پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹

فسقلی توی دلم بزرگ شده و دیگه داره به دنیا می آد. می شد اصلا دیشب بمونم بیمارستان و به دنیا بیاد.
تمام مدتی که این فسقل توی دلم بوده من پای کامپیوتر بوده ام به حال گریه و پی گیری اخبار ایران. بچه ام دقیقا هم سن این جنبشه و من برای اسمش خیلی دلم می خواد اسم یک از شهدامون و یا اسمی مربوط به جنبشمون رو بذارم اما هنوز هیچ انتخابی نکرده ام.
نمی دونم همه اون گریه ها و نگرانی ها چه اثری روش داشته امیدوارم قوی کرده باشدش وقتی به دنیا بیاد اینهمه حرف هست که باید براش بگم و اونه که باید کاری بکنه ..
تمام این مدت که حامله بودم و عذر موجه! برای کاری نکردن داشتم به یاد اون روزنامه نگاری بودم که دستگیرش کردند در حالیکه حامله بود و یا اون خواهری که برای اعتراف گرفتن از برادرش اینقدر اذیتش کردند که بچه اش رو از دست داد ..
ما پیروزیم .. ما پیروزیم .. کودکم این رو به خاطر داشته باش.

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

هوا امروز صبح مثل شمالِ گرم می مونه. کمی مرطوب، آفتابی و خوشبو. نقره با باباش رفته مدرسه با موهای کمی کوتاه شده، کم پشت شده و تا حدود زیادی صاف که خیلی دوست داره.
من و فسقل (به قول نقره خارپشت و به قول عزیزترین مانکی و از همه مناسب تر بن سینا!) خونه ایم. گوگل ریدرم رو تا نصفه! خوندم. ای میل تقاضای ویزای مامان رو فرستادم.
کمی درد دارم. دردش با همیشه فرق داره. دلم می خواد فسقل هفته اول آوریل به دنیا بیاد. دلم می خواد ببینمش .. خیلی.
دکتر گفت که لپ داره :) وزنش هم باید حدود 3 کیلو باشه الان. اگر مثل نقره باشه که 9 ماه و 9 روز و 9 ساعتش رو تموم می کنه و می آد که می شه نیمه آوریل اونوقت. که کمی دیره.
تو خونه بودن بعد از سه سال دویدن خیلی مزه می ده. این روزها خیلی آشپزی می کنم، لباس های بچگی نقره رو در می آرم ببینم کدومش به درد فسقل می خوره. کمی خسته و لاجونم. کمی هم نگران. اما بیش از همه مشتاق. مشتاق و منتظر همه اتفاقاتی که قراره پشت سر هم بیافتند ..

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸


گل گلم، خودش رو نقاشي كرده:

سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸

دخترم وقتي مي خواد بره حموم باباش براش كف درست مي كنه. ديشب رفته بود به يك حموم پر كف. ازش پرسيدم كف به انگليسي چي مي شه مي دوني؟ اين اصولا يكي از بازيهامونه. مي گه:
very bubbley shampoo!

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸



توي ماشينيم يكهو مي گه مامان مي دوني محمد به انگليسي چي مي شه؟ مي گم نه. مي گه موحَمِد.
بعد مي گه اسم مامانش هم آمينا است و اسم باباش عبدولاه. فاميليش كه بهش استرايبز مي گن هست كووريش! تازه اسم گرند فادرش هم عبدولاهموطلبه!!
من كه حسابي گيج شدم و فكر مي كنم داره در مورد همكلاسي تركش محمِد حرف مي زنه مي گم خوب ديگه ؟؟ مي گه نه همون محمِد كه پرافيته رو مي گم نه اون محمِد كه اسم برج دوباي رو ديفرنت كرده!!
در جريان افتتاح برج دبي شيخ محمد شيخ دبي اسم برج رو به برج خليفه تغيير داد (اسم شيخ ابوظبي) و ما در مورد اين موضوع جلوي دخترك حرف زده ايم.

سه‌شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸

به نظر من بايد جنبش سبز رو تا پيروزي ادامه بديم اون هم به يك دليل بزرگ و در عين حال ساده .. اون زلزله اي كه قراره در تهران بياد نبايد 100 هزار تا كشته داشته باشه. مديرانمون و داشنمندانمون بايد آزاد باشند و مورد حمايت دولت منتخب همه مردم ايران قرار بگيرند كه اين معضل رو قبل از وقوع حل كنه ..

