امروز روز تولد منه، من 54 ای هستم مطمئن نیستم 31 سالم تموم شد؟
باورم نمی شه که به این زودی وارد دهه چهارم زندگیم شدم و در حالی که
بالاخره فوق لیسانسم رو نگرفتم
کار و حرفه درستی ندارم و امیدی هم ندارم که توی دبی بتونم کار خوبی مرتبط با رشته ام پیدا کنم
مطمئن نیستم که در مورد رشته تحصیلم هم سواد درست و حسابی ای داشته باشم
هنوز انگلیسیم کامل نیست
نه تافل دارم نه آیلتس و نه هیچ کوفت دیگه ای
هیچ زبان دیگه ای بلد نیستم
هیچ سازی بلد نیستم بزنم که سهله نمی تونم یک آواز ساده رو برای بچه ام بخونم
دو سال و نیمه که تبدیل شده ام به یک خانوم خونه دار و تنها کار مثبتم یک بچه کوچولوئه
پارسال تولدم به دوستام می گفتم که خوب شد حداقل بچه دار شدم حالا اقلا یک ثمره داره زندگیم!
احساس تهی بودن می کنم، خالی خالی شده ام.
مدتها بود که این طور فکر نمی کردم ولی جملات زیر حال نه چندان خوبم رو خراب خراب کرد:
- تقصیر خودته، یادته می گفتی اینجا خیلی بزرگه ما حق یکی دیگه رو خوردیم ناشکری کردی اینطوری شد
عجیبه که این جمله رو یک دوست بگه که آدم از نظر احساسی بهش تکیه کرده و عجیب تر اینه که تو هم با یک منطق شلخته باهاش موافق باشی.
-خوبه دیگه بمون کنار بچه ات حالش رو ببر نمی خواد هیچ کار دیگه ای بکنی.
گفتن این جمله مثل اینکه کار بدی داری می کنی یا اینکه با این کار دچار تنبلی ای شدی که خیلی بده و یا تو گریزی ازش داری اما دست روی دست گذاشتی
بدون هیچ دوست و هیچ فامیل تنهای تنهای تنها دارم سعی می کنم که بچه ام تا اونجایی که می شه تنهایی نکشه و سعی می کنه توازنی بین دوست و مادر و مراقب برای اون ایجاد کنم.
خیلی سخته، دوری و تنهایی خیلی سخته، مسخره اینه که من هیچوقت همچین احساسی نسبت به پدر و مادرم نداشتم ولی غربت آدم رو عوض می کنه آدم رو پیر می کنه.
بدترین قسمت ماجرا اینه که اصلا و ابدا نمی دونم چی می خوام و چی نمی خوام.
اصلا دلم نمی خواد تهران زندگی کنم حقیقتش دیگه طاقت اون ترافیک های وحشتناک و رانندگی مسابقات سرعت رو ندارم
ولی دلم می خواد آدم ببینم آدم هایی که بتونم بی دغدغه بهشون اعتماد و اتکا کنم بدونم که دوستم دارند و همین
لعنت بر اتصالات که تماس های تلفنی ما رو هم کوتاه و کوتاه تر کرده
دلم خیلی خیلی تنگه ولی اصلا نمی فهمم برای چی و برای کی ... فقط دلم می خواد تنها نباشم همین
سهشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۵ ق.ظ.
0
نظرات
جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵
قدقد قشنگم، با وجود اینکه 16 ماهش تموم شده هنوز نه می ایسته و نه راه می ره. ولی تا دلتون بخواد خنده قشنگی داره! عاشق باباشه حتی، برای عزیزترین یک آهنگ ساخته که عبارته از " بَه بَه دَ .. بَه بَه دَ
دَدَ بابا .. بابایه "
بیست روزی توی شهریور قدقد و من رفتیم تهران، رسما دلش برای باباش تنگ شده بود و دلتنگی می کرد.طوری که هر روز مجبور بودم به عزیزترین زنگ بزنم که چند دقیقه ای برای قدقد حرف بزنه تا یک خورده دلش آروم بشه.
