوست نداره زود بخوابه. دیشب به زور ۱۱:۳۰ خوابيد. چه خوب که خوابيده. چه خوب که عزيزترين ساعت ۱ مي ره دنبالش. چه خوب که تا ۲ با باباشه و چه خوب که با هرا (پرستارش) دوسته و با هم می مونن تا ۶، که دوباره باباش بره پيشش. چه خوبه که ۶:۱۵ می آن به سمت من و بالاخره ساعت ۶:۴۵ عصر دخترکم رو دوباره می بينم. چه خوب که با هميم چه خوب که هم رو داريم و چه خوب که عزيزترين هست، قدقد هست، مامان هست ............. و من هستم.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۲۳ ب.ظ.
0
نظرات
دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵
نشد که مامان عزيزم بيان پيشمون. بهم زنگ زدن به من دلداری دادن که همه چيز خوب خواهد شد نگران نباش.
قدقد ۳ روزه که می ره مهد. فعلا سردرگم و گيجه. نمی دونم دوست داره يا نه. ۲ روزه ياد گرفته بگه بيبی، صبح بهش می گم بيا بريم پيش بيبی ها سرش رو به چپ و راست می چرخونه و می گه: نه نه نه.
اين يک بازی ايه بينمون و اين کار رو خيلی بامزه انجام می ده. مجبور شدم ميد رو تمام وقت کنم که هی نخواد دنبال کار ديگه بگرده و يک وقت بره. با قدقد خيلی خوبه و اين خوب مهمترين چيزه.
ساعات کار عزيزترين عوض شده در نتيجه صبح ها زودتر می ره سرکار و ما بی ماشينيم. (البته خودش اصرار می کنه که ماشين رو بذاره پيش ما اما) من ترجيح می دم قدقد رو با کالسکه ببرم به سمت مهدش. امروز صبح خيلی خوش گذشت. يک ۲۰ دقيقه ای با هميم و خوش می گذره.
وقتی گذاشتمش مهد اولش پشت سرم گريه کرد ولی بعد از چند دقيقه نگاه کردم ديدم آرومه و با همون حالت سردرگم داره بقيه رو نگاه می کنه. يکی از مشکلاتش اينه که زبونشون رو نمی فهمه و ديگه اين که يک بچه ای هست که همش گريه می کنه و قدقد هم اونو نگاه می کنه و بغض می کنه. عجيبه که انگار من و قدقد تنها کسانی هستيم که اون بچه گريون رو می بينيم. هيچکس ديگه محلش نمی ذاره طفلک! بايد به مامانش بگم!
ديروز ديدم هرچی که براش گذاشته بودم اعم از نهارش که برنج و گوشته و ماست به اضافه کراکر و پنير و بيسکوييت هاش و پفکش و ام اند امش رو همه رو خورده!!!
نمی دونم معلمش از اين گنجينه کوچيک قدقد به بقيه هم داده يا اينکه قدقدی حوصله اش سر رفته و همش مشغول خوردن شده؟!
قدقدی کپلی نازنين من الان توی خونه خوابيده با دوربين می تونم ببينم که قدقدی روی پهلوی راستش خوابيده توی تختش و ميد هم داره لباس ها رو اتو می زنه. من هم دارم فروغ با صدای
خودش گوش می دم و روز آرومی دارم سر کارم و عزيزترين روز شلوغی داره سر کارش.
راستی داشتم اینجا رو می خوندم یادم افتاد که فیلم مشترک من و عزیزترین هست: <خانه دوست کجاست؟>
سهم من سهم من ... (فروغ)
چرا دلم گرفته؟ چند وقته دلم گرفته؟ کی دلتنگي من رفع خواهد شد؟ کی ديگر دلتنگ نخواهم بود؟
اين اعتقاد قلبی منه:
هيچ صيادی در جوی حقیری که به گودالی می ريزد مرواريدی صيد نخواهد کرد.
به نظر من اين وحي اه.
سهشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵
رفتم سه بسته از اون قرص های مامانم گرفتم به اضافه دو بسته مسکن و يک بسته هم کلسيم. می دم مادرشوهر عزيزم با خودشو ببرن. قيافه مامانم وقتی بسته شون رو بگيرن خيلی ديدنيه :)
ديشب رو هم تمام مدت با قدقد سر کردم و با وجودی که خیلی غر زد، خيلی باهاش مهربون بودم. با هم رفتيم حموم، کلی شير خورد! با هم بارنی تماشا کرديم و با هم بازی کرديم. آخرش هم با هم خوابيديم. شام رو عزيزترين آماده کرد و جمع و جور و شستشو هم مادرجون.
