test new template
دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶
نقره معنی اسم قدقد کوچولویه :) دیروز بالاخره بعد از تعطیلات، اولین روز برگشت به کار و زندگی معمولی بود و همون طور که حدس می زدم دخترکم هم اصلا علاقه ای به این مساله نداشت. خلاصه که صبح فقط با این قول که مامانش ظهر بره دنبالش، حاضر شد بره مهد . من هم که محل کارم اون سر شهر ولی خوشبختانه رییسجات! هنوز از تعطیلات برنگشتن و من با خیال راحت برای 2 ساعت رفتم برای ساعت نهاری و تازه وقتی برگشتم شرکت نهارم رو خوردم! دخترکم خیلی خوشحال شد وقتی ازپشت شیشه من رو دید که رفتم دنبالش و کلی ذوق کرد، ولی از همون اولین لحظه هی گفت هرا بره خونشون .. مامان لباسیش در آره .. دیگه اینقدر براش حرف زدم تا برسیم خونه بعد هم همش گفت مامان پوف (=غذا) بیده؛ خودش سینی غذاش رو می گرفت دستش و هرجا می رفتم دنبالم راه می افتاد که مامان غذا بیده و با وجودی که خیلی گرسنه نبود برای اینکه من رو مدت بیشتری پیش خودش نگه داره تمام غذاش رو که زیاد هم بود. بعد هم موقع در آوردن لباس مدرسه اش گوشش رو درد آوردم چون که یقه لباسش تنگ بود و من هم کشیدمش .. اشک توی چشمهاش جمع شد و با بغض گفت آخ گوشم .. من هم گفتم آخ بمیرم مامان خره (این یعنی آخر فحش بد برای نقره خانوم) بیا دست مامان رو گاز بگیر دلت خنک بشه .. اون هم سریع اشک روی صورتش رو پاک کرده می گه گوش نقره خوب شد .. و با همون اشک توی چشمهای درشتش لبخند زده و می گه خوب شد .. خلاصه که بلوزم رو هم در آوردم و یک کتاب طولانی رو با آرامش تمام براش خوندم تا کمی آروم شد و بعد بالاخره با این که بشین و پلنگ صورتی تماشا کن که موسیقیش رو خیلی دوست داره راضی شد که مامان دوباره بره سرکار. عصری رفتیم بنزین بزنیم و توی مک دونالد پمپ بنزین هم غذا خوردیم براش یک غذای بچه گرفتیم که خیلی قشنگ خورد. اولین بار بود که تکه های مرغش رو با اشتها می خورد و بعد هم گفت که نقره بستنی می خواد. می پرسم بستنی؟ سرش رو کج می کنه و ابروهاش رو بالا می ده و می گه آیییه! بهش یک درهم دادم و بهش گفتم برو جلوی پیشخوان و بگو آیس کریم پلیز، او هم رفته و می گه آسکیریم پلیز! و پول رو داده و بستنی رو گرفته .. به مبارکی و میمنت؛ این اولین خرید نقره کوچولو بود :)
چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶
نقره کوچولو یا همون قدقد!
صبح که بیدار می شیم می گه: مامان، لطفا( با) خورشید سلام صبح به خیر کنیم! می ریم دم پنجره با هیجان فراوان: سلام خورشییییییییییید حال شما خوبه؟ صبح به خیر .. سلام قاقا (پرنده ها) صبح شما به خیر!
بعد می آییم پایین می ریم سوار ماشین بشیم ..
: سلام خورشید .. اوه خورشید چراغش بزرگه چشم نقره عینک می خواد.
خودش رو به صورت سوم شخص خطاب قرار می ده که بعضی وقت ها باعث گیج شدن آدم می شه.
وقتی سه چیز (پرنده، قاشق! یا هر چیز دیگه ای) ببینه اولین عکس العملش اینه که این مامانشه این باباشه این هم نقره شه! اسم خودش رو به جای کلمه بچه (بیبی) قرار می ده.
قاقای مامان شکنسته = مجسمه پرنده ای که کمی بزرگه، شکسته!
داره آسمون رو نگاه می کنه و از دیدن ماه لذت می بره .. بعد ماه که می ره زیر ابر می گه: ماه خراب شد!
تقریبا همین داستان رو در مورد مورچه های بدبخت داریم؛ با انگشتهای ظریفش می گیردشون و بعد که لهشون کرد می گه: مورچه خوابیده یا مورچه قایم شده! یا اینکه خراب شده!!
