دیروز افتضاح تریم کیک شکلاتی عمرم رو پختم
قدقد جان اولین سلمونی واقعی عمرش رو رفته، با بابای خوبش. یک سلمونی با یک آقای آرایشگر خیلی خوش اخلاق که 10 دقیقه وقت صرف کرده تا قدقدم راضی بشه بشینه روی صندلی آرایشگاه و بعد هم بهش اسباب بازی داده و براش دی وی دی گذاشته ببینه و بعد با یک عالمه مراعات موهاش رو کوتاه کرده ... آخی خیلی بامزه شده گلمرم. شده عین یک پسر کوچولوی شیطون!
قبلا وقتی چیزی می خواست؛ با صدا در آوردن از خودش و نق و نوق می گفت می خوام. عزیزترین بهش یاد داده که بگه لطفا و بعد سریع کاری رو که می خواد براش انجام می دیم. بعدش هم یک ممنون خیلی خوشگل می گه ... مثلا براش دی وی دی پلیر گرفتیم که بذاره ما سوپرانوزمون رو این ماه رموضونی تماشا کنیم. بعد می گه لووطفا میکی موس بیذاری .. اینقدر با ناز هم می گه که آدم دلش می ره دلبرکم
حالا دو روز پیش سوهان ناخونم دستم بود بهم می گه مامان بده می گم نه مامان جان جیزه .. میگه "مامان لووطفا جیز رو بیده!!"
سهشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۵۰ ب.ظ.
0
نظرات
سهشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶
1- سه ماهه که قراره کارم عوض بشه و ارتقا پیدا کنه هنوز که هنوزه خبری از تایید و اضافه حقوق نیست. در حالی که من حقوق هرا رو اضافه کرده ام! تازه دیروز خبردار شدم که ممکنه کارم عوض بشه اما حقوقم نه! خیلی احمقانه است .
2- وقتی از ایران برگشتیم قدقدی یک هفته ای خیلی کلافه و بداخلاق بود. خیلی سخت بود. اصلا نمی دونستیم چه کار کنیم. خدا رو شکر حالا دوباره شده همون ناز خاتون قبلی.
3- عزیزترین به خوبی جیتکسش رو بر گزار کرد و الان داره نهایت استفاده رو از زمان بندی ماه رمضون می بره اون هم در جهت تماشای "سوپرانوز" خیلی سخته که همش هم از من می خواد بشینم و تماشا کنم نمی شه که راه برم و تماشا کنم، حتما باید بشینم! اول که نهار و بعد هم که تخمه و میوه و آخر سر حدود ساعت 8 شب می بینم وای خدا چه خبره .... خونه جای زندگی نیست.
4- دلم به شدت برای مامان و بابام تنگ شده. از اینکه بداخلاق بودم آخرهای سفرم از خودم شاکیم. خیلی آدم بیخودیم واقعا. حالا قصد دارم یک نامه بنویسم برای مامانم و براش توضیح بدم چه مرگمه.
5- خب اما چه مرگمه؟ از اینکه نمی دونم قراره چی بشه و بیشتر از اینکه الان هست دیگه صد در صد راضی نیستم شاکیم. در واقع خوشبخت بودن خیلی راحت تر از بلاتکلیفی و غمگین بودنه ...
6- در واقع غمگین نیستم شاکیم.
7- دلبر نازنینم دخترک قشنگم با باباش مرغ سحر می خونه. خیلی هم قشنگ می خونه. می خوایم بذاریمش کلاس صدا!
تازگی یاد گرفته فعل بود رو برای گذشته به کار ببره. و می فهمه که داره در مورد اتفاقات زمان دیگری حرف می زنه. خیلی جالبه. جملات مختلف رو می گه تا ببینه کدوم درسته و کدوم غلط!
توی ایران چایی خور شده! براش که چاییش رو می برم دلش می خواد هر چه زودتر بخوردش. یک قلپ می خوره و حتی اگر چاییش داغ باشه، چشمهاش رو تنگ می کنه و می گه خبه! یعنی خوبه :)( داغ نیست می خوام بخورمش!)
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۴۵ ب.ظ.
0
نظرات
پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶
رفتیم ایران و برگشتیم برای دو هفته، عجیبه که دو هفته خیلی زیاد بود. بعد از ده روز دیگه بریده بودم. نه که دلم زندگی فعلیم رو توی دبی بخواد نه، نمی دونستم دلم چی می خواد؟
هری پاتر آخر رو هم خوندم و بعدش افسردگی بعد از هری پاتر 7 گرفتم!
