1- کتاب دو دنياي گلي ترقي رو خوندم ... از سبک ساده و بي تکلف خانم ترقي در تعريف خاطراتشون بسيار لذت مي برم .. داستان يک دوره از کشورمون از زباني غير از زبان رسمي و غالب .. تعريف خاطرات باغ شميران از زبان کسي که در اون زندگي کرده .. تعريف انقلاب مستضعفين مي تونم بگم از زبان يک بچه مستکبر!! و بعد با خوندن متون ايشون مي شه فهميد در خانه هايي که مصادره شدند چي مي گذشته و بر سر بچه هاييي که پدر تيمسارشون اعدام انقلابي شده چه آمده .. جالب ترين قسمت کتاب ايشون اينه که هرگز قضاوت نمي کنند .. فقط تعريف مي کنند .. من از خواندن کتاب هاي ايشون بسيار لذت مي برم و احساس مي کنم تونستم کمي هم اون ور سکه رو ببينم ... با شخص ايشون هم به دليل گذراندن مدت زماني رو در يک کلينيک رواني احساس همذات پنداري مي کنم!!
از خانم گلي ترقي عزيز بابت نوشتن مطلب زير پيشاپيش معذرت مي خوام!!
2- اين برندگان ام تي وي خيلي من رو پکر کرده .. من از موسيقي چيزي سرم نمي شه .. اميدوارم يک موسيقي دان به من بگه که اين خانم بيانس هنري غير از برهنگي هم دارند!! که سه تا جايزه مي دن خدمتتشون .. با اين سبک جايزه دادنشون من که يک نتيجه مي تونم بگيرم: خانوم ها بيشتر لخت شيد، بيشتر جايزه بگيريد!! من نمي فهمم .. اينها چه ربطي به موسيقي داره .. خوبه يک مسابقه بدن نمايي بذارن اينها برن شرکت کنند و موسيقي رو به اهلش واگذار کنن نمي شه؟؟
نمي فهمم حودر خان از چي اين
Crazy in love
خوششون اومده؟؟
خشي هم که معتقده لختِ زيبا خوبه .. والاه مثل اين که من دهاتي ام اين وسط!!
بدون شرح!
یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۲
واقعا دو دنيا!
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۱۶ ق.ظ.
1 نظرات
شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۲
مقايسه
يک مرد ايروني جوان 25 ساله، خوش تيپ و بسيار پولدار را تجسم کنيد؟! چي به نظرتون مي آد؟ من که فقط مي تونم فکر کنم: دختر بازي، مهموني خفن و خلاصه رفتار افراطي در هر جهت ..
اما من نمونه اي رو در شرکتي که کار مي کنم مي بينم که من رو به نوع بشر اميدوار کرده .. پسر سهام دار اصلي شرکت ما .. تحصيل کرده دانشگاه در امريکا .. در آنجا در 23 سالگي با همسرش (عرب و اهل اردن) آشنا شده و ازدواج کرده اند .. الان هم 2 تا دختر دارند ..
آدم بسيار مهرباني است (براي همين هم خدا به او دو تا دختر داده، چون دخترها به مهرباني احتياج دارند) و بسيار اهل تساهل .. واقعا براي من که آدم بسيار سخت گير و جدي اي هستم اين همه سهل انگاري در وجود يک آدم اون هم مرد! عجيبه .. سهل انگاري رو به معناي خوبش به کار مي برم .. منظورم يقين داشتن به اين است که دنيا به اين سخت گيريهاي نا چيز نمي ارزد .. دوستش دارم و از حرف زدن با او شاد مي شوم ..
در ايران در شرکت معظم! سازه کار مي کردم (حتما مي شناسيدش) دختر مدير عامل و سهامدار اصلي شرکت ... او هم تحصيل کرده آمريکا (برکلي اما به قول دوستان کدوم برکلي؟!) ...