معلمش می گه کمی تا قسمتی قلدره توی کلاسشون و همچنین بچه ها رو رهبری می کنه!! مثلا موقع رقص اگر نقره نرقصه، بچه های دیگه هم نمی رقصن. خب در نتیجه وقتی نقره متوقف می شه، معلمش داد همه کلاس رو سر کوچولوی من می زنه!
یک پسری به اسم علی توی کلاسشون تازه وارده، بهش می گه :
Ali, don't cry, stop!
صبح هایی که حوصله نداشته باشه سریع حاضر شیم و از خونه در بیاییم؛ بهش می گم خودت که می دونی الان مامان دیرش می شه بعد رییس مامان چی می گه؟
انگشت اشاره اش رو توی هوا تکون می ده و می گه الان رییس مامان می گه: سولانژ کوجا بوودی؟ دیر کردی؟
باباش می گه هر روز ظهر از مهد که می آییم بولدوزر های شهرداری رو که می بینه کلی ذوق می کنه و با حرارت براشون دست تکون می ده و حسابی چاق سلامتی می کنه: سلام بولدوزر حال شوما خوبه؟
هر وقت کاری می کنه که می ترسه کار بدی باشه و ما دعواش کنیم سریع و پشت سر هم می گه: سلام ... حالا اگر ما تصمیم بگیریم که دعواش کنیم هی نگاهمون می کنه می گه: سلام سلام
یعنی من که دارم می گم ببخشید!! دیگه دعوام نکن
بعدش هم می گه اشکالی نداره .. تقصیر مامان بود!!!!
پنجشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۶
من توی وبلاگ دیگه ای نمی نویسم نمی دونم چرا نمی نویسم شاید چون خیلی خیلی گرفتارم. خب البته همه سهم خودشون گرفتاری دارن ولی فقط برای اینکه کمی گوشی دستتون بیاد(!) لیست کارهایی که باید پیگیریشون بکنم 36 تایی شده!!
می خوام اگر خدا بخواد مهد دخترکم رو عوض کنم. احساس می کنم مهدش رو دیگه خیلی دوست نداره و چون قبلا وقتی کلاس پایین تر بود خیلی دوستش داشت، حالا خیلی ناراحتم.
فکر می کنم باید یک روز مرخصی بگیرم برای این کار که تقریبا غیر ممکنه! شاید مجبورم ناگهان مریض بشم و از مرخصی استعلاجی استفاده کنم.عجب لغت غلیظی ایه این استعلاجی!
از اول این ماه کلاس فرانسه شروع کرده ام و قصد دارم اگر خدا بخواد فرانسه یاد بگیرم و ممکنه که برای دنیا و عاقبتم خوب باشه.
همزمان با سه تا دکتر در حال پیگیری مسایل کمابیش به سختی قابل حل سلامتی ام هستم. یکیش دندون خراب همیشگی بعدی یک عفونت دائمی و دیگری یک حساسیت عجیب و غریب که از وقتی از ایران اومدم همراهمه یعنی تقریبا 3 ماهه!
پیش یک متخصص توپ حساسیت دارم می رم و چون سعی داشتم آزمایش پیشنهادیش رو با بیمه انجام بدم؛ یک ماه طول کشید تا بیمه تایید کرد و این حرف ها .. برای این می گم متخصص حساسیت توپ که من برای یک قرمزی های مثل کهیر روی پوستم که می آد و می ره رفتم پیشش و اون ازم پرسید اخیرا با یک دل درد خیلی شدید که ندونم منشاش چیه به اورژانس مراجعه نکرده ام و فک من افتاد چون دقیقا همین اتفاق یک هفته قبلش افتاده بود و من اینقدر درد داشتم که راننده شرکت و همکارم من رو از پشت میزم جمع کردن و کشون کشون بردن اورژانس بیمارستان و آزمایش خون و ادرار و سونوگرافی نتونست منبع درد رو مشخص کنه!
حالا امیدوارم این دکتر توپ بتونه بهم بگه چرا و چه؟
توی این مدت که ننوشتم نمایشگاه سیتی سکیپ دبی (نمایشگاه ساختمان سازی و املاک!) برگزار شد که شرکت ما هم توش شرکت کرد و من هم اونجا در حال جان فشانی برای امیال سرمایه دارانه شرکت بودم و سعی کردم با لبخند زیبا مشتری برای دفاتر تجاری و کاری فوق شیک و فوق گرونمون جمع بکنم! ولی وقتی بعد از یک روز نمی تونستم راه برم و زانوم باد کرد و با نهایت تاسف و شرمندگی اعتراف می کنم که یک داد هم سر دخترک دلبندم زدم به خودم یاد آوری کردم که بابا بی خیال ...