در ادامه كلاس تعليمات! ديني قدقد: می گه مگه سگا بدن؟ می گم چرا همچین سوالی؟ می گه سگا آدم رو گاز می گیرن؟ (و از دید اون سگ یعنی همین سگ های خوشگلی که همسایه هامون نگه می دارن) آخه یه دونه گرگان (رجوع به پست قبلی) بهمون یاد دادن که وقتی سگ داره میاد که گاز بگیره...... دوزاری ام می افته و می گم سگ هایی که اطراف ما هستن همه خوبن، اون دعا برای وقتیه که یه وقتی توی صحرا اونم سگ نه، گرگ ها به آدم حمله کنن، کله اش رو به مفهوم درکِ کامل ماجرا حرکت می ده و بعد از چند ثانیه مکث می گه: "حالا اون سگ/گرگ ها عربی می فهمن؟"

پی نوشت برای پست قبلی: همکار عرب و تحصیل کرده و نه اصلا پایبند به مذهبم وقتی داستان رو می شنوه در مورد دعای دخول به مستراح، توضیح می ده که "من که این دعا رو نمی خونم، برام مهم نیست، ولی یه دلیل مشخص داره و اونم اینه که حتمن همون طور که شما شیعه ها هم می دونید: ملائکه داخل دست شویی نمی شن، و اون تو پره جنه برای همین این دعا رو می خونیم :O .......

یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸

دختر كوچولوي من درس ديني داره اون هم در مدرسه اش در دبي كه با سيستم آمريكايي اداره مي شه. به اين دليل كه طبق قوانين آموزشي اينجا و به دليل اون 2 كلمه دين:اسلام كه توي پاسپورتش نوشته بايد اين درس رو بگذرونه. حالا قيافه ما رو مجسم كنيد كه وقتي يك روز كه مي آد خونه شروع مي كنه به خوندن سوره فتح با لهجه عربي: بيسمسلاه رحمان رحييم ايذا جا نصرالاه .. خب تا اينجاش خيلي بد نيست مخصوصا كه پشت تلفن براي مادربزرگ و پدربزرگ هاش مي خونه و اونها هم غش مي كنن .. ازش مي پرسيم: اينها چيه كه مي خوني مي گه: گرگانه! مي پرسيم به چه دردي مي خوره مي گه وقتي مامان و بابا رفتن تو آسمونها بايد براشون گرگان بخونيم!!
مشكل اونجاييه كه يك روز هم برات دعاي قبل و بعد از دستشويي رفتن رو مي خونه !!!

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸

من به عنوان يك آدم قبلا مذهبي بزرگ شده با عزاداري حسين بن علي در عاشورا، نمي تونم اين رو هضم كنم كه در ظهر عاشورا كه پرچم حسين رو يزيديان به خاك مي اندازند؛ حكومت شيعي ايران مردم شيعه خودش رو به خاك و خون بكشه. مي خوام فقط داد بزنم يا حسسسسسسسسسيييييينننن
مي خوام زار بزنم از مامانم بپرسم اين بود عاشوراي تو؟ اين كه اين طوري به مردم حمله كنن؟ ظهر عاشورا؟ و دريغ كنن از مردم حتي شام غريبان رو؟ يك نفر مذهبي به من جواب بده ...

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸

معلم نقره يك خانم كره اي الاصل ولي بزرگ شده امريكاست. روز شنبه براي گرفتن گزارش آخر ترم قدقد رفته بوديم مدرسه اش و معلمش بعد از حرف زدن از درسهاش در مورد رفتارش گفت: من درباره نقره اگر بخوام توصيفش كنم فقط يك كلمه مي تونم بگم و اون هم پرنسس است! ادامه داد كه من به بقيه بچه ها مي گم بيايد اين كار رو بكنيد زود يالاه .. ولي اصلا نمي تونم اينطوري با نقره حرف بزنم. بايد با آرامش و خيلي متين بهش بگم بيا و لطفا اين كار رو بكن و اون هم به بهترين نحوي اون كار رو انجام مي ده. خيلي متعجب بود از اين رفتار قدقد و مي پرسيد و مي خواست بدونه چي باعثش شده؟ من هم كه نمي دونم ولي خوشحالم كه معلمش اين رو درك كرده و به قدقد استرس نمي ده.
بچه انگار نه انگار كه از خود آدم به وجود آمده. يك رازه كه آدم مي تونه بشناسدش ولي خيلي شيرينه كه آدم يك فرشته كوچولو داشته باشه كنارش كه وقتي داره بدو بدو مي ره خريد مثلا، يكهو دست كوچكش رو فرو كنه تو دست آدم و به آدم اطمينان بده كه باهاشه.

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

صحبت هاي قدقد و باباش - امروز صبح در راه مهد



- این کیه؟

- من

- چرا گریه می کنه؟

- آخه می خوایم بریم مهمونی

- کدوم مهمونی؟

- مثلا یعنی می خوایم بریم مهمونی

- خوب حالا چرا گریه؟

- برای این که نمی خوام لباس سبزم رو بپوشم

- تو که لباس سبز نداری

- مثلا...

- اشکات چرا سبزه؟

- خوب لباسم سبزه دیگه رنگش افتاده توی اشکم