سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

من گم شده ام. نمی دانم چه می خواهم. یک لحظه چیزی را با شدت تمام می خواهم و لحظه دیگر اصلا نمی خواهمش.
من گم شده ام. چه چیزی درست است و چه چیزی نیست؟
من، آدمی که خطوط برایم چنان واضح و روشن است که از اینکه دیگران آنها را نمی بینند، متعجبم؛ هیچ نمی دانم.
قدم بعدیم چه باید باشد؟ نمی خواهم حیاتم را در بی خبری و بلاتکلیفی بگزرانم.
من گم شده ام و از هیچ چیز بیش از گم شدن نمی ترسم.
حال می بینم که می توانند اوقاتی وجود داشته باشند که هیج ندانی درست چیست و نادرست چیست.
چنین گم شده! من که هستم و به کجا می روم. من خوب نیستم. من نادانم و در نادانی خود می مانم.
من گم شده ام و برای من یافتنی وجود ندارد.
زندگی کردن یعنی پیمودن یک سری مسیر پیموده شده؛ گفتن یک سری حرف گفته شده، شنیدن یک سری حرف شنیده شده ...
من که هستم؟؟؟؟ نمی دانم.

سه‌شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶

پیش به سوی ترک دبی

اتفاق عجيبی افتاده، تصميم گرفتم به ترک دبی و اگر خدا بخواد برای کانادا يا استراليا.اگر کسی راهنمايی ای می تونه بکنه لطفا دريغ نکنه.
دليلش اينه که دبی واقعا دیگه جای زندگی نيست. خيلی خيلی شلوغ شده و ترافيک بی داد می کنه. من مسيری رو که پياده ۳۰ دقيقه است با ماشين ۲۵ دقيقه ای می آم با کلی اعصاب خردی.
با اين راننده های هندی وحشتناک که اصلا سايز ماشينشون دستشون نيست که همه راننده ها می دونن که اين بزرگترين گناه در رانندگی ايه.بعد با اين راننده های عرب وحشتناک که فقط می خوان ماشين های مدل بالاشون رو بغرونن (صدای موتور ماشين رو تا آخرين حد در آرن) و اصلا براشون مهم نيست که چقدر اين رانندگی خطرناکه و چقدر باعث کشت و کشتار می شه هر سال.
بعد هم دو تا اتفاق عجيب افتاده، دو تا برخورد عجيب با عرب های لوکال (اماراتی)، که ما رو بيشتر از اونها متعجب کرده چون ابدا امکان نداشت همچين اتفاقاتی ۳ سال پيش بیافته. اينقدر عرب های مخصوصا اماراتی و سعودی مودب و با شخصيت بودن (به قول سطحيش می گن پول داشتن بهشون کلاس هم داده) که هميشه از برخورد باهاشون لذت می برديم. ولی خدا نصيب نکنه شلوغی