راستی رییس جدیدی که اومده بالاخره کمی تا قسمتی من رو تحویل گرفت و بالاخره حقوقم هم کمی تا قسمتی بیشتر شد.
بانو قدقد نازنینم یک نوک طلای واقعی شده. به خاطر کلاس فرانسه م باز هم کمتر می بینمش برای همین سعی می کنه تمام اون لحظاتی رو که با مامانشه به بهترین وجه بگزرونه برای همین شیطونی یا بد اخلاقی نمی کنه و اگر هم بکنه خیلی سریع رفع و رجوعش می کنه که بیخودی وقت محدودی که با هم داریم تلف نشه. عمرکم!
سهشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶
دیروز افتضاح تریم کیک شکلاتی عمرم رو پختم
قدقد جان اولین سلمونی واقعی عمرش رو رفته، با بابای خوبش. یک سلمونی با یک آقای آرایشگر خیلی خوش اخلاق که 10 دقیقه وقت صرف کرده تا قدقدم راضی بشه بشینه روی صندلی آرایشگاه و بعد هم بهش اسباب بازی داده و براش دی وی دی گذاشته ببینه و بعد با یک عالمه مراعات موهاش رو کوتاه کرده ... آخی خیلی بامزه شده گلمرم. شده عین یک پسر کوچولوی شیطون!
قبلا وقتی چیزی می خواست؛ با صدا در آوردن از خودش و نق و نوق می گفت می خوام. عزیزترین بهش یاد داده که بگه لطفا و بعد سریع کاری رو که می خواد براش انجام می دیم. بعدش هم یک ممنون خیلی خوشگل می گه ... مثلا براش دی وی دی پلیر گرفتیم که بذاره ما سوپرانوزمون رو این ماه رموضونی تماشا کنیم. بعد می گه لووطفا میکی موس بیذاری .. اینقدر با ناز هم می گه که آدم دلش می ره دلبرکم
حالا دو روز پیش سوهان ناخونم دستم بود بهم می گه مامان بده می گم نه مامان جان جیزه .. میگه "مامان لووطفا جیز رو بیده!!"
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۵۰ ب.ظ.
0
نظرات
سهشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶
1- سه ماهه که قراره کارم عوض بشه و ارتقا پیدا کنه هنوز که هنوزه خبری از تایید و اضافه حقوق نیست. در حالی که من حقوق هرا رو اضافه کرده ام! تازه دیروز خبردار شدم که ممکنه کارم عوض بشه اما حقوقم نه! خیلی احمقانه است .
2- وقتی از ایران برگشتیم قدقدی یک هفته ای خیلی کلافه و بداخلاق بود. خیلی سخت بود. اصلا نمی دونستیم چه کار کنیم. خدا رو شکر حالا دوباره شده همون ناز خاتون قبلی.
3- عزیزترین به خوبی جیتکسش رو بر گزار کرد و الان داره نهایت استفاده رو از زمان بندی ماه رمضون می بره اون هم در جهت تماشای "سوپرانوز" خیلی سخته که همش هم از من می خواد بشینم و تماشا کنم نمی شه که راه برم و تماشا کنم، حتما باید بشینم! اول که نهار و بعد هم که تخمه و میوه و آخر سر حدود ساعت 8 شب می بینم وای خدا چه خبره .... خونه جای زندگی نیست.
4- دلم به شدت برای مامان و بابام تنگ شده. از اینکه بداخلاق بودم آخرهای سفرم از خودم شاکیم. خیلی آدم بیخودیم واقعا. حالا قصد دارم یک نامه بنویسم برای مامانم و براش توضیح بدم چه مرگمه.
5- خب اما چه مرگمه؟ از اینکه نمی دونم قراره چی بشه و بیشتر از اینکه الان هست دیگه صد در صد راضی نیستم شاکیم. در واقع خوشبخت بودن خیلی راحت تر از بلاتکلیفی و غمگین بودنه ...
6- در واقع غمگین نیستم شاکیم.
7- دلبر نازنینم دخترک قشنگم با باباش مرغ سحر می خونه. خیلی هم قشنگ می خونه. می خوایم بذاریمش کلاس صدا!