چند کلمه یاد گرفته که اونها رو می گه، مثل: بارنی! هاپو، جیز، مامان و بابا، گل، آبا، توتو و تازگی ها پیشی
اولین لغتی که گفت بابا بود و اون هم توی هفت ماهگی. وقتی باباش برای نهار اومد خونه ، در رو که باز کرد قدقد هم با زحمت زیاد گفت بَ بَ
بعد از اون هم عاشق بارنی شده و از بَنی گفتن شروع کرد تا اینکه الان قشنگ می گه بارنی!
عشق قبلیش مدهش رو هم به سختی اسمش رو می گه یک چیزی تو مایه های مَهش می گه بهش!
خیلی قد کشیده، قیافه اش هم دخترونه تر شده (البته هنوز هم باید هی به سوال دختره یا پسره جواب بدم!) آخه گوشش رو سوراخ نکردیم. عزیزترین معتقده هر وقت خودش خواست گوشش رو سوراخ می کنه؛ نمی خواد ما براش در این مورد تصمیم بگیریم.
دو شب پیش تا صبح نخوابید همش بیتابی می کرد من هم یاد 2 ماه پیش افتاده بودم که من که هر روز عصر قهوه می خوردم باعث شده بود شبها قدقد خوابش نبره(به خاطر انتقال از شیر!!) و همین طور چشم باز دراز می کشید و داشتم فکر می کردم خدایا مگه من دوباره چی چی خوردم؟
خلاصه یادم نیافتاد تا اینکه فردا صبحش یکهو دیدم یک دندون تازه تو دهنش سبز شده.
هر وقت ناراحتی و اذیت بکنه بعدش می فهمیم که یک مشکلی داشته و بیخودی نبوده.
اخلاق عجیبی داره مثلا انگشت کوچولوی خوشگلش رو می ذاره لای در کابینت بعد با چشم پر درد به من نگاه می کنه که اجازه دارم گریه کنم و بگم که دردم اومده!!!
از این نظر عین عزیزترینه که کوچولو که بوده پاش رفته لای میله های جوب و حسابی زخم و کبود شده
، مامانش چند روز بعد توی حموم دیده و خب معلومه که غش کرده!
از این اخلاقش خیلی می ترسم، می ترسم کسی اذیتش کنه و به من نگه ..
دختر کوچولوی خیلی نازنینی ایه، خیلی خوشگل و کپل! و خوش اخلاق، اما از ساعت نه شب شروع به غر زدن می کنه که من خوابم می آد، بنابراین هیچ قرار شبانه ای نمی تونیم با کسی بذاریم و چون راه نمی ره و سنگینه من رو دچار پادرد و دست درد و عزیزترین رو دچار کمر درد کرده ...
بارنی و آوازهاش رو خیلی دوست داره و آهنگ آخر بارنی رو برای خودش با نت درست زمزمه می کنه! که هست:
I love you, you love me ...
دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵
دیشب خوندن کتب هری پاتر و شاهزاده دورگه رو تموم کردم و خیلی ناراحت شدم که دامبدور کشته شد .. داشتم گریه می کردم عزیزترین حتما فکر کرده که خل شده ام! من خیلی کتاب های هری پاتر رو دوست دارم و دنیای جادوگری که نویسنده خلق کرده رو کاملا باور می کنم.
ولی اون اوایل به خاطر جوگرفتی شدید و پرفروش بودن این کتاب ها، اصلا سراغشون نرفتم. ولی با توجه به همه چیزهایی که از گوشه و کنار می دونستم کاملا برام این دنیا آشنا بود.
تا اینکه بالاخره یک نفر به زور هری پاتر و زندانی آزکابان رو داد خوندم و عاشق سیریوس بلک شدم!
حالا هم این دومین کتابی بود که خوندم و با پریدن از دو تا کتاب این وسط فهمیدم که سیریوس این وسط ها مرده و حالا هم دامبلدور .. خیلی دلم گرفت ..اعتماد کردن به یک بدذات بالفطره ..