امروز صبح از خونه در رفتيم و ما رو نديد و گريه نکرد، بعدش که به خونه زنگ زدم گوشی رو برام بوس کرد.
اصلا نمی تونم تصور کنم اگر مادرجون نبودن چه کار می خواستيم بکنيم .. تا آخر عمر مديونشونم بابت اين محبتشون.
اين پنج شنبه برمي گردن تهران. پنج شنبه بعد قدقد می ره مهد. برای صبح های این هفته که نه مادرجون هستن و نه مهد می ره، مامانم نمی آن پيشمون در نتيجه هفته آينده رو بايد خودمون با قدقدی سر کنيم تا بره مهد. به احتمال زياد من و عزيزترين دو تا عاشورا داريم و دوشنبه من و سه شنبه اون، تعطيليم. هم رييس من و هم رييس او ايرانی و شيعه اند و نمی تونن عاشورا رو تعطيل نکنن. تفاوت اينجاست که رييس عزيزترين شب قدر رو هم به وقت تهران برگزار می کنه در نتيجه اون ها سه شنبه رو هماهنگ با تهران تعطيلن و رييس ما روزهای ماه محرم رو می شمره در نتيجه دوشنبه می شه ۱۰ ام! (تهران و اينجا يک روز قمری با هم اختلاف دارن). بنابراين ممنون از ۲ تا عاشورا. می مونه يک شنبه و چهارشنبه. قراره عزيزترين صبح ها رو بمونه پيش قدقدی، پنج شنبه اول فوریه رو هم می خوام مرخصی بگیرم به مناسبت اولین روز مدرسه رفتن دخترکم. خودم ببرمش و هون جاها باشم اگر گریه و ناراحتی کرد بیارمش خونه. شاید هم یک روز زودتر بفرستیمش .. نمی دونم. عاشورای خودم می رم ثبت نام.
چقدر بچه داشتن فکر داره. هر چقدر هم آدم سعی می کنه باز آخرش يک گندی می زنه و بچه آدم هم هميشه ناراضی ايه. حالا که يادم می آد چقدر مامان و مخصوصا بابابم برای مدرسه رفتن ها و کلاس رفتن ها و .. زحمت کشيدن و من ميشه هم طلب کار بودم!
حتما دل قدقدی برای مادربزرگش خیلی تنگ خواهد شد. باید برنامه ریزی کنیم برای جمعه و شنبه که دلتنگ نشه. این غربت رو به بچمون تحمیل کردیم، دور از همه فامیلش و همه کسانی که دوستش دارن. کار درستی کردیم؟ مامانم و مادرجون همش می گن حالا که بچه دارید، برگردید. اینقدر به بچه سختی ندید. عزیزترین می گه حالا که بچه داریم که امکان نداره برگردیم، اصلا به خاطر شرایط اینجا بود که بچه دار شدیم. نمی دونم کار درست چیه؟ اصلا نمی دونم. من اين وسط موندم و حرف هر دو رو تاييد می کنم. چون هر دو توش حقيقت هست. نمی دونم قدقد وقتی بزرگ بشه چه نظری خواهد داشت.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۱:۴۸ ق.ظ.
0
نظرات
دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵
heart breaking
۱- صبح ها هر کاری می کنم که قدقد، قبل از خونه بیرون اومدن ما از خواب بيدار نشه، نمی شه. امروز صبح تا راهرو سراغمون اومده و وقتی سوار آسانسور شديم، ۱۰ دقيقه مونده توی راهرو و گریه کرده و هی زده به در آسانسور و گفته مامان مامان ...
۲- مامانم به شماره مستقيمم توی شرکت زنگ زده، قبل از اینکه بخوام به خاطر این موضوع خوشحال بشم، بهم گفته اون قرص های مفيدی که برای کمرش می گيرم ۳ ماهه تموم شده و حالا کمرش خيلی درد می کنه. زودتر بهم نگفته چون اون قرص ها خيلی گرونن.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۱:۰۳ ق.ظ.
0
نظرات
پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۵
حالم خيلی بده. سر کارم فونت فارسی ندارم دست هاله سرزمين آفتاب درد نکنه بابت اديتورش. تایپ فارسی خيلی مزه می ده الان.
برای دوست عزيزی نوشتم که وبلاگ نويسی هر کسی به يک نيازی از او پاسخ می ده. از همون روز دارم فکر می کنم نياز من چيه؟ حالا می بينم که نیاز من نياز به حرف زدن بی صداست که داره بر آورده می شه.