تازگی یاد گرفته فعل بود رو برای گذشته به کار ببره. و می فهمه که داره در مورد اتفاقات زمان دیگری حرف می زنه. خیلی جالبه. جملات مختلف رو می گه تا ببینه کدوم درسته و کدوم غلط!
توی ایران چایی خور شده! براش که چاییش رو می برم دلش می خواد هر چه زودتر بخوردش. یک قلپ می خوره و حتی اگر چاییش داغ باشه، چشمهاش رو تنگ می کنه و می گه خبه! یعنی خوبه :)( داغ نیست می خوام بخورمش!)
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۴۵ ب.ظ.
0
نظرات
پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶
رفتیم ایران و برگشتیم برای دو هفته، عجیبه که دو هفته خیلی زیاد بود. بعد از ده روز دیگه بریده بودم. نه که دلم زندگی فعلیم رو توی دبی بخواد نه، نمی دونستم دلم چی می خواد؟
هری پاتر آخر رو هم خوندم و بعدش افسردگی بعد از هری پاتر 7 گرفتم!
یک سری به آب و هوای پاییزی حساسیت دادم. پاک یادم رفته بود که باد که می آد با بوی گل و گرده و خاک، من عطسه می کنم و دماغ و چشمهام می خاره.بعد هم داروی ضد حساسیت خوردم که تاثیر جانبیش افسردگی و بی حالی بود.
البته در مجموع خوب بود. یک هفته کامل با مادر و پدرم بودیم توی یک شهر کوچک در دامن طبیعت و هوای عالی که خیلی خوش گذشت.
به قدقد خیلی خوش گذشت. بچه ام عاشق دیدار فامیل و بودن با اونهاست. حیف که اینجا ازش محرومه.
روابطش با پسرهایی که 2، 3 سالی ازش بزرگ ترن خیلی خوبه و حسابی باهاشون بازی می کنه. یک چیزی که برام جالب بود این بود که بعد از اینکه دوستاش یا مهمون هایی که دوستشون داره می رفتند بدجوری بغض می کرد. اوایل که عادت نداشت که گریه می کرد ولی بعد همش بغض می کرد و غمگین بود. من هم هی بهش می گفتم گریه نکن یک روز دیدم رفته زیر پتو و داره هق هق می کنه :(
ولی بعد که عادت کرده بود هی با جملاتی که ما بهش می گفتیم خودش رو دلداری می داد. مثلا:خاله زود می آدفردا بیبی می آد ..عزیزکم.
این هفته که توی دبی بودیم بهش خیلی سخت گذشته چون عزیزترین درگیر جیتکس بود و نتونسته باهاش باشه و دوباره برگشتن به روتین مامان به سر کار و قدقد به مدرسه سختشه.
زندگی همینه دیگه .. سخت.
عوضش از امروز ماه رضون شروع شده و ما 3 ساعت کمتر کار می کنیم و می تونم حسابی با قدقدی باشم ..
یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶
همه چیز خوبه
راستش دلم برای نوشتن توی وبلاگ تنگ شده بود.
یک ماه و نیم پیش تولد بانو قدقد عزیزم بود و ما هم یک سفر 2 روزه به شیراز رفتیم.
خوش گذشت. به قدقد خیلی خوش گذشت که مادربزرگ و پدر بزرگش و مادر بزرگ و پدر بزرگ باباش رو دید.
کلی لغت جدید یاد گرفت و دیگه با جدیت فارسی حرف می زنه و تا اونجایی که می تونه لغات انگلیسی استفاده نمی کنه!
تا فهمید که ایرپلین که موجود محبوبشه به فارسی می شه هواپیما، دیگه به هیچ وجه لغت انگلیسیش رو به کار نمی بره و اگر ما بگیم هم ما رو اصلاح می کنه!
همین رفتار رو در مورد لغات مسواک و پروانه و حتی لغت سختی مثل کفشدوزک داره.
خیلی شیرین و ناز حرف می زنه، جای فاعل و مفعول توی جمله هاش اشتباه می گه. مثلا توی شیراز برای اولین بار پروانه دید و ناگهان گفت: پروانه قدقد دست بزنه.
خیلی خوشگل بوووووود.