یک سری به آب و هوای پاییزی حساسیت دادم. پاک یادم رفته بود که باد که می آد با بوی گل و گرده و خاک، من عطسه می کنم و دماغ و چشمهام می خاره.بعد هم داروی ضد حساسیت خوردم که تاثیر جانبیش افسردگی و بی حالی بود.
البته در مجموع خوب بود. یک هفته کامل با مادر و پدرم بودیم توی یک شهر کوچک در دامن طبیعت و هوای عالی که خیلی خوش گذشت.
به قدقد خیلی خوش گذشت. بچه ام عاشق دیدار فامیل و بودن با اونهاست. حیف که اینجا ازش محرومه.
روابطش با پسرهایی که 2، 3 سالی ازش بزرگ ترن خیلی خوبه و حسابی باهاشون بازی می کنه. یک چیزی که برام جالب بود این بود که بعد از اینکه دوستاش یا مهمون هایی که دوستشون داره می رفتند بدجوری بغض می کرد. اوایل که عادت نداشت که گریه می کرد ولی بعد همش بغض می کرد و غمگین بود. من هم هی بهش می گفتم گریه نکن یک روز دیدم رفته زیر پتو و داره هق هق می کنه :(
ولی بعد که عادت کرده بود هی با جملاتی که ما بهش می گفتیم خودش رو دلداری می داد. مثلا:خاله زود می آدفردا بیبی می آد ..عزیزکم.
این هفته که توی دبی بودیم بهش خیلی سخت گذشته چون عزیزترین درگیر جیتکس بود و نتونسته باهاش باشه و دوباره برگشتن به روتین مامان به سر کار و قدقد به مدرسه سختشه.
زندگی همینه دیگه .. سخت.
عوضش از امروز ماه رضون شروع شده و ما 3 ساعت کمتر کار می کنیم و می تونم حسابی با قدقدی باشم ..
یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶
همه چیز خوبه
راستش دلم برای نوشتن توی وبلاگ تنگ شده بود.
یک ماه و نیم پیش تولد بانو قدقد عزیزم بود و ما هم یک سفر 2 روزه به شیراز رفتیم.
خوش گذشت. به قدقد خیلی خوش گذشت که مادربزرگ و پدر بزرگش و مادر بزرگ و پدر بزرگ باباش رو دید.
کلی لغت جدید یاد گرفت و دیگه با جدیت فارسی حرف می زنه و تا اونجایی که می تونه لغات انگلیسی استفاده نمی کنه!
تا فهمید که ایرپلین که موجود محبوبشه به فارسی می شه هواپیما، دیگه به هیچ وجه لغت انگلیسیش رو به کار نمی بره و اگر ما بگیم هم ما رو اصلاح می کنه!
همین رفتار رو در مورد لغات مسواک و پروانه و حتی لغت سختی مثل کفشدوزک داره.
خیلی شیرین و ناز حرف می زنه، جای فاعل و مفعول توی جمله هاش اشتباه می گه. مثلا توی شیراز برای اولین بار پروانه دید و ناگهان گفت: پروانه قدقد دست بزنه.
خیلی خوشگل بوووووود.
پریشب رفتیم آیکیا اونجا با قطارهای اسباب بازی کلی بازی کرده. بعد رفتیم تویزآرآس و اونجا هم قطار کوچولو و ریل و اینها دیده و کلی بازی کرده بعد بهش گفتیم خب دیگه بای بای کن بریم. (چون عادت داره خیلی قشنگ با اسباب بازی ها توی اسباب بازی فروشی بای بای می کنه و بدون گریه و غرغر و می ریم). بعد چون دیدیم خیلی خوشش اومده از ترن بهش گفتین خب برات بعدا می خریم. فردا شبش، یعنی دیشب بهش گفتیم قدقدی بدو لباس بپوش بریم بیرون می گه: قطار؟ قطاااار؟؟
شیطونک قشنگ یادش بود و این هم اولین اسباب بازی ایه که خودش خواسته و تقاضا داده براش!
