چند وقت پيش (قبل از تمام اتفاقات اخير) عزيزترين داشت يكي از كانالهاي تلوزيون ايران رو تماشا مي كرد. مي دونستم كه طاقت نمي آرم باهاش تماشا كنم. نمي دونستم دقيقا چه خبره ولي مي دونستم بده. عزيزترين گفت: بد حرف نمي زنه. بعد گفت: حداقل يك كمي نگاه كن. بر مي گردم و يكهو تصوير ده .نمكي روي صفحه تلوزيونه. مي خوام بالا بيارم. يكهو همه اون روزهاي دانشكده فني سالها پيش, سخنراني دكتر سرو.ش سال 72 و بعد 18 تير 78 و بعد فرارمون از دست موتورسوارهاي زنجير به دست و پناه گرفتن در يكي از خونه هاي امير اباد و گاز اشك اور و بازوبند سياه و احمد باطبي و اون عكس هاي شهدا كه توي هفته نامه اش منتشر مي كرد .... و بعد داد مي زنم كه خاموشش كن. نمي فهميدم چرا اينقدر از ديدنش هول كردم و متنفر شدم از ديدنش در يك اتفاق انساني (مناظره تلوزيوني) كه امروز اين مطلب رو خوندم. راست مي گه. آدمي كه روح مرا خراش مي دهد در خانه من جايي ندارد. گيرم كه چوب و چماق و پنجه بوكسش را سالها پيش كنار گذاشته باشد.
پ.ن. خاطرات من از 10 سال بعد از 18 تير 1378 محدود مي شه به عكس ها و ويدئوها در اينترنت و گريه پاي كامپيوتر .. پير شدن يعني همين؟
یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸
دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۸
چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۸
سهشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸
برادرم برادر عزيزم اون نگاه بهت زده ات وقتي گلوله خورده به پهلوت و وقتي با ناباوري و در عين حال قبول وضعيت عجيبت كه خون داره از پهلوت جاري مي شه و شايد ته ذهنت مي گذره كه يعني مي ميرم و مي دونم با بهت فكر مي كني يعني بيشرف زد منو؟
اون نگاه بهت زده ات تا آخر دنيا همراه منه. برادرم برادر عزيزم ...
http://www.mardomak.ws/videos/44981/
پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۳۰ ق.ظ.
1 نظرات
شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۸
اونروز داشتم گریه می کردم. ازم پرسیدی چرا گریه می کنی و من که نمی دونستم چه جوابی بدم عکس دانشگاهم رو بهت نشون دادم که داشتن نرده هاش رو از جا در می آوردند که به مردم و دانشجوها حمله کنن. ازم پرسیدی چون آدم ها و پلیس های بد دارند دانشگاهت رو خراب می کنن؟
وقتی دیدی باز دارم گریه می کنم بهم گفتی مامان گریه نکن. ما که بزرگ شدیم دانشگاهت رو می سازیم
چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸
قدقد و دایناسورها 1
قدقد در حال تماشای The Land before time که داستان دایناسورهاست. وقتی که دایناسورهای دزد تخمِ دایناسورهای دیگه به اصطلاح Eggnappers می آن که یک egg بدزدند می گه: طفلکی eggها hatch می شن بعد می گن که اِ توی tummy کی هستیم؟
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۸
امروز صبح دلبرک بیدار شده چرخیده سمت باباش بغلش کرده و می گه خواب خیلی خوش گذشت :)
بهش می گم یعنی چی این حرفی که گفتی؟ منظورت اینه که خیلی خوب خوابیدی می گه آره خیلی خوش خوابیدم :)
وقتی که صبح قدقد رو به جای نشوندن توی صندلیش در صندلی عقب می نشونم جلو کنار خودم و کل بزرگراه شیخ زاید رو با سرعت 105 می رونم با خودم فکر می کنم که خیلی مادربی مسولیت و بیخودی هستم.
وقتی که نون و پنیرش رو نمی خوره و به جاش بیسکوییت شکلاتی می خوره به خودم می گم ای مادر بیخود.
وقتی که به قدقدم اجازه می دم که اسباب بازیش رو با خودش ببره مدرسه و بعد ظهر خراب شده برش می گردونه از خودم خیلی بدم می آد.
ولی چه کنم که نمی تونم ناراحت بفرستمش بره مدرسه. مادربودن خیلی سخته.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸
اوضاع اقتصادی اساسی بده، این موضوع خیلی نگرانم کرده. نمی دونم چه کار کنم به این کار ادامه بدم یا نه؟ خیلی بده که آدم از کارش ناراضی باشه. کار خوب مثل ازدواج خوبه که همه چیزش خوبه و کار بد مثل ازدواج بده همه چیزش بده. کار خوب یعنی حقوق خوب محیط خوب، پاداش به موقع و آزادی در ساعات کاری. ازدواج خوب هم یعنی شوهر خوب، محیط خونه خوب، روابط خوب و فامیل شوهر خیلی گاهگاهی!
از اینکه این قدر زندگیم روز به روز شده ناراحتم. حتی برای فردا نمی تونم تصمیم بگیرم. با وجود اینکه خونه عوض کردیم دلم نیومد مدرسه دلبندک رو عوض کنیم، چون وسط سال بود و فقط یک ترمش مونده بود و هرجا می خواست بره جا افتادن براش سخت بود و چون این مدرسه اش رو خیلی دوست داره و کاملا راضیه.
مدرسه اش 45 کیلومتر با خونه فاصله داره ولی سر راه محل کار منه در نتیجه می رسونمش و بعد می رم سرکار. از این که هر روز صبح دیر می رسیم به مدرسه و به کارم ناراحتم. خیلی خسته ام. کار جدید و اسباب کشی و خونه جدید که خودش خیلی خوبه و یک پرستار که هر روز یک برنامه ای برامون داره .. خسته ام کرده. کاری از دستم بر نمی آد جز صبر.
پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸
قوانین زندگی من می تونن اینا باشن:
1-در لحظات شاد لذت کامل ببر و در لحظات غمگین خیلی غصه نخور چون هر دو به زودی می گذرند.
2- هیچ، مطلقا هیچ حرف کنایه داری به عزیزانت نگو.
3- سعی کن با آدم ها یک کمی با گذشت برخورد کنی.
4- زیادی حرف نزن (معمولا موفق نمی شم!)
5- قدقد رو خیلی تماشا کن و تا آنجایی که می تونی باهاش وقت بگذرون.
6- سعی کن به موقع اطلاعات درست و لازم (نه فضولی!) رو به دست بیاری
... جالبه ها اگر بخوام بنویسم خیلی لیست طولانی ای می شه.
خیلی ممنون از دعوتت دوست خوبم.