متاسفانه! با ما هم اتاق و همکار بود ... واي خدا .. چي بگم؟
چند تا مثال مي زنم از برکات وجود ايشان در شرکت:
1- تعداد زيادي از مهندس هاي باسواد و مجرب به خاطر دخالت هاي احمقانه او در همه امور، شرکت رو ترک کردند و يکيشون هم خودم!!
2- براي همه پيش باباجونش صفحه مي گذاشت .. بعدها فهميدم پشت من گفته که: ايشون مصرف کاغذش خيلي بالاست و پشت کاغدها پرينت نمي گيره !!
3- ساعت نهار همه کارمندهاي شرکت نيم ساعت و از ساعت 1 تا 1:30 بود و چشمتون روز بد نبينه اگر روزي بي اغراق مي گم 5 دقيقه بيشتر نهارتون طول مي کشيد .. همين مي تونست مقدمات اخراجتون روبه خاطر فضولي اون فراهم کنه!!
4- اگر حرفي مي زديم، مي گفت: من از همه زودتر مي آم از همه ديرتر مي رم! آخر سر دم رفتنم بهش گفتم اگر من هم تو شرکت باباي پولدارم کار مي کردم و به برکت اون شرکت و زحمات کارمندانش از همه امکانات عالم(مثل داشتن گرين کارت و تحصيل در آمريکا و زندگي در آن .. داشتن تمام چيزهايي که براي زندگي لازمه به نحو احسن) برخوردار بودم و براي جانشيني بابا جونم دندون تيز کرده بودم هم صبح زودتر از همه مي آمدم و عصر ديرتر از همه مي رفتم !!خلاصه داستاني داشتيم ..
بعد از فراري دادن تمام نيروهاي فعال تشريف نحسشون رو بردند همون آمريکاي بدبخت !! تا بدون زحمت فقط نتيجه زحمات ما به حسابشون واريز بشه!!
مي دونيد چند تا مشکل داشت .. يکي اينکه خيلي زشت بود!! در نتيجه به هر قيافه معمولي اي هم حسودي مي کرد .. ديگر اين که چون سالها بود ايران نبود از صحبت ها و روابط ما سر در نمي آورد و گيج مي شد و مهمترين مشکلش که مهمترين مايه حسادتش بود اين بود که بسيار خنگ بود!! براي درست کردن يک فايل اکسل سه شبانه روز وقت مي ذاشت و نمي فهميد چرا ما مي تونيم تو يک ساعت درستش کنيم و فکر مي کرد حتما ما داريم از کارمون مي دزديم!!
خلاصه اين دو تا آدم رو که با هم مقايسه مي کنم از پيچيدگي انسان غرق در تعجب مي شم ...
اين هم يک بچه پولدار خفن است که مسلط به 3 زبان: عربي، انگليسي و فارسي است.. و پول براش انگار وجود نداره و تمام هم و غمش اينه که به کارمندهاي ندار شرکت برسه و هميشه می خواد که دل همه باهاش صاف باشه. خدا حفظش کنه !!
اون يکي رو هم خدا حفظش نکنه !!
پنجشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۲
ظلم و ما
پيرو پست قبليم و نظرات ابراز شده در آن مي خواهم عرض کنم که: من مي دونم ظلم يعني چه چون در يک خانواده به شدت سنتي سعي مي کردم خودم باشم و اين کار بسيار سختي بود ... شانس آوردم که قبل از اين که خيلي دير بشه شاهزاده ام با اسب سپيد آمد و منو برد. شانس آوردم که در خانواده من با درس خواندن من هيچ مخالفتي که وجود نداشت تشويق بود .. مشکل اين بود که اونها چون ترک بودند و (هستند!) معتقد بودند يک دختر قطعا نمي تواند صلاح خود را تشخيص دهد ... تمام!