خلاصه که براش یک ست قطار آیکیا خریدیم و اومدیم خونه و مامان و بابا مشغول قطار بازی شدن :)
پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶
صلح
عزیزترین از تایوان اومد و بلافاصله رفت ایران! پدر مهربونش هم رفتند. البته امشب برمی گرده و فردا هم جشن فارغ التحصیلی قدقده!
بچه ام چه زود بزرگ شده. به قدقدی قراره 2 تا جایزه بدن یکیش با اخلاق ترین! توی کلاس و دیگران جایزه موتزارت توی مدرسه. وای اینقدر ذوق دارم و خوشحالم که حد نداره. به عزیزترین می گم چقدر ما ذوق کردیم که می خوان از بچمون تقدیر کنن توی جشن آخر سال مدرسه. فکرش رو بکن مامان و بابای من و تو که هر بار می رفتن مدرسه همش معلم ها از شیطنت ما شکایت می کردن چه حالی می شدن.
البته معلم قدقد می گه تازگی ها قدقد ما هم شروع کرده به هول دادن بچه های دیگه و خب معتقد بود طبیعیه، فقط قدقد در مقایسه با بقیه دیر شروع کرده این کارها رو!
چه می دونم من؟ من که از بچه ام دورم و بزرگ شدنش رو نمی بینم. خیلی خیلی دلم می خواد مودب و خانوم باشه. در حقیقت فقط یک مشکل باهاش دارم اون هم اینه که حاضر نیست خیلی راه بره. هر جا که بریم بعد از مدت کمی می گه بغلم کنید و توی کالسکه اش یا ماشین خرید نمی شینه.
که البته این تقصیر خودمه وقتی کوچکتر بود باید می ذاشتمش توی کالسکه و می ذاشتم گریه کنه و محلش نمی ذاشتم تا عادت کنه که جاش اونجاست .. خلاصه از من به شما مادرهای جدید وصیت از یک کم گریه بچتون نترسید. به آینده که سنگین شد و شما از بغل کردنش کمر درد گرفتید هم فکر کنید.
عزیزترین طفلک که حسابی کمر درد گرفته :( البته یک مطلبی خوندم جایی که کمر درد نسل جدید از 30 سالگی شروع می شه یعنی همزمان با والدین شون.
اوضاع کارم خوبه. همه چیز آروم و مرتبه و من خوبم :)
روز یک شنبه صبح عزیزترین که از تایوان اومده بود از خواب بیدار شدم و دیدم که کنارم روی تخت دراز کشیده، این طرف هم قدقدم بعد از کلی بوس بوس باباش توی خواب، دوباره به خواب رفته بود. پدر عزیزترین هم خواب بود و خونه آروم و خوب و مهربون بود و من صلح و آرامش رو در قلبم احساس کردم ..
با آرامش حاضر شدم و عزیزانم رو توی خواب ترک کردم و با آرامش و صلح مسیر طولانی و پر ترافیک تا شرکت رو رانندگی کردم و تمام روز لبخند زدم.
بعد از مدت ها ...
I have peace in my mind and heart.
خدایا خیلی شکرت.
دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۶
کفش!
وقتی توی یاهومسنجر چراغ عزیزترین خاموشه، غم دنیا می ریزه توی دلم و اشکم بی اختیار سرازیر می شه.
عزیزترینم دوباره رفته سفر (تایوان، کامپیوتکس)، نصفه شبی لحظه ای که برای خداحافظی بغلش کردم مطمئن شدم که او رو توی همه دنیا از همه بیشتر دوست دارم.
یک شنبه آخر شب دیدمش و دوباره یک شنبه شب می بینمش، دقیقا یک هفته.
برای کمک به من و بودن با قدقد، پدرشوهر عزیزم اومدند پیشمون. وقتی می خواستم تازه سر کار رفتن رو شروع کنم مادرشوهرم فقط و فقط برای کمک، اومدند پیشمون و حالا در این غربت تنهایی پدر شوهرم به دادمون رسیدند. واقعا انسان های بزرگواری هستند و بهترین مادر و پدر شوهر دنیا.
من باید ساعت 7:30 صبح از خونه بیام بیرون، اون موقع نمی تونم قدقد رو از خواب بیدار کنم چون خیلی خوابش می آد. یعنی از بس خوابش می آد نمی تونه روی پاش وایسه و اگر پدرجون نبودند من مجبور بودم بچه ام رو ساعت 7 بیدار کنم که بتونم ساعت 7:30 بذارمش مهد و بعد هم خودم برم سر کار و تازه باید بابت این زمان که زودتر می ره یک مبلغی پرداخت می کردم.
