دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۲

دلم ميگيره وقتي مي خونم وقتي اصلاح طلبان بروند محافظه کاران دست از سرمردم ايران برمي دارند و مردم مي توانند نفس بکشند.
آخر سال 75 و يا سال 76 وقتي در نااميدي تمام تلاش ميکرديم و حرف مي زديم تا ديگران را متقاعد کنيم که "اون يارو" نبايد رييس چمهور شود و اين سيد خوش چهره و نازنين را بايد انتخاب کنيم باورمان نمي شد که اين همه ايراني با ما هم عقيده باشند. خدايا چقدر شاد شديم و چقدر احساس مهم بودن کرديم...... و حالا من و خيلي ها مثل من، منتظريم سال 84 برسه و اين سيد عزيز از مسندي که در شان او نبود بلند شه و اونوقت است که دوباره مردم آزاد مي شن و دوباره همه حرام هاي زمان خاتمي حلال خواهد شد، از جمله: خريد خدمت سربازي، مانتوي کوتاه! روابط آزاد، روابط آلوده و گراني ها برطرف خواهد شد و خلاصه فرايند تحميق عمل خواهد کرد! ولي آيا اين براي من ايراني اهميت دارد؟ نمي دانم ولي مي دانم آرزوهايمان حقير شده اند، ما را کوچک کرده اند و اين تقصير خاتمي نيست، اين روزها احساس مي کنم بد و بيراه گفتن به اين مرد نازنين "مد" شده است، او رييس جمهور موفقي شايد نبود ولي مسلما مرد محترمي است، به خودمان احترام مي گذاريم اگر با انسان ترين سياستمدار ايراني در تاريخ مودب باشيم.

او ما را بزرگ کرد ما با او و در زمان او حرف زدن ياد گرفتيم، مثل هميشه تاريخمان قدر ناشناس نباشيم.
مردی که در مقام رياست جمهوری حکومت اسلامی سر قبر شريعتی رفت و من به خودم قول دادم در هيچ شرايطی اين را فراموش نکنم

روزهاي خوب مردممان با حکومت آلوده و دروغ گويي خواهد رسيد، خاتمي هم مثل هر چيزي در دنيا رفتني است!! همين

یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۲

ذهنم رو غبار گرفته! اي تنبل، نمي دونم مي خوام چيکار کنم هنوز تصميم نگرفته ام و مطمئن نيستم. بعضي وقت ها بر خلاف ميلم عصبانيتم با وجود اينکه خيلي شديد بوده زود از بين مي ره و خب اين خوب نيست. احساس نا متعادل بودن مي کنم و اين احساس خوبي نيست من ديگه سني ازم گدشته و مي خوام (يعني دلم مي خواد) مادر بشم. دلم ميخواد آدم متعادلي بشم و بعد از اون بچه دار بشم وگرنه بچه خيلي اذيت مي شه.
هفته گذشته خيلي خجالت کشيدم و خيلي بچه بازي در آوردم در حالي که مطمئن بودم حق با منه ولي حالا ديگه مطمئن نيستم. وقتي تصميم مي گيريم کسي رو دوست داشته باشيم و يا کسي رو ديگه دوست نداشته باشيم اين يک مساله مربوط به ماست و نبايد از اون فرد طلبکار باشيم! چه براي دوست داشتن او چه براي دوست نداشتن يا متنفر بودن از او. اين فرايندي است در درون ما .همين

Hope to make a good decision!
زردها بيهوده قرمز نشدند....

شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۲

چيزی که بيابان را زيبا می کند چاه آبی است که در گوشه ای از آن پنهان است

شازده کوچولو

چهارشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۲

دلم براي حل کردن يک مساله سخت رياضي تنگ شده

وقتي عزيزترين نبود و من خيلي تنها بودم خيلي عذاب مي کشيدم ولي يک روز حوصله ام سر رفت و تصميم گرفتم با تنهايي خودم کنار بيايم و بپذيرم که زندگي سابقم که خيلي خوب بود و نهايت خوشبختي بود و آن چيزي بود که من کاملا درکش مي کردم و به خوشبختي آن خو کرده بودم و در آن غرق بودم، تمام شده، تمام