حالا شما بيا دليل بيار !! البته اوضاع به اين خنده داري نبود که مي گم ولي خوب من به دو چيز معتقد بودم:
1- نبايد براي رهايي از شر خانواده (که چون لجبازي با هم داشتيم حرکاتمون در خلاف يکديگر بود) با هر کسي ازدواج کنم به چند دليل يکي اين که: اگر پدر و مادر من که همخون من هستند و من از گوشت و پوست آنها هستم چنين رفتاري با من دارند از يک انسان کاملا غريبه اصلا نمي توان انتظاري براي خوشبختي داشت... بعد هم: زندگي بعدي و ازدواج، يعني تمام! نمي توانم يک بار ريسک کنم به اميد دفعه بعدي پس بايد بسيار مراقب و دقيق باشم ... و ديگر اين که: ازدواج يعني تحمل نَفس ديگري در تمام لحظات و منِ کم تحمل نمي توانستم با ازدواج با کسي که عاشقش نبودم عذابي اليم را بر خود هموار کنم ..
2- من مي دانستم از چه در عذابم و مشکلات را مي شناختم .. خودم را هم مي شناختم که از چه چيزهايي عذاب مي کشم .. از اين که همسرم در صبحت با من هميشه اين را مد نظر داشته باشد که چون من زنم پس نمي فهمم برايم بسيار غير قابل تحمل بود مي دانستم که نخواهم توانست عشقي نسبت به کسي داشته باشم که اين طور فکر کند .. عشق که سهل است متنفر مي شدم ..
بنابراين با چشم گشوده انتخاب کردم و در نهايت خوش شانسي کسي را يافتم که با درک بسيار بالا، تمام آرزويش براي من استقلال، ادامه تحصيل، کار کردن و رشد بوده و هست ...
من مي دونم که ظلم اينقدر مي تواند زياد باشد درون خانواده ها که دختران رفتن به هر قيمت را به ماندن ترجيح بدهند، همه از ظلم رژيم و حکومت و قانون حرف مي زنند (که درست است) اما کسي از ظلم خودمان به خودمان حرفي نمي زند .. کسي از ظلم مادران به دختران حرفي نمي زند ( و اگر من بگويم به من گفته مي شود که تحميل و ظلم جامعه او را اين گونه بار آورده!!) خوب قبول .. اما اين که يعني ما فقط مي شويم بازيچه هاي جامعه .. پس فرد انسان هيچ اختياري از خود ندارد؟ حداقل در جهت مهربان بودن عرض مي کنم!
مي خواهم بگويم مي دانم چرا بعضي دخترها از خانه فرار مي کنند اما .... با خواندن اين مطلب در مورد دختران ايراني در دبي که خود را پيشکش شيوخ عرب مي کنند مي خواهم بگويم .. در نحوه حرف زدن آنها هيچ اراده اي براي تغيير وضع وجود ندارد و آنها به شرايط خود رضا داده اند و من اين را اصلا درک نمي کنم ... من شرايط خانم افسانه نوروزي را با در انتظار مرگ بودن ترجيح مي دهم و من هم در آن شرايط کوچکترين کاري که مي کردم قتل بود ..
چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲
باز هم دبی
اصلا فکر نمی کردم و نمی کنم دبی عزيز من اين طوری باشد !!! خوب توی دنيا هر جور موجودی پيدا می شود ...
دخترهای عزيز اگر اين سبک زندگی رو نمی پسنديد تحت هيچ شرايطی از خونه فرار نکنيد .... چقدر متاسف شدم ...
سهشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۲
خدايا متشکرم
اون روزها که با دنده ي سفت و سخت آقا وجيه کشتي مي گرفتم هيچ باورم نمي شد در کمتر از يک سال پشت پژو 307 با دنده اتوماتيک بنشينم .. اون روزها که هفت تير تا رسالت رو تو سرما و دود و تنهايي شبهاي تهران سر مي کردم با صداي تو: فرهاد عزيزم .. بدون بوي سيگار عزيزترين .. اين خوشبختي رو تو خواب هم نمي ديدم .. تو اون روزهاي تنهايي نهايت سعي ام رو مي کردم که پاک خل نشم .. و خيلي سخت بود .. ولي من موفق شدم .. و تو موفق شدي عزيزترينم .. ما پيروز شديم مي دوني .. ما اينجاييم و با هميم و با هم مي مونيم .. ما خوشبختيم ………………………..