-------------------------------------------------------
قدقد عزیزم سعی می کنه خودش با قاشق کوچولو غذا بخوره از هیجانش خوشش می آد و از تشویق ما، ولی وسطش حوصله اش سر می ره و راحت با دست غذاش رو بر می داره و توی دهنش می ذاره!
عزیزترینش بهش بالش بازی یاد داده که خیلی هم محبوبشه. تمام بالش ها و کوسن های موجود رو بر می داره و دورش می چینه اگر هم یکیش رو بهش ندیم جیغ می زنه و با اشاره انگشت می خوادش! بعد هم هی سرش رو توشون فرو می کنه و نَرمال بازی می کنه!
بعد هم عزیزترین یک اسباب بازی کوچولوش رو زیرشون قایم می کنه و قدقد هم با جدیت می گرده و پیداش می کنه و هردومون رو نگاه می کنه که تشویقش کنیم!
نهایت سعی اش رو می کنه که پاشه وایسه اما نتیجه یک چیزی ایه مثل کله معلق زدن و بعد هم کلی می خنده!
دودل بودیم که موهاش رو کوتاه کنیم یا از ته بتراشیم یا نمی دونم بالاخره یک کاری با موهاش که یک ساله قیچی نخوردن بکنیم .. سوال از بزرگترها هم کمکی نکرد و موهاش همین طوری موند.
من یک فکر احمقانه دارم که می ترسم موهاش رو کوتاه کنیم و جای موهای نرم قهوه ای روشنش یک مو سیاه زبری در بیاد .. ولی خب شاید هم به جای این موی فرفری الانش صاحب یک موی صاف بشه! شاید هم همه این حرف ها مسخره است و جنس موش با تراشیدن عوض نمی شه! ... نمی دونم
اینقدر حرف های خاله زنکی در مورد هر کاری که مربوط به بچه می شه وجود داره که حد نداره و واقعا اوقات زیادی وجود داره که آدم اصلا نمی دونه داره چی کار می کنه و چه کار باید بکنه و هرکسی "هر کسی" برای خودش نظری داره و فکر می کنه راه اون درسته و ما حتما داریم اشتباه می کنیم ...
حالا اگر دوست داشتید شما هم نظرتون رو بگید، شاید بهش عمل کردیم!!
چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۵
قدقد قشنگم دیگه برای خودش خانمی شده، حسابی قد کشیده و خوشگل شده. موهای خیلی نازی داره به رنگ قهوه ای روشن که توی آفتاب برق می زنه. یک کمی عزیزترین پکر بود که چرا موهاش مشکی نیست! چشمهای خیلی نازی داره با مژه هایی خیلی بلند. دست های تپلی داره با انگشت های باریک و بلند. دیگه وقتی باهاش حرف می زنیم زبونمون رو می فهمه. باباش ازش می پرسه نفیسه (عروسک محبوبش، انتخاب اسم ازعزیزترین است!) کجاست ؟ چشمهاش رو تنگ می کنه و لبهاش غنچه و می گه: کوووو کوووو و دنبالش می گرده و وقتی پیداش کرد به ما نگاه می کنه و با ذوق زدگی می خنده.
عشق جدیدش مدهش ئه. عروسکش رو هم براش خریدیم ولی از دوبعدیش بیشتر خوشش می آد. کم کم از تماشای کارتون لذت می بره و با لولک و بولک حسابی حال می کنه!
از حیوانات هم خوشش می آد مثل سگ و پرنده که وقتی می ریم پیاده روی بهش نشونشون می دم و ذوق می کنه و وقتی پرنده هه می پره یا سگه رو صاحبش دور می کنه، واسش گریه می کنه!
با آدم های دیگه هم دوست می شه و لی هنوز علاقه ای نداره بغل کس دیگه ای بره. عاشق فواره و آب و ترکیب آب و نور که توی دبی توی مال ها زیاده است. هرجا که می ریم یک فواره ای، حوضی چیزی کار گذاشتند و قدقدی علاقه داره وایسه تماشا!