برای ساعت 1 هم که باید می رفتم دنبالش و این برام امکان پذیر نبود چون در نهایت بدشانسی دقیقا از هفته گذشته به دفتر جدیدی منتقل شدم که خیلی دوره و 2 ساعت رفت و آمدم به سمت قدقد و خونه طول می کشید. در این موقعیت درهم پیچیده و نگران کننده، پدرشوهر عزیزم اومدند کمک ما با در دست داشتن گواهی نامه رانندگی بین المللی!
خب بنابراین برای قدقد آب از آب تکون نخورده و با کمک هرا، همه چیز مثل سابقه فقط طبیعتا دلش برای باباش تنگ خواهد شد، همین. (خدایا شکرت)
اینها رو گفتم که آخرش از همه کسانی که بین همکارهاشون مادری وجود داره، خواهش کنم که هوای اون مادر شاغل رو داشته باشند. من خیلی کارها توی زندگیم کردم ولی باید این رو اعتراف کنم که سخت ترین کار دنیا یک مادر شاغل بودنه. خواهش می کنم با همکارتون که یک مادره همدردی داشته باشید، دیر اومد و زود رفت براش نزنید! و بیخودی اعصابش رو خورد نکنید چون اون کاری از دستش برنمی آد. بچه است دیگه، یک روز خوابش می اد، یک روز کله سحر بیداره، یک روز تب داره باید داروش رو داد، یک روز سر صبح شکمش کار می کنه باید شستش، یک روز نمی ذاره لباساش رو تنش کنن، یک روز می خواد همه اسباب بازیاش رو با خودش ببره مهد، یک روز سر صبح باید براش یک کتاب بخوونید تا حاضر شه از جاش پاشه ... بچه که نمی دونه مامان باید 8 صبح و نه 8:10 سر کار باشه که ....
توی این هیر و ویر هم دیشب مهمونی شرکتمون بود برای معرفی آخرین پرژوه شون. عزیزترین اصرار داشت که باید به تنهایی و خیلی شیک و چیتان فیتان! در این مهمونی شرکت کنی و این برای وجهه ات توی شرکت خیلی مهمه. خلاصه که بنده در حالی که لباس برای پوشیدن داشتم، 500 درهم فقط زلم زیمبو اعم از یک کفش فوق خوشگل! و یک کیف فسقلی و از همین آت و آشغالها خریدم و با کمک و یاری عزیزترین و پدر عزیزترین و کمی هم غرغر قدقد، موفق شدم در مهمونی شرکت کنم. برای من که اصولا این اولین بار بود تو عمرم که کفش پاشنه بلند واقعی! (یعنی با پاشنه نازک) می پوشیدم موفقیت بزرگی بود و همه آقایون همکارم توی شرکت هم مراتب تعجبشون رو از تغییر 180 درجه من با صدای بلند اعلام کردند :) من هم خبر این موفقیت بزرگ رو با نهایت خوشحالی به عزیزترین ابلاغ کردم و ایشان هم من رو بسیار تشویق کردند! خلاصه که یک کفش زیییییییییییبا چه کارها که نمی کنه!
خب دیگه چرت و پرت نویسی بسه. راستی فقط این رو هم بگم که قدقد عاشق کفشه تا از جلوی یک مغازه کفش فروشی رد می شیم سریع کفشهاش رو در می آره که بره تو و یک کفش جدید امتحان کنه!! توی خونه هم تا بهش می گیم که می خواهیم بریم بیرون اول از همه می ره از بین 5 جفت کفشی که الان داره و اندازه اش هستند یکی رو و هر دفعه هم یک دونه جدید رو اتخاب می کنه و در تمام مراحل عوض کردن لباسش می گیره دستش تا آخرش پاش کنیم!
دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶
این دومین هفته ای ایه که از ساعت هشت صبح می آم سر کار، خیلی خواب آلود و خسته ام. قدقدم هم صبح ها خیلی سخت از جا پا می شه ولی اینقدر خانومه که هیچی نمی گه. از بیداریش تا اینکه توی مهد می ذاریمش و می ریم 15 دقیقه بیشتر طول نمی کشه اونوقت نازنینم کاملا خوش اخلاقه و قربون صدقه قاقا = پرنده و مورچه ها می ره.