چقدر زندگي مي تونه راحت باشه نه؟ اگر ذره اي عقل تو سر بزرگان مملکتمون بود آيا فرهاد مي خوند که:
مي بينم صورتمو تو آينه .. با لبي خسته مي پرسم از خودم: اين غريبه کيه از من چي مي خواد ….. باورم نمي شه …
نه نمي خوند قول مي دم .. خيلي از غم هاي ما مربوط به ياس فلسفي نيست باور کنيد مربوط به اون شرايط وحشتناک زندگي تو ايرونه
يک شبی بود که ديگه حجم تنهايي از طاقت من بيشتر شده بود .. تب کردم و هذيان مي گفتم .. با گريه و بغض شديد .. مي گفتم: من خونه ام رو مي خوام من عزيزترين رو مي خوام .. مگه من چه گناهي کردم که اين طور بايد عذاب بکشم .. اون روز مامانم سعي مي کرد گريه اش رو پنهان کنه و من رو دلداري بده …. اون روز مطمئن بدم اين روزهاي خوشبختي هيچ وقت نخواهند رسيد و حالا من اين جام ..
خدايا متشکرم ………………..
دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۲
ماليخوليا
من وبلاگ مي نويسم پس من هستم .. اين رو حتما قبلا خونديد .. اولين بار که خوندمش خيلي خنده ام گرفت .. گفتن يک همچين جمله اي و مقايسه اون با جملات دکارت: من فکر مي کنم پس من هستم يا کامو: من عصيان مي کنم پس من هستم .. جسارت زيادي مي خواد که البته ما ايروني ها داريم!
من فکر مي کنم پس من هستم ... آيا افکار ماليخوليايي را مي توان در زمره فکر حساب کرد؟
بعضي وبلاگ ها رو که مي خونم از سبک سيال ذهن و عحيب و غريب آنها ميخکوب مي شم .. چه طور مي تونن به اين خوبي بنويسند؟ .. نوشتن دغدغه من است .. يک دغدغه آرام و مزمن .. اما خوب نمي نويسم .. اميد دارم که اينقدر زياد بنويسم که شايد روزي يک چيز خوبي از توي اون در بياد اما مي دونم که با پشتکار شاهکار خلق نمي شه .. شاهکار نبوغ و يا استعداد زياد مي خواد .. که من ندارم ..
دلم مي خواست جواب سوال حودر را براي راديوي سوم بي بي سي بدم اما .. نمي تونستم عکس بگيرم .. عزيزترين يک دوربين ديجيتال داره که من بلد نيستم باهاش کار کنم .. از فکر کردن به اين ناداني اينقدر پکر شدم که زمان گذشت و هيچ .. اگر عزيزترين رو نداشتم، رفتارم مثل رمديوس خوشگله مي شد تو صد سال تنهايي .. و قطعا ديوونه مي شدم ..
من همونم که يک روز مي خواستم دريا بشم .. مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم ..
دريا نشدم .. نه حتي درياچه هم نشدم .. اگر عزيزترين نبود هيچي نمي شدم .. حالا سعي مي کنم حداقل همسر خوبي باشم .. حداقل آدم معمولي خوبي باشم ..
When I was teenager I wanted to change the world and because I couldn’t, I just changed my name!
اين جواب من به کساني است که مي پرسن چرا اسمت رو عوض کردي ..
گفتنش فايده اي نداره اما مي خوام بگم اگر عزيزترين کسي رو به من ترجيح بده با شناختي که ازش دارم ذره اي از دوست داشتنش توي دلم کم نمي شه .
الان اصلا غمگين نيستم .. اما ته ذهنم اون پشت پشت ها هميشه يک سوال هست که مي چرخه .. که چي؟ ..که چي؟ .. و جواب اينه که هيچي ... که هيچي ..