خیلی خوب غذا می خوره و خیلی خوب می خوابه. از این نظر مثل بچه های دیگه نیست. اصولا بچه خیلی خوبیه. عاشق کتاب و کتاب خوندنه. کتابش رو می گیره به یک دستش و چهار دست و پا می آد که زود باش برام این رو بخون! خودش ورق می زنه و ما هم براش می خونیم. بعد از دو سه بار تکرار، خودش شروع می کنه به خوندن و ادای ما رو در می آره! خیلی خیلی خیلی کتاب خوندنش نازه. من و باباش هر دو کرم کتابیم ، قدقدی هم بیشترین اسباب بازیش کتابه!
یک ماه از تولدش گذشته و الان 13 ماهشه. دقیقا روز تولدش حرکت کردنش از خزیدن به چهار دست و پا رفتن تغییر کرد و توی این یک ماه توی این کار سریع شده. ولی خب کلا از نظر تحرک خیلی کنده. احتمالا چون بچه سنگینی بود و همچنین خونه ما کوچیکه و خیلی جای مانور نداره، ترجیح می داد خیلی سرسنگین بشینه سر جاش!
حالا اما همش می اد پیش من توی آشپزخونه و وقتی که می خواد من بغلش کنم، پاهام رو از پشت بغل می کنه. وای که چقدر شیرینه!
سعی می کنه پاشه وایسه ولی زود می افته و کلی می خنده. البته خیلی با احتیاطه این کار رو فقط روی تشک نرم می کنه! از پارچه بازی خوشش می آد ملافه ها رو می ریزه دورش و هی می ره زیرشون و قایم موشک بازی می کنه و همش می خنده، شاید برای اینکه من رو وادار به خنده کنه چون من اصولا آدم خوش خنده ای نیستم. اصولا قدقدی باعث شده من هم کمی اخلاقم خوب بشه. خیلی ازش ممنونم!
اما خب کلا مادر بودن کار خیلی خیلی سختی ایه. هم روزهای خوب و خوشبخت داره و هم روزها (یا بهتر بگم شب ها)ی سخت سخته. اما اگر آدم زندگی رو سخت نگیره و سعی کنه قدر لحظاتش رو بدونه خیلی خیلی خیلی شیرینه.
شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۵
باورم نمی شه که قدقدی خوشگلم 14 روز دیگه یک سالش تموم می شه .. در عین شیرینی خیلی زیاد، سال خیلی سختی هم بود.
بچه داشتن مسولیت بسیار سنگین و کار بسیار سختی ایه. در بین همه کارهایی که من تا حالا انجام دادم سخت ترینش بوده. کلا به هم توصیه می کنم زمانی برای بچه دارشدن اقدام کنن که با تمام وجود بخوانش. یک جورهایی مثل ازدواج می مونه، من معتقدم فقط زمانی باید ازدواج کرد که عمیقا عاشق بود ...
قدقدی بچه نازنینی ایه، یاد گرفته که خودش خودش رو سرگرم کنه . تصویر آشنای این روزهای خونه ما این فرشته کوچولوئه که نشسته روی زمین و اسباب بازیهاش رو دونه دونه از توی جعبه در می آره کمی نگاهشون می کنه، کمی با انگشت های خیلی خیلی ظریفش باهاشون بازی می کنه و بعد رهاشون می کنه و می ره سراغ اسباب بازی بعدی.
از بین تقریبا 100 آیتم اسباب بازیش 5 یا 6 تاشون رو خیلی دوست داره ولی کلا هرچیز غیر اسباب بازی رو بیشتر دوست داره. فعلا عاشق تلفنه، عشق قبلیش موبایل بود و قبل از اون ریموت کنترل .
تحرک زیادی نداره خیلی کم فقط برای چیزی که به نظرش خیلی مهم برسه می خزه و به سمتش می ره. این البته برای من که همش باید حواسم بهش باشه کار رو راحت کرده!
الان من تبدیل شدم به یک آدم 80 درصدی برای این که در هر لحظه و همش 20درصد حواسم پیش قدقده. به عزیزترین می گم مثل رانندگی که آدم باید هر 10 ثانیه آینه رو نگاه کنه من هم هر ده ثانیه قدقد رو چک می کنم که داره چه کار می کنه و می دونید معمولا داره چی کار می کنه؟
خدایا! داره مو می خوره یا پود یا دستمال کاغذی!