پریشب رفتیم آیکیا اونجا با قطارهای اسباب بازی کلی بازی کرده. بعد رفتیم تویزآرآس و اونجا هم قطار کوچولو و ریل و اینها دیده و کلی بازی کرده بعد بهش گفتیم خب دیگه بای بای کن بریم. (چون عادت داره خیلی قشنگ با اسباب بازی ها توی اسباب بازی فروشی بای بای می کنه و بدون گریه و غرغر و می ریم). بعد چون دیدیم خیلی خوشش اومده از ترن بهش گفتین خب برات بعدا می خریم. فردا شبش، یعنی دیشب بهش گفتیم قدقدی بدو لباس بپوش بریم بیرون می گه: قطار؟ قطاااار؟؟
شیطونک قشنگ یادش بود و این هم اولین اسباب بازی ایه که خودش خواسته و تقاضا داده براش!
خلاصه که براش یک ست قطار آیکیا خریدیم و اومدیم خونه و مامان و بابا مشغول قطار بازی شدن :)
پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶
صلح
عزیزترین از تایوان اومد و بلافاصله رفت ایران! پدر مهربونش هم رفتند. البته امشب برمی گرده و فردا هم جشن فارغ التحصیلی قدقده!
بچه ام چه زود بزرگ شده. به قدقدی قراره 2 تا جایزه بدن یکیش با اخلاق ترین! توی کلاس و دیگران جایزه موتزارت توی مدرسه. وای اینقدر ذوق دارم و خوشحالم که حد نداره. به عزیزترین می گم چقدر ما ذوق کردیم که می خوان از بچمون تقدیر کنن توی جشن آخر سال مدرسه. فکرش رو بکن مامان و بابای من و تو که هر بار می رفتن مدرسه همش معلم ها از شیطنت ما شکایت می کردن چه حالی می شدن.
البته معلم قدقد می گه تازگی ها قدقد ما هم شروع کرده به هول دادن بچه های دیگه و خب معتقد بود طبیعیه، فقط قدقد در مقایسه با بقیه دیر شروع کرده این کارها رو!
چه می دونم من؟ من که از بچه ام دورم و بزرگ شدنش رو نمی بینم. خیلی خیلی دلم می خواد مودب و خانوم باشه. در حقیقت فقط یک مشکل باهاش دارم اون هم اینه که حاضر نیست خیلی راه بره. هر جا که بریم بعد از مدت کمی می گه بغلم کنید و توی کالسکه اش یا ماشین خرید نمی شینه.
که البته این تقصیر خودمه وقتی کوچکتر بود باید می ذاشتمش توی کالسکه و می ذاشتم گریه کنه و محلش نمی ذاشتم تا عادت کنه که جاش اونجاست .. خلاصه از من به شما مادرهای جدید وصیت از یک کم گریه بچتون نترسید. به آینده که سنگین شد و شما از بغل کردنش کمر درد گرفتید هم فکر کنید.
عزیزترین طفلک که حسابی کمر درد گرفته :( البته یک مطلبی خوندم جایی که کمر درد نسل جدید از 30 سالگی شروع می شه یعنی همزمان با والدین شون.
اوضاع کارم خوبه. همه چیز آروم و مرتبه و من خوبم :)
روز یک شنبه صبح عزیزترین که از تایوان اومده بود از خواب بیدار شدم و دیدم که کنارم روی تخت دراز کشیده، این طرف هم قدقدم بعد از کلی بوس بوس باباش توی خواب، دوباره به خواب رفته بود. پدر عزیزترین هم خواب بود و خونه آروم و خوب و مهربون بود و من صلح و آرامش رو در قلبم احساس کردم ..
با آرامش حاضر شدم و عزیزانم رو توی خواب ترک کردم و با آرامش و صلح مسیر طولانی و پر ترافیک تا شرکت رو رانندگی کردم و تمام روز لبخند زدم.
بعد از مدت ها ...
I have peace in my mind and heart.
خدایا خیلی شکرت.
دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۶
کفش!
وقتی توی یاهومسنجر چراغ عزیزترین خاموشه، غم دنیا می ریزه توی دلم و اشکم بی اختیار سرازیر می شه.
عزیزترینم دوباره رفته سفر (تایوان، کامپیوتکس)، نصفه شبی لحظه ای که برای خداحافظی بغلش کردم مطمئن شدم که او رو توی همه دنیا از همه بیشتر دوست دارم.
یک شنبه آخر شب دیدمش و دوباره یک شنبه شب می بینمش، دقیقا یک هفته.
برای کمک به من و بودن با قدقد، پدرشوهر عزیزم اومدند پیشمون. وقتی می خواستم تازه سر کار رفتن رو شروع کنم مادرشوهرم فقط و فقط برای کمک، اومدند پیشمون و حالا در این غربت تنهایی پدر شوهرم به دادمون رسیدند. واقعا انسان های بزرگواری هستند و بهترین مادر و پدر شوهر دنیا.