فيلم مردان سياهپوش رو ديديد؟ خيلي ايده اش رو دوست دارم .. هر آدمي که يک جورهايي عجيب و غريبه رو فکر کني از يک سياره ديگه اومده
FANTASTIC
اين ايده رو دوست دارم .. خودم که بچه بودم هميشه فکر مي کردم آدمهاي ديگه اهل يک جاي ديگه اند و با من غريبه اند حتي مادرم ..
الويس نمرده برگشته به سياره اش!
تو قلب بيگانه را مي شناسي .. من قلب بيگانه را مي شناسم ...
سهم من شايد داشتن عزيزترين و افکار ماليخوليايي است ...
شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲
تنگسير
در تاييد شبکه هاي تلويزيوني ايراني هاي خارج از کشور اصلا نمي توانم حرفي بزنم، ولي خوب اين ها هم گاه گاهي (بدتر از شبکه هاي داخل کشور) از دستشون در مي ره و برنامه خوبي پخش مي کنند .. ديروز در شبکه طپش تنگسير رو ديديم ...
يک مرد تنگسير نمي ذاره بهش ظلم بکنند ..
ياد صادق چوبک و امير نادري گرامي باد ..
با خواندن کتاب ابتدا وارد محيطي بسيار غريبه و عجيب مي شويد .. تنگسير و بوشهر در دوران انگليس .. داستان در مورد ظلمي است که بر زارممد تنگسير رفته است و او پس از مدتي به فکر انتقام مي افتد ..
فضا سازي نويسنده شما را کاملا وارد آن فضاي سنتي مي کند و پس از مدتي مشکل زارممد مشکل شما مي شود و با او همراه مي شويد .. چند تصوير سازي زيبا در کتاب را به ياد دارم:
آنجا که نيروهاي دولتي براي گرفتن زارممد به تنگسير مي روند و در آنجا مستقر مي شوند .. اولين چيزي که به نظر مي رسد ترس تنگسيرها از اين نيروهاست ولي در واقع در غروب آفتاب کم کم تمام تنگسيرها از چادرهايشان بيرون مي آيند و روي تپه ماهورها مي نشينند .. تصور آنها با آن لباس سفيدشان در تاريکي دور و بر مردان نظامي ما را با ترسي که نظاميان را در بر گرفته آشنا مي کند .. ترسي غليظ و دروني .. ترسي که باعث مي شود شب را نخوابند ...
فيلم هم بسيار زيبا بود اما به نظر من (که هميشه با متن دوست ترم تا اجرا) کتاب چيز ديگري است ..
در مورد فيلم چند صحنه بسيار زيبا وجود دارد: آنجا که بعد از کشتن يکي از مردان وقتي مي خواهد از در خارج شود قبل از او حرکت اسب ها را نشان مي دهد .. به نشانه ؟ آزادي، مردانگي؟ نمي دانم ولي خيلي زيبا بود ..
فضا سازي و اجراي آن در فيلم بسيار عالي و چشمگير است .. و بازي بهروز وثوقي هم به طرز عجيبي خوب است ...
نکته جالب براي من در کتاب اين بود که چوبک بر خلاف ديگر روشنفکران از استعمار انگليس و آنچه آنان به همراه خود آوردند نمي نالد .. اتفاقا آنها به زارممد کار داده اند و او از کار پيش آنها اندوخته اي دارد که ملاي محل به همراه دو تاجر دغل و مال مردم خور به همراه يک قلچماق گوش به فرمانشان بالا کشيده اند .. و اولين جايي که او پناه مي گيرد و پناه داده مي شود پيش يک عرق فروش ارمني است که ما و زار ممد مطمئنيم که او را لو نمي دهد ..
صادق چوبک عزيز مي داند و نشان مي دهد که اشکال در درون ماست و استعمار و ابزارش تا ما نخواهيم نمي تواند ما را نابود کند .. نفرت چوبک از مذهب رايج و غالب که توده مردم را احمق و مبارزه گريز کرده طوری که همه نامردان را به تيغ برهنه عباس حواله مي دهند واضح و نمودار است ..