موهای عروسک های بیچاره اش رو می کنه با ظرافت با دو انگشت سبابه اش می گیردشون و اینقدر اون موی ظریف معمولا طلایی رو برای دیدن، می آره نزدیک صورتش که چشماش چپ می شه! و هی نگاهشون می کنه و لیسشون می زنه اینقدر که آب دهانش سرازیر می شه و بعد سعی می کنه قورتش بده موی به اون درازی رو!
چی کار باید بکنم؟ نمی دونم!
سهشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵
داشتم فکر می کردم دختر کوچولوی ده ماه و نیمه ام رو در این صفحه چی خطاب کنم ؟؟ بعد فکر کردم همون قدقد خوبه .. امیدوارم بعد ها شاکی نشه از این اسم!
جمعه بردیمش به پارک ابی Dream Land خیلی بهش خوش گذشت چون پر از آب و درخت و صد البته بچه بود! آخه عاشق بچه هاست .. به گمونم باید به فکر بچه بعدی باشیم :)
حسابی آفتاب سوخته شده طوری که چین چین های دستش قرمز قهوه ای شده و توی چین ها سفید مونده! کپلی بامزه اییه :)
خیلی هم قد بلند 15 روز پیش 76 سانت بود باید براش لباس های 12 تا 18 ماه بخریم تا اندازه اش بشه.
اگر همین طور قدبلند بمونه من دوست دارم مدل بشه و اگر چپ دست بمونه عزیزترین دوست داره تنیسور بشه!
به قولی، ما که پدر و مادرهامون آرزو داشتند دکتر مهندس بشیم این شدیم حالا ببین بچه ما چی بشه :))
قصد دارم (حالا چقدر بتونم بهش عمل کنم بماند) آزاد بزارمش برای انتخاب هر چیز. خیلی دلم می خواد بزرگ که شد دوستم داشته باشه و بهم احترام بذاره نمی دونم بشه یا نه؟؟
آخرین خبر هم اینه که زکام شده و فین فینش به راهه و همش هم تقصیر منه که بعد حموم با موی خیس ( آخه یک کمکی مو داره!) بردمش پیاده روی. توی این دبی به این گرمی باد خورد به سرش.. بمیرم الهی
همین الان از خواب همراه خرخر پاشد سرک کشیده داره من رو نگاه می کنه
از همین امروز بعد از ظهر هم یاد گرفته که از حالت خوابیده به پهلو با تکیه گاه کردن دستش بشینه ..
الان صاحب 4 تا دندونه که خیلی بامزه اش کرده، دندون های بالاش از هم فاصله دارن .. امیدوارم این طور باقی نمونه! دندونهای 3 و 4 بالا هم دارن در می آن و لثه اش حسابی می خاره و آب دهنش به راهه.
حال من عجیبه اصلا یادم نمی آد که وقتی قدقدی نبود من کی بودم و چی کار می کردم و به چی فکر می کردم. بعضی وقت ها هم با عزیزترین به هم نشونش می دیم و از هم می پرسیم این فرشته کوچولوی نازنین کیه؟ و این جا چه کار می کنه؟ ..
راستی می دونید بالاترین لذت دنیا چیه؟ قدقدی خوابیده باشه و آدم بخواد یواشکی از اتاق بره بیرون که چشمش بیافته به دو تا جوراب خیلی ظریف و کوچولو به رنگ صورتی یا بنفش که همین طوری اون گوشه روی زمین افتاده ..
دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۵
زندگی در دبی -1
دوستان زیادی در مورد زندگی در دبی از من سوال کرده اند، ببخشید که جواب دادن بهشون اینقدر طول کشید من خیلی خیلی سرم با قدقدی شلوغه.