من باید ساعت 7:30 صبح از خونه بیام بیرون، اون موقع نمی تونم قدقد رو از خواب بیدار کنم چون خیلی خوابش می آد. یعنی از بس خوابش می آد نمی تونه روی پاش وایسه و اگر پدرجون نبودند من مجبور بودم بچه ام رو ساعت 7 بیدار کنم که بتونم ساعت 7:30 بذارمش مهد و بعد هم خودم برم سر کار و تازه باید بابت این زمان که زودتر می ره یک مبلغی پرداخت می کردم.
برای ساعت 1 هم که باید می رفتم دنبالش و این برام امکان پذیر نبود چون در نهایت بدشانسی دقیقا از هفته گذشته به دفتر جدیدی منتقل شدم که خیلی دوره و 2 ساعت رفت و آمدم به سمت قدقد و خونه طول می کشید. در این موقعیت درهم پیچیده و نگران کننده، پدرشوهر عزیزم اومدند کمک ما با در دست داشتن گواهی نامه رانندگی بین المللی!
خب بنابراین برای قدقد آب از آب تکون نخورده و با کمک هرا، همه چیز مثل سابقه فقط طبیعتا دلش برای باباش تنگ خواهد شد، همین. (خدایا شکرت)
اینها رو گفتم که آخرش از همه کسانی که بین همکارهاشون مادری وجود داره، خواهش کنم که هوای اون مادر شاغل رو داشته باشند. من خیلی کارها توی زندگیم کردم ولی باید این رو اعتراف کنم که سخت ترین کار دنیا یک مادر شاغل بودنه. خواهش می کنم با همکارتون که یک مادره همدردی داشته باشید، دیر اومد و زود رفت براش نزنید! و بیخودی اعصابش رو خورد نکنید چون اون کاری از دستش برنمی آد. بچه است دیگه، یک روز خوابش می اد، یک روز کله سحر بیداره، یک روز تب داره باید داروش رو داد، یک روز سر صبح شکمش کار می کنه باید شستش، یک روز نمی ذاره لباساش رو تنش کنن، یک روز می خواد همه اسباب بازیاش رو با خودش ببره مهد، یک روز سر صبح باید براش یک کتاب بخوونید تا حاضر شه از جاش پاشه ... بچه که نمی دونه مامان باید 8 صبح و نه 8:10 سر کار باشه که ....
توی این هیر و ویر هم دیشب مهمونی شرکتمون بود برای معرفی آخرین پرژوه شون. عزیزترین اصرار داشت که باید به تنهایی و خیلی شیک و چیتان فیتان! در این مهمونی شرکت کنی و این برای وجهه ات توی شرکت خیلی مهمه. خلاصه که بنده در حالی که لباس برای پوشیدن داشتم، 500 درهم فقط زلم زیمبو اعم از یک کفش فوق خوشگل! و یک کیف فسقلی و از همین آت و آشغالها خریدم و با کمک و یاری عزیزترین و پدر عزیزترین و کمی هم غرغر قدقد، موفق شدم در مهمونی شرکت کنم. برای من که اصولا این اولین بار بود تو عمرم که کفش پاشنه بلند واقعی! (یعنی با پاشنه نازک) می پوشیدم موفقیت بزرگی بود و همه آقایون همکارم توی شرکت هم مراتب تعجبشون رو از تغییر 180 درجه من با صدای بلند اعلام کردند :) من هم خبر این موفقیت بزرگ رو با نهایت خوشحالی به عزیزترین ابلاغ کردم و ایشان هم من رو بسیار تشویق کردند! خلاصه که یک کفش زیییییییییییبا چه کارها که نمی کنه!
خب دیگه چرت و پرت نویسی بسه. راستی فقط این رو هم بگم که قدقد عاشق کفشه تا از جلوی یک مغازه کفش فروشی رد می شیم سریع کفشهاش رو در می آره که بره تو و یک کفش جدید امتحان کنه!! توی خونه هم تا بهش می گیم که می خواهیم بریم بیرون اول از همه می ره از بین 5 جفت کفشی که الان داره و اندازه اش هستند یکی رو و هر دفعه هم یک دونه جدید رو اتخاب می کنه و در تمام مراحل عوض کردن لباسش می گیره دستش تا آخرش پاش کنیم!