الان دلم خيلی شديد گرفته، اشکم الانه که سرازير بشه و خيی نياز به حرف زدن دارم. دلم می خواست پيش مامانم بودم (تلفن به درد حالم نمی خوره) و با هم حرف می زديم و او کمکم می کرد و راهنماييم می کرد ولی حالا که نمی شه خوب بايد به همين تایپ فارسی و وبلاگ نويسی دل خوش کنم.
تمام روزم و ساعات خوبش رو توی شرکت هدر می دم و وقتی به قدقدکم می رسم خسته ام و دلم می خواد بخوابم. نه دلم می خواد باهاش بازی کنم. باهاش حرف بزنم بغلش کنم با هم بريم بيرون راه بريم ... ولی خسته ام و خوابم می بره ..
بچه ام چه گريه ای کرد ديشب .. به عق زدن رسيد. همش می گفت مامان مامان ..
کاشکی می شد کوچولوش کنم بزارمش توی دلم دوباره و هيچ وقت ازش جدا نشم. دلم می خواد پیشش باشم تمام مدت. دلم می خواد صبحامون رو با هم شروع کنیم ..دلم می خواد دوتایی فقط با هم باشیم. چقدر خوشبخت بودم این دو سال و نیم که تو خونه بودم و تمام مدت با قدقدم بودم و نمی دونستم.
اصلا دلم نمی خواد از این مامان هایی بشم که فقط استرس و خستگی کارشون رو برای بچه هاشون می آرن.
هفته کاریمون از یک شنبه شروع می شه و من رسما پنج شنبه رو، می بٌرم. خیلی خیلی دلم دخترکم و خونه رو می خواد. خونه دوتاییمون رو. صبحانه خوردن .. بارنی تماشا کردن و قدم زدنهامون تا پیش گل ها رو .. حالا همه این کارها رو با دیگران می کنه .. هردومون آرزو داریم با هم باشیم. از اینکه نمی شه من شدیدا غمگین و عصبی ام و قدقدم هم همین طور .. وقتی عصری به هم می رسیم نمی دونیم چیکار کنیم .. اون می خواد از اتفاقات روزش بگه من می خوام فقط بغلش کنم. اون می خواد با من باشه ولی بازی کنه. من تا از پیشم تکون می خوره می رم سراغ یک کاری .. بر می گرده می بینه نیستم، گریه می کنه و بهونه می گیره.
دیشب که هی گریه می کرد بهش گفتم اگر باز هم گریه کنی می رم سر کار ها .. خیلی خرم خیلی بدم و احمقم. سرکار رفتن من که برای تنبیه او نیست که بهش اینطور می گم ..
طفلک بچه ام. مهمترین چیز برای بچه ها اینه که نباید براشون میکسد سیگنال فرستاد چون گیج می شن. حالا هر دو گیجیم.
نمی خوام از بچه ام دور باشم کل روز رو .. چی کار کنم؟؟
دنبال مهد گشتم نزديک شرکت که بتونم چند بار در روز برم بهش سر بزنم، جايی پيدا نکردم. اگر کمی دندون رو جيگر بذارم بعد از دوره آزمایشی خيلی راحت می شم. می تونم وسط روز برم خونه ببينمش بيام و يا عصر زود برم .. ولی حالا دلم می خواد و حالا بهتره نرم .. متنفرم از اين وضع. اصلا نمی فهمم چی کار بايد بکنم غير از پاک کردن صورت مساله و سر کار نرفتن فکر ديگری به کله پوکم نمی رسه.
از حالا به بعد همين طوری خواهد بود؟ کم کم بچه ام عوض می شه و من ديگه نمی شناسمش؟ کارهای جديد ياد می گيره و می کنه و من نمی فهمم؟ برنامه اش عوض می شه و من نمی دونم؟
دلم گرفته و ناراحتم ولی این اصلا مهم نیست نمی خوام بچه ام دلش گرفته باشه و ناراحت باشه .. نمی خوام مامانش رو یک موجود دمدمی مزاج و غیر قابل اطمینان بدونه. می خوام بهم اعتماد داشته باشه.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۵۳ ق.ظ.
0
نظرات
چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵
اين روزها
خوب این حتما خیلی کلیشه است اما عکس قدقدم توی دسک تاپ لپ تاپمه، سر کار.
امروز که يک فايلی رو بستم و صورت قشنگش ظاهر شد با اون اخمی که (توی اين عکس) کرده، دلم به شدت براش تنگ شد.
بدجوری به لطافت وجودش احتياج داشتم. خيلی دلم می خواست در آغوش بکشمش (بکشم نه بگيرم).