همین سوال رو دوستی از عزیزترین پرسیده بود و مطلب زیر جواب عزیزترین هست که به طور اجمالی همه اونچه که من می خواستم بهتون بگم اعم از 1-توجه اخیر و زیاد عمومی به زندگی در دبی 2- شرایط کار در دبی 3- مشکل اصلی زندگی در دبی 4-پیشنهاد بهتر 5- برنامه آینده ما! 6- پیش به سوی استرالیا!!رو دربر می گیره
1) از دست این مردک م ش ن گ همه می خوان فرار کنن، حجم ایرانی هایی که این مدت از ایران به دبی آمدن و سرمایه اشون رو با خودشون آورد واقعا زیاده. سال گذشته مراسم سیزده بدر دبی حدودا 5 هزار نفر رو جمع کرده بود ولی امسال می گن حدود 35 تا 40 هزار نفر توی این مراسم بودن.!!! واقعا تعداد ایرانی ها زیاد شده.
2) بازار کار دبی به چند رده تقسیم می شه،
a. یا نیروی کار ارزان برای شرکت های تجاری: که در زمینه IT هندی ها بازار رو با قیمت های ارزون خودشون قرق کردن. حقوق یه نرم افزار نویس عالی هندی که همه ی اون مدارک چاخان بیل گیتس رو داره، هست 2500 تا 3000 درهم. که برای زندگی معادل 200 هزار تومنِ ایران هست. که واقعا نمی صرفه.
b. تجارت شخصی افراد با کشور های منطقه: که در این زمینه اگر بتونی کار کنی خوبه، تجارت با ایران و از این حرف ها، که البته سرمایه می خواد.
c. من رو هم که می بینی عملا خیل خوش شانس بودم که یه مجموعه ای گیر آوردم که به تخصصم نیاز داشت، تازه بهت بگم که هنوز سطح در آمد و پس انداز من به وقتی که ایران بودم نمی رسه، البته خوب زندگی بی تنش تر و بی استرس تری دارم.
3) مشکل دبی این هست که تو صد سال هم این جا باشی، هیچ آینده ای نداری، بیمه وجود نداره، نمی تونی پاسپورت یا اقامت دایم بگیری، و خلاصه یه جایی هست که فقط بیای کار کنی و بعدا هم خداحافظ.
4) حالا که هنوز بچه دار نشدین و می تونین یه خورده به خودتون سختی بدین، به نظر من بهتره که یه جایی مثل استرالیا رو اقدام کنی، به نظر می یاد که یک سال زمان گذاشتن برای گرفتن پذیرش زیاد باشه، ولی می دونی که این طور چیزا مثل برق می گذره.
5) ما هم مشکلمون اینه که فضای زندگی اینجا خیلی گرم و نرم و راحته و ما رو ... گشاد کرده، اگر نه ما هم تا حالا برای یه کشور دیگه اقدام می کردیم، که البته برنامه اش رو هم داریم و احتمالا حدود دو سال دیگه شروع می کنیم برای اقدام کردن.
6) تازگی (توی شیش هفت ماه گذشته) تعداد زیادی از دوستام رو دیدم که برای استرالیا اقدام کردن و تحقیقاتی که من هم کردم نشون می ده که خیلی خوبه، به نظرم بد نیست که با یه وکیل خوب مشورت کنی و حوصله کنی و آروم آروم همه ی مدارک رو براش جمع کنی. می دونم، تو هم مثل منی و حوصله این دردسر های اداری رو نداری، ولی دیگه برای آینده امون مجبوریم، چاره ای نیست
اگر باز هم سوالی داشتید لطفا بپرسید سعی می کنم هرچه زودتر که تونستم جواب بدم.
من یک مشکلی دارم کسی می تونه بهم کمک کنه؟ این کامنت بلاگر رو فعال کرده ام ولی نمی آد! می شه بهم بگین چرا؟ ممنونم.
شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴
دختر کوچولوی نازنینم به همین زودی چهار و نیم ماهه شده. زندگی به قشنگ ترین شکل ممکن دراومده. تنها تاسف من و عزیزترین اینه که همین طور این روزهای قشنگ و غیر قابل برگشت می گذرند و می رند. البته ما سعی می کنیم با فیلم و عکس و یادداشت کردن روزنگار تا اونجایی که می تونیم از این سرمایه بی جایگزین و منحصر به فرد توشه برداریم برای آینده.قدقدی ما خیلی بامزه است، تصویر آشنای این روزهاش وقتی ایه که شست های پاهاش رو با دستهاش گرفته و به سمت خودش و طبعا دهنش می کشه!