ولی خب امروز صبح وقتی داشنیم می ذاشتیمش مهد بغض کرد آخه طفلک اولین بچه ای بود که وارد مهد شده بود و هنوز هیچکی اونجا نبود. خلاصه قلبم کنده شد.
من هیچ وقت برای گذاشتن لینک کسی توی وبلاگم ازشون اجازه نگرفتم... باید اجازه می گرفتم؟؟
هرا برامون بریانی هندی درست می کنه که خیلی عالی و خوش مزه است. رفته چند جای دیگه چند تا مادام دیگه رو دیده و به این تیجه رسیده که بهتره ما رو دو دستی بچسبه انگار!
البته برای من مهم اینه که تا اونجایی که من می بینم با قدقد خوبه.
شنبه ها بهترین و بدترین روز هفته است برام. در حالی که همش خیلی خوشحالم که با قدقدم اما همش ناراحت هم هستم که از فرداش به مدت 5 روز تمام مدت نمی بینمش و باهاش نیستم.
برام زندگی ایده آل اینه که خونمون 2 خوابه بود و مید داشتیم و قدقد مهد می رفت و من هم نمی رفتم سرکار ..
(یعنی به حقوق من احتیاجی نبود) و من هم الان با خیال راحت حامله می شدم و یک تا دو تا بچه دیگه می آوردم.
اما خب دیگه چون آدم نمی تونه همه چیز رو در این دنیا با هم داشته باشه باید به همینی که هست راضی باشم و خدا رو شکر کنم.
فکر می کردم یکی از رییسهام ازم خوشش می آد و می خواد کارم رو درست کنه. به نظر می رسه که کاملا در اشتباه بودم. اگر اشتباه کرده باشم امکانش هست که ماه دیگه مجبور شم شیفت ده و نیم تا هشت شب بیام سرکار ..
چقدر احمقانه است که آدم برای خودش یک سری شدید خیالبافی کنه و توی خیالات خودش غرق بشه در حالی که اصلا هیچ خبری نیست که نیست ... خیلی احساس احمق بودن بهم دست داده.
من یک جایی توی مراحل تکاملم جا مونده ام و از یک حدی بزرگتر و فهمیده تر نشده ام. کسی که من رو برای اولین بار می بینه فکر می کنه که به به ... ووووه و این حرف ها ... بعد که کمی از آشناییمون می گذره یک کم فکر می کنه و سر تکون می ده که نه بابا این طور ها هم نیست :(
قدقدی نه تنها در قیافه که در کارها و رفتار هم کپی عزیزترینه و من خیلی از این لحاظ خوشحالم. و البته عزیزترین هم خیلی خوشحاله. مثل اون همه چیز و همه جا یادش می مونه و هر چیزی رو کافیه فقط یک بار بهش بگی. خیلی خیلی خوشحالم که اینطوریه ولی یک خورده احساس تنهایی می کنم الان.
دلم یک چیزی می خواد که نمی دونم چیه ... دلم می خواد یک کاری کنم که نمی دونم چیه ..
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶
من شب ها مالیخولیایی می شم. عزیزترین می دونه که از ساعت 5/10 به بعد دیگه نمی شه با من حرف زد! شب ها دلم تنگ می شه. شب ها از همه چیز ناراضی ام ومی خوام همه چیز رو تغییر بدم (البته غیر از بوی عزیزترینم و غیر از سر خیس و عرق کرده قدقدم!)
شب ها خونمون کوچک تر می شه. محل کارم دورتر و من خسته تر.
شب ها عهد می کنم که از فردا سر کار نمی رم و حتما می خوام برگردم ایران و از پرستار قدقد خیلی عصبانی ام و می خوام کله معلم مهد قدقد رو بکنم.
شب ها پاهام درد می کنه و کمرم خیلی درد می کنه و خیلی زشتم و روز به روز دارم زشت تر می شم و این 5 کیلوی لعنتی اضافه رو هرگز نمی تونم کم کنم و ترافیک اعصاب خرد کن دبی رو دیگه اصلا نمی تونم تحمل کنم و هرگز تو عمرم نمی تونم فوق بخونم و همیشه انگلیسی ام در همین حد مزخرف خواهد موند.
