به عكسى كه چند دقيقه پيش ازم گرفته شده نگاه مى كنم و از خودم مى پرسم: كي اينقدر زشت شدم؟
دختركم رو به مدرسه مى رسونم. بدو كتاب علوم بسيار قطورش رو از توى كيفش در مى آره و كتابى كه تازگى داره مي خونه رو يواشكى مى ذاره وسط كتاباش و بدون حتى نيم نگاهى به من مى ره تو كلاسش. از خودم مي پرسم: قدقدم كى اينقدر بزرگ شد؟
كتابى كه اين روزها مي خونه رو از دوست هنديش قرض گرفته كه داستان هاى كوتاه ملانصرالدين هندى هاست (به اسم سپاندى) به صورت كميك استريپ و به زبان انگليسى. خيلى از خوندنش مى خنده و من هنوز حوصله ام نشده كه براش از ملانصرالدين حرف بزنم ..