خیلی جالبه که این انسان کوچولو چقدر شخصیت و ویژگی خاص خودش داره و مثلا برای انتخاب اسباب بازیش خودش تصمیم می گیره و حتی نوار موسیقی و داستانش رو می ذارم که خودش موقع خرید انتخاب کنه. و از اونجایی که هنوز حرف نمی زنه وقتی به سمت چیزی پرواز کرد یعنی اون رو می خواد ... عزیزترین بهش می گه دختر پر باز من ..
حالا که در کنامونه نمی دونیم که اصلا کی بوده که نبوده .. انگار از اول باهامون بوده و همیشه هم قرار بوده که باشه .. یعنی وقتی بغلش می کنیم و توی چشم هاش نگاه می کنیم، می دونیم که همیشه قرار بوده که این فسقلی با ما باشه همین .. توضیحش سخته
دیگه حالا همش خودم رو در قالب همون تصویر تکراری و همیشگی مادرانه می بینم که نمی تونم درباره چیز دیگری غیر از قدقد قشنگم حرف بزنم و در واقع در کنار قدقد نازنینم همه چیز (غیر از عزیزترین) به اولویت بعدی موکول شده .. زندگی شیرینه و برای من به دو مرحله تقسیم می شه قبل و بعد از مادر شدن.. و اینقدر مادربودن سخته که هر کاری در مقایسه با اون آسون به نظر می رسه. خلاصه بهشت رو که به مادرها وعده داده اند نه تنها یک جایزه گول زنکه بلکه برای چنین زحمت و نگرانی خاطری خیلی هم کمه ... در واقع تنها پاداش واقعی و البته بسیار باارزش شکفتگی صورت این نازنین کوچولوئه وقتی ما رو می بینه. که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن نه چنین لطیف باشد که به دوست برگشایی
جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴
قدقد ما
بالاخره قدقد عزیزم به دنیا اومد با سه روز تاخیر و به زور ایجاد درد مصنوعی
دیروز هم 2 ماهه شده و واکسن های 2 ماهگیش رو زده
این 2 ماه خیلی خیلی سخت گذشته و در عین حال بسیار هم شیرین بوده. قدقد ما دچار کولیک نوزادی بوده که رسما بیماری محسوب نمی شه فقط باعث بی قراری و گریه بچه می شه که خب البته خیلی باعث زحمت پدر و مادره ... البته معمولا این بیماری 3 ماه طول می کشه اما قدقد ما حالا بهتره ...
خلاصه زندگی سه نفره با تمام شیرینی ها و سختی ها ادامه داره. امیدوارم زودتر بتونم دوباره بنویسم.
ممنون از محبت هاتون
یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۴
Human Rights
اکبر گنجی را آزاد کنید.
اگر شکم برآمده ام اجازه بده (با توجه به اینکه 31 خرداد روز احتمالی به دنیا آمدن قدقد عزیزم هست)، در روز 27 خرداد به معین رای خواهم داد.
احتیاجی به بحث کردن و توضیح دادن نمی بینم چون خیلی ها خیلی بهتر از من دلایل شرکت کردن یا نکردنشون رو توی انتخابات نوشته اند و همچنین دلایل رای دادنشون به معین رو هم توضیح داده اند. من هم با خواندن همه آنها و با یک عالمه فکر کردن به این نتیجه رسیده ام.
چند تا دلیل شخصی هم دارم که یکیش مثلا اینه که دلم نمی خواد وقتی عکس رییس جمهور کشورم توی روزنامه های خارج از ایران چاپ شد از دیدنش حالم بهم بخوره. دلم می خواد
مثل خاتمی هر بار که عکس رییس جمهور کشورم رو می بینم لبخند بزنم.