و حالا زندگي جديدي در کنار عزيزترين در کشوري ديگر، دور از هر که و هر چيزي که داشتم و مهمتر از همه مي شناختم و دوباره آغاز ....................خوبه؟ نمي دونم، دوباره بايد به خودم کمک کنم که از نو شروع کنم و دوباره ياد بگيرم و دوباره کنار بيام با همه چيز

اين زمان مي بره ولي من مي تونم از عهده اش بر بيايم، مي دانم

در اتاقي که به اندازه يک تنهايي است، دل من که به اندازه يک عشق است، به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

به خودم: عزيزم قوي باش طاقت بيار درست مي شه عادت مي کني...............خوبي وبلاگ اينه که هرگز اين روزها را به ممد او فراموش نخواهم کرد، نه قطره هاي دوستي و نه درياهاي تنهاييش رو

اين يک گام براي بزرگ تر شدن است!همين

فقط يک زن ضعيفم که دلم مي خواد، در واقع دلم خيلي مي خواد که گريه کنم و دلم يک دوست مي خواد که باهاش حرف بزنم و گريه کنم. چقدر احساس بي پناهي مي کنم، من همه عمرم تنها بودم ولي اين روزها پر از تنهايي ترين روزهاي زندگيم هستند. همين

برم کمی فروغ گوش کنم: همه هستی من آيه تاريکی است............... آه

تا وقتي پول نداشته باشي و يا پارتي حسابي، بايد براي کمترين حد احترامي که براي خودت لازم مي دوني التماس کني يا بجنگي يا بي خيالش بشي. همين

سه‌شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۲

وايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
مردم از عصبانيت واي که چقدر مردم خنگند، تا يک چيز و بهشون حالي کني پدرت در مي آيد، حالا اگر عزيزترين اين را بخواند شاک مي زند که تو خودت از همه خنگتري. خب آره بابا هستم نمي گم نيستم که. مشکل اساسي اين مردهايي هستند که خيلي هم مغرورند و نمي تونند قبول کنن زني از اون ها باهوشتر باشه. ولي من که الان دارنم با 3 تاشون سر و کله مي زنم اعصابم پاک به هم ريخته. واي خنگ ها کشتيد منو!!!!!!! من تحت القائات عزيزترين بدجنسم هميشه فکر مي کردم فقط اين زنها هستند که خنگند ولي حالا با مردها بلا نسبت چنان خنگي طرف شدم که مجبورم به زن ها ايول بگويم.

واي دارم خغه مي شم از خنگي ها!!!!!!! همين

دوشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۲

آينه مي گه تو اوني که يک روز مي خواستي خورشيد رو با دست بگيري

آقا وجيه و روزهاي تنهايي، ساعت ها رانندگي در تهران شلوغ در اتوبان به تنهايي، دير وقت شب، در سرما، سرعت، جاده، فرهاد و باز هم فرهاد..... و يک فکر که سريع در سرم مي پيچيد: الان ماشين رو مي زنم به جدول کنار خيابان و تمام

تنها چيزي که باعث شد اين کار رو نکنم، عزيزترينم! تو بودي نه چون عاشقت بودم که هستم دليلش اين بود که مي دونستم استرس و بي پناهي تو را در بر خواهد گرفت اگر چنين چيزي را بشنوي و سرگردان مي شدي دور از من، نه چون خيلي دوستم داري که .....، چون دور بوديم از هم

دلم تنگ شده براي آن شب ها و آن رانندگي ها و آقا وجيه، وههههههههههه که انسان چه قدر مي تواند غمگين باشد. همين

من دلم سخت گرفته است از اين ميهمان خانه مهمان کش روزش تاريک

سولانژی، باورت می شه من يک دوست عرب پيدا کردم یوووووووووووووووووووووهههههههههههههههههههههوووووووووووووووووووو
يک دختر خانمی به اسم جينا، واقعا به يک دوست همجنس احتياج داشتم فقط مشکل اين است که به انگليسی درد دل کردن يک خورده سخته در ضمن من لغات خاله زنکی رو بلد نيستم به انگليسی !!! که خوب البته مشکلی نيست وقتی داری پشت سر شوهرت يا خانواده اش صفحه می گذاری برای هر زنی به هر زبانی قابل درک است!!!!!!!!!!!!!! همين