شب ها بدترین مادر دنیا و بدترین همسر دنیا و بدترین دختر دنیا و بدترین خواهر دنیا هستم.
شب ها خیلی خیلی خسته ام و غمگین ... و این تنها وقتی ایه که با خانواده نازنینم می تونم بگذرونم ..
اما به محض اینکه نور روز از پنجره می آد تو می تونم (انرژی دارم) برم حموم و دیگه اونقدر ها هم زشت نیستم و دخترم خیلی خوش اخلاقه و راحت و سریع لباسش رو می پوشه و خونمون خیلی قشنگه و جای عزیزترین که زودتر از ما از خونه رفته، خیلی خالیه و بسته بندی نهار خودم و قدقد خیلی مزه می ده و ..
عاشق اون لحظه ای هستم که لباس پوشیده و خیلی مرتب و قشنگ دست در دست هم از آسانسور می آییم بیرون ..
کسی که اون لحظه ما رو ببینه از شب های من هیچ خبر نداره و هیچ نشانی ازشون نمی تونه توی اون لحظه پیدا کنه.
و بعد تمام روز رو که انرژی دارم و همه مشکلاتم قابل حله و خوشحالم و خودم رو و عزیزترینم رو و دخترم رو و خونمون رو و کارم رو خیلی دوست دارم ... از عزیزانم دورم ....
دنیای غریبی ایه.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶
من گم شده ام. نمی دانم چه می خواهم. یک لحظه چیزی را با شدت تمام می خواهم و لحظه دیگر اصلا نمی خواهمش.
من گم شده ام. چه چیزی درست است و چه چیزی نیست؟
من، آدمی که خطوط برایم چنان واضح و روشن است که از اینکه دیگران آنها را نمی بینند، متعجبم؛ هیچ نمی دانم.
قدم بعدیم چه باید باشد؟ نمی خواهم حیاتم را در بی خبری و بلاتکلیفی بگزرانم.
من گم شده ام و از هیچ چیز بیش از گم شدن نمی ترسم.
حال می بینم که می توانند اوقاتی وجود داشته باشند که هیج ندانی درست چیست و نادرست چیست.
چنین گم شده! من که هستم و به کجا می روم. من خوب نیستم. من نادانم و در نادانی خود می مانم.
من گم شده ام و برای من یافتنی وجود ندارد.
زندگی کردن یعنی پیمودن یک سری مسیر پیموده شده؛ گفتن یک سری حرف گفته شده، شنیدن یک سری حرف شنیده شده ...
من که هستم؟؟؟؟ نمی دانم.
سهشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶
پیش به سوی ترک دبی
اتفاق عجيبی افتاده، تصميم گرفتم به ترک دبی و اگر خدا بخواد برای کانادا يا استراليا.اگر کسی راهنمايی ای می تونه بکنه لطفا دريغ نکنه.
دليلش اينه که دبی واقعا دیگه جای زندگی نيست. خيلی خيلی شلوغ شده و ترافيک بی داد می کنه. من مسيری رو که پياده ۳۰ دقيقه است با ماشين ۲۵ دقيقه ای می آم با کلی اعصاب خردی.
با اين راننده های هندی وحشتناک که اصلا سايز ماشينشون دستشون نيست که همه راننده ها می دونن که اين بزرگترين گناه در رانندگی ايه.بعد با اين راننده های عرب وحشتناک که فقط می خوان ماشين های مدل بالاشون رو بغرونن (صدای موتور ماشين رو تا آخرين حد در آرن) و اصلا براشون مهم نيست که چقدر اين رانندگی خطرناکه و چقدر باعث کشت و کشتار می شه هر سال.
بعد هم دو تا اتفاق عجيب افتاده، دو تا برخورد عجيب با عرب های لوکال (اماراتی)، که ما رو بيشتر از اونها متعجب کرده چون ابدا امکان نداشت همچين اتفاقاتی ۳ سال پيش بیافته. اينقدر عرب های مخصوصا اماراتی و سعودی مودب و با شخصيت بودن (به قول سطحيش می گن پول داشتن بهشون کلاس هم داده) که هميشه از برخورد باهاشون لذت می برديم. ولی خدا نصيب نکنه شلوغی، ترافيک وحشتناک و آلودگی هوا اين ها رو هم ديوونه کرده.