یک دلیل دیگه هم شوک عدم تایید صلاحیت معین بود که یکهو بهم نشون داد که روی اون صندلی معروف به جای خاتمی پاک و شریف ممکنه یکی از اون 6 نفر بشینه و خب این خیلی موثر بود. (الان موافقان تحریم می گن دیدید گفتیم همه اینها بازی حکومت بود برای بالا بردن مشارکت مردم!) و جواب من دقیقا جمله ای از ابراهیم نبوی است که در پایین مطلب بهش لینک داده ام
" حامیان تحریم انتخابات خواستار آن هستند که با تشویق مردم به عدم مشارکت در انتخابات نشان بدهند که تا چه حد مردم با حکومت مخالفند. اگر معین به جای کناره گیری
از انتخابات و تحریم آن، از مردم بخواهد به او به عنوان یک مخالف وضع موجود و برای تغییر قانون اساسی رای بدهند، در این صورت به جای اکثریت خاموش و منفعل مخالف حکومت، میزان اکثریت آشکار و فعال مخالف حکومت شمارش می شود. ممکن است طرفداران تحریم بگویند که اگر مردم به شعارهای مخالفت معین رای بدهند و او رئیس جمهور شود، ممکن است معین نیز پس از مدتی به شعار هایش و به مردم خیانت کند. اگر این فرض را بپذیریم اصل را بر آن گذاشته ایم که یا فردای 27 خرداد هیچ کس رئیس جمهور نیست، یا این که معتقدیم یکی از آن هفت نامزد دیگر بهتر از معین است و اگر یکی از آنان روی کار بیاید به مردم خیانت نخواهد کرد. این استدلال انکار موضع تحریم است."
کلا مطالبی که خیلی در تصمیم گیری بهم کمک کردند 2 مطلب زیر هستند
حکم حکومتی، آماتورها و حرفه ای ها
بیانیه مصطفی معین: برای رفع خطر بازگشت خودكامگی، میآیم
-------------------------------------------
از اول خرداد وارد ماه نهم شده ام و یک غول پیکر واقعی هستم. ولی با وجود این از پوشیدن بیکینی ابایی ندارم و شکم خیلی گنده ام! رو با افتخار در پارک آبی dream land و استخر ساختمون در معرض نور خورشید گذاشته ام. حاملگی زیباست و من خوشحالم که بالاخره به این درک رسیدم و زیبایی و عمقِ زن بودن و معجزه مادر شدن رو احساس می کنم.
خوشحالم که صاحب یک دختر کوچولو می شم که می تونم باهاش در مورد همه این احساس های خوب حرف بزنم.
حالا که جملات قبل رو می خونم می بینم که همه لغات کلیشه ای رو به کار بردم، می دونم که خوندنش و درکش برای کسی که این دوران رو نگذرونده باشم (مثل خود قدیم من)، احمقانه و زیادی احساساتی به نظر می رسه ولی عین حقیقته. تمای مراحل به وجود آمدن یک انسان جدید معجزه مطلقه و من انسانی هستم در حال لمس هر روزه این معجزه و به خاطرش بسیار سپاس گزارم.
مامان نازنینم 2 روز دیگه می آد و بعدش هم قدقدی به دنیا می آد و این یعنی پایان همیشگی دونفره بودن من و عزیزترین. نیمه روز جمعه قبل بود که بکهو متوجه شدم که دیگه هیچ وقت من و عزیزترین یک جمعه 2 نفره کامل نخواهیم داشت! و آخرین جمعه 2 نفره مون رو در کمال آرامش و با کمی غم برای پایان این دوره 6 ساله زندگیمون به سر رسوندیم.
چقدر زندگیمون تغییر خواهد کرد اوه ه ه ... امیدواریم و نهایت سعی مون را خواهیم کرد که به انسان جدید و متفاوتی که به جمعمون اضافه می شه فضای مخصوص خودش رو بدیم و سعی نکنیم که او رو بر اساس خواست های خودمون برنامه ریزیش کنیم. امیداورم بتونیم او رو کاملا در شادی و خوشبختیمون داخل کنیم. امیدوارم هیچ وقت یادمون نره که ما خواستیم که او آمد و قدمش روی چشممون.