نکته جالب در مورد تنگسير اين است که هم نام محل است و هم نام مردمان آن ..
يادشان گرامي ...
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۵۱ ق.ظ.
0
نظرات
چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۲
ازدواج
من دوست هاي پسر زيادي دارم، بچه هاي خوبي که تحصيل کرده اند واز نظر خانوادگي و اجتماعي موقعيت خوبي دارند ولي هنوز ازدواج نکرده اند .. در مورد ازدواج نظرات بسيار مختلفي وجود داره و البته هر نظري هم محترمه .. اما نظر من که در طرز زندگيم هم منعکسه در جهت تاييد ازدواج است .. مي خوام به دوستان عزيزي که قصد ازدواج دارند چند توصيه بکنم ..
- مترصد فرصت مناسب باشيد و هرگز فکر نکنيد که هنوز خيلي وقت داريد، فرد مناسب يک بار يا حداکثر دوبار سر راهتون قرار مي گيره و اگر از دستش بديد به اين راحتي دوباره نمي تونيد فرد مناسب رو پيدا کنيد
- با توجه به حرف هاي شايع و آمار آقا پسرها فکر نکنند (با عرض معذرت البته) چيزي که زياده دختره .. اصلا همچين خبري نيست .. اتفاقا دختر مناسب بسيار کميابه
- دختر خانم ها هم دست از انفعال بردارند و فکر نکنند که بايد بنشينند تا شاهزاده روياهاشون بياد ببردشون .. خودشون بايد برند بگردند پيداش کنند ..
خلاصه چشم هاتون رو تو(مخصوصا) دانشگاه ومحل کار خوب باز کنيد و نگذاريد فرصت ها از دست برند ..
براي عزيزترين و من معني ازدواج درست و منطقي و در عين حال از روي عشقم، آرامش و خوشبختي بوده .. روشن شدن تکليفم براي خودم و ديدن مسير آينده زندگيم در پيش رو ..
براي شما هم ازدواج مي تونه نهايت خوشبختي باشه اگر عاقل و عاشق باشيد ...
دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۲
آدامس
وقتي از او دور ميشدم فقط به يك چيز فكر ميكردم، دستش را خيلي محكم فشار داده بودم؟
چه كار ميتوانستم بكنم؟ من عجله داشتم و هميشه هم در برخورد با اين بچهها كه بالاخره معلوم نيست گدايند يا نه و به تو به زور چيزي ميفروشند عصبي ميشوم.
از زماني كه از اتوبوس پياده شدم و به اين سمت آمدم ميدانستم كه الان يكي از آنها به سراغم ميآيد ولي وقتي كه ديدم آنكه به من خيره شده بود به طرف خانمي كه از روبرو ميآمد، رفت شاد شدم . به آن خانم نگاه كردم و برايش سري تكان دادم.
بيچاره گير اين بچهها افتاد، مگه حالا ولش مي......كه دست پسرك به طرفم آمد ميخواست دستش را با چهار دانه آدامسي كه ميفروخت صد تومان، در جيبم كند. وحشت كردم چطور ميتوانست؟ با آن دستهاي كثيفش! مانتوم را همين ديروز شسته بودم.
و ... خوب دستش ... را كه نه، مچ دستش را گرفتم و به عقب بردم و گفتم: نه! و با عجله از او دور شدم.
خدايا چه مچ كوچك و باريكي داشت، حتي حالا هم وقتي به يادش ميافتم با آن صورت كثيف و موهاي خاك گرفته، با آن لباس مدرسه قلابي و آن كوله پشتي كه يعني كيف مدرسه، فكر ميكنم:
دستش را خيلي محكم فشار دادم؟ مچش درد گرفت يا نه؟
كاش ميشد از او ميپرسيدم.
7/4/77
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۱:۵۴ ب.ظ.
0
نظرات