مورد اول اين بود که قدقد مريض بود و رفته بوديم دکتر برگشتنی، پشت چراغ قرمز، ما داشتيم در مورد نتايج ويزيت دکتر حرف می زديم و قدقد توی صندليش (عقب) در حال غر زدن بود و ما حواسمون پرت شد و چراغ رو که سبز شده بود نديديم. ماشين عقبی که يک آئودی خفن بود با يک عرب لوکال سوارش شروع به بوق زدن و چراغ زدن کرد. محلش نذاشتيم وقتی که چراغ (بعد از صد سال) دوباره سبز شد ديديم سعی می کنه بپيچه جلوی ما، ما هم گاز داديم و دور شديم فکر کرديم که تموم شده ديگه. بعد يکهو ديديم دنبالمون کرده و داره با چه سرعتی سعی می کنه بپيچه جلومون. ای بابا چه خبره. وقتی بالاخره تونستيم يک جايی کنار بزنيم و طرف هم کنار زد شروع به داد و بيداد کرد و لب مطلب هم اين بود که چرا سبز شد راه نيافتادی. عزيزترين از همون اول هم هی سعی می کرد آرومش کنه ولی فايده نداشت. حالا مردم هم همه هندی هيچکی جرات نمی کنه بياد نرديک. خلاصه که ديدم نمی شه از ماشين پياده شدم و قدقد رو که حالا داره مثل ابر بهار گريه می کنه بغل کردم و اومدم می گم بابا چکارمون داری؟ ديدم نخير يارو بی خيال نمی شه و چنان کولی بازی راه انداخته که بيا و ببين همش هم می گه که من تو ارتشم الان زنگ می زنم دوستم بياد پدرتون رو درآره!! عجب!! من هم ديدم که نخير نمی شه. حالا یک ساعته که ما دو قدمی خونمون با بچه مریض معطلیم. بنابراين ديگه ديدم نبايد دست رو دست بذارم اومدم وسط خيابون و ماشين ها رو نگه داشتم و شروع کردم به داد و جيغ زدن. که ای وای به داد برسيد يک مرد بين شما پيدا نمی شه بياد ما رو از شر اين نامرد نجات بده (حالا همش به انگليسی!!) خلاصه که تک و توک عربی که وسط دريای هندی بودن اومدن جلو با اين عرب زبون نفهم داستان ما صحبت کردن اون هم سوار آئوديش شد و گاز داد و رفت!!! به همين راحتی.
در حالی که دقيقا همين اتفاق چراغ عوض شدن و ندیدن برای عزيزترين قبلا (۳ سال پيش) افتاده بود و ماشين عقبی حتی بوق هم نزده بود .. خب چه اشکال داره الان سبز می شه می ريم.این مساله مال ۳ ماه پیشه. دو سه روز پیش هم یک خانوم لوکال با suv خیلی گنده اش نزدیک بود بزنه به خانوم نازنین میانسالی که همراهمون بود. من که گقتم ای چه خبره؟ زده روی ترمز و فحش و داد و بیداد به جون من که من می دیدم، اگر تو عینکی هستی و نمی بینی من می دیدم و می دونستم بهش نمی خورم (رو رو برم!) و خلاصه که استیوید شیعه گو بک تو یور کانتری و هو ریسپکت فور پیپل او دیس کانتری و .. خلاصه که چون نزدیک بود به ما بزنه ما بدهکار شدیم!!
غير از بدذاتی عربهای اين داستان عامل به شدت تحريک کننده اعصاب، ترافيکی ايه که کسی (مخصوصا لوکال ها و قدیمی ترها) اصلا بهش عادت نداره و همه رو ديوونه می کنه. حالا تصميم من و عزيزترين اينه که ما سعی کنيم تا اونجايی که می شه آروم بمونيم و ما ديوونه نشيم.ولی خب دلیلی نداره که اینجا رو تحمل کنیم. بعد از راه افتادن مترو و احتمالا کم شدن ساخت و سازها، بلکه این عربها دست از پروژه های عجیب و غریب بردارن و اینجا بشه جای زندگی که خودشون می گن سال ۲۰۱۵ خواهد بود. اونوقت ما (اگر خدا بخواد) می تونیم با یک پاسپورت دیگه برگردیم و خواستیم بمونیم اینجا ... همه اینها توی سرم می گرده .. نظر شما چیه؟
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۹ ق.ظ.
0
نظرات