خوبيم .. هر دو. شايد قدقد از من بهتر باشه. از ديروز پرستار براش اومده. بچه ام دوستش داره. تا می آد می ره توی بغلش و با زلم زيمبوهای آويزون به موبايلش بازی می کنه. اون هم خوبه. حرفه ای و مسلط با بچه طرف می شه. همچنين با يک لبخند بزرگ و مهربون. اميدوارم وقتی دو تايی تنهان هم باهاش مهربون باشه از ته دل.
وب کم جواب نمی داد برای نيازمون. قرار شد دوربين بذاريم، از اين دوربين های مراقبت (سویلنس؟). قراره دوربينه به ای دی اس ال نصب باشه و بتونيم از طريق اينترنت خونه رو ببينيم. (فکر کنم من زيادی اپرا تماشا کردم. ولی خب دست خودم نيست؛ تمام جونم می لرزه از تصور تنها گذاشتن بچه ام با کسی که بهش اعتماد صد در صد ندارم.)
وقتی می رم خونه زودی می آد پيشم، قهر و ناز و اينا نمی کنه. هرچی دستش باشه بهم نشون می ده و وقتی ازش می پرسم چی کارها کرديد؟ به زبون خودش (به قول عزیزترين) چند پاراگراف حرف می زنه. بعد هم فقط شير می خواد. به شدت بهم می چسبه و هی شير می خوره و هی نازم می کنه. وسط شير خوردن هم نگاهم می کنه و به تعریفاش که عبارته از تکرار کردن لغات توپا و آبا و گل و پی تیکو=اسب(اسباب بازی یا واقعی) و توتو=پرنده، ادامه می ده.
خيلی خوب شد که از شير نگرفتمش. وقتی نيستم غذا می خوره و شب تا صبح هم به بهانه شير توی بغلم می خوابه. نمی دونين چه لذتی داره. عمر من!
يک شب در ميون برای نهار غذا درست می کنم. عزيزترين هم شام ها رو آماده می کنه. انصافا آشپزيش از من بهتره. مادرجون هم که همش در حال کمک و جمع و جور و رسيدن به قدقده.
هنوز نمی دونم پرستار قدقد چه کارهايی رو می تونه تو خونه، برام انجام بده. نمی دونم در آينده وقتی مادرجون نيستن و مامانم هم رفته اند، چی می شه .. ولی خب بهش فکر نمی کنم. روز به روز پیش می ریم تا ببینیم خدا چی می خواد.
تازه قراره مامانم بعد از تاسوعا و عاشورا بیان پیشمون. بعدش هم قدقد می ره مهد. فکر کنم تو مهد بهش خوش بگذره چون به دوری من که تقریبا عادت کرده. روزها خیلی دوست داره قبل از ظهر و تو آفتاب بره بيرون از خونه برای پياده روی و گل چينی از همسايه! اين نيازش توی مهد برآورده می شه. بعد از ظهر هم می خوابه و بارنی و تلی تابيز تماشا می کنه. عصر هم با پرستار می ره به زمين بازی ساختمون. اگر پرستارش ناگهان ترکمون نکنه و از ته دل با قدقد خوب باشه، همه چیز خوب خواهد بود. البته هچ چیز در این دنیا نمی تونه پرفکت باشه و من دعا می کنم به عزیزان هیچی نشه و هر نقصانی قراره باشه برای من باشه.
فعلا همین، تا ببینیم بعد چی پیش می آد.
یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵
پاره ای از دلتنگی های مادرانه
هفته واقعی کاريم از امروز شروع شده و من از قدقدم دورم. تا اونجايی که خبر دارم بهش سخت گذشته و بی تابی کرده. من هم خيلی دلم براش تنگ شده. امروز واقعا يازده ساعت نمی بينمش.
خيلی غصه دارم ولی کاری از دستم بر نمی آد عين دوری از مامانم. فقط بايد صبر کرد. نمی دونم کارم درسته يا نه نمی دونم .. هيچی نمی دونم. فکر می کنم انسان از مجموعه ای از نا آگاهی ها ساخته شده. مجموعه ای از بلا تکليفی ها. مجموعه ای از نادانی ها و نا توانايی ها و خودخوری ها. فردا مامانم مهمونی دارن و من نیستم پیششون. هیچ وقت نیستم. هر دو همیشه تنهاییم. حالا می فهمم وقتی خالم می گفت چرا من باید عروسی کنم برم انگلیس زندگی کنم و شما همه اینجا دور هم باشید چی می گفت. دلم تنگه برای همه و همه. اما نه برای تهران. نه برای هواش و نه برای شلوغیش. دلم می خواد قدقد رو بغل کنم و با هم پرواز کنیم ( نه با هواپیما) و بریم پیش مامانم و بعد با مامانم پرواز کنیم بریم به خونه کودکی های من پیش مامان بزرگم که سرحال باشه نه مریض احوال و دور هم باشیم و همه قربون صدقه قدقدم برن و من همین طوری الکی هی دلم بلرزه که نکنه قدقدم از بغل یکیشون بیافته و مطمئن باشم که نمی افته!
غمگينم و دلم گرفته. دلم برای نگار و نوشته هاش تنگ شده و وقتی وبلاگم رو باز می کنم و لينکش آپديت نمی شه. دلم می گيره و هيچ کاری نمی شه کرد.
امروز عزيزکم خيلی اذيت شد. وقتی می رم خونه هم همش به فکر شام و کارهای خونه ام و نمی تونم همش بغلش کنم. اما نه امشب. امشب هيچ کاری نخواهم کرد و فقط قدقدم رو بغل می کنم.
مادر بودن چه قدر عجيبه. آدم چقدر عوض می شه. من همش راه می رم و فکر می کنم اگر الان با قدقد بودم تا يک چيز گرد می ديد با اون صدا و لهجه قشنگش می گفت توپا .. و گلدون که می ديد می گفت گله گله .. عزيزکم.
آدم که مادر می شه ديگه خودش نيست. انگار تموم می شه و يک چيز ديگه می شه. حضور قدقدم برای من خيلی خوب بوده و من رو آدم بهتری کرده. آدم آروم تری کرده. خيلی ازش ممنونم.
اما من رو آدم شادتری نکرده آدم نگران تری کرده و حالا آدم غمگين تری.
چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵
پاره ای از مشکلات مادرانه-۲
اولين روز کاريمه و من از ساعت هشت و نيم صبح تا دو و نيم بعدازظهر قدقد عزيزم رو نديدم. اين رکورد دوريمون بوده تا حالا. شش ساعت تمام. جالبه که قدقد نازم بی تابی نکرده فقط به قول مادرجون غمگين و پکر بوده.
برای اينکه قدقدی از برنامه جديد زندگی مون و دوری از من، خيلی اذيت نشه. مادر جون(مادر نازنين عزيزترين) پيشنهاد کردن که از تهران بيان و پيش قدقد بمونن تا راحت تر عادت کنه.
اين طوری خيالم خيلی راحته و همه چيز خيلی آروم و خوب برگزار شد. حتی صبح هم قدقدی گريه نکرده و ظهر هم راحت خوابيده و فقط کمی غصه دار بوده. دوبار هم رفته دم دستشويی در زده و مامانش رو صدا کرده! عزيزدلم.
صبح با بغض اومدم سر کار تو ورودی ساختمون با ديدن فواره ها( به قول قدقدم آبا) دلم عجيب تنگ شد برای عزيزکم و فهميدم که از حالا به بعد همون طور که دلم به خاطر دوری از مادرم مالش مي ره برای دخترم هم تنگ خواهد شد. به قول مادربزرگ مهربون عزیزترین که برای قدقد میگفت، یک فراق دیگه هم به فراق هامون اضافه شد.
چاره ای نيست دنيا همينه. ممنونم از مادر و پدر عزيزترين که با محبتشون شرايط رو قابل تحمل تر کردند.
عزيزترين و مادرجون قدقد رو آوردند و توی نیم ساعت نهاريم ديدمش و بهش شير دادم و بغلش کردم خيلی خوب بود. قدقدی با تعجب و خجالت نگاهم می کرد و خيلی آروم بود.
از هفته آينده خدمتکار هم می آد (اميدوارم) و همه چيز باز هم راحت تر می شه. تا اون موقع بايد وب کم نصب کنيم که بتونيم قدقد رو آنلاين ببينيم و صندوق امانات بگيريم و اسناد و چيزهای قيمتی رو بهش منتقل کنيم.
در مورد مهدش هم تصميم گرفتم به يکيشون که نزديک خونمونه و خيلی خوب و تميزه و از ماه ديگه که ترمشون شروع می شه می فرستيمش. ممکنه بعد از رفتن مادرجون مامانم هم برای ماه بعد بيان پيشمون. همه اين کارها رو می کنيم که به قول دوست عزيزم کمترين سطح استرس به قدقد نازنينم وارد بشه و همه تغییرات قدم به قدم پيش بيان.
ولی خب من از همون بيست روز پيش تا الان يک مشت آهنی داره قلبم رو فشار می ده و بغض همش داره ته گلوم رو قلقلک می ده و من هی سعی می کنم لبخند بزنم.
خدايا قدقدم رو به تو می سپارم. خودت هميشه در پناه امن و امانت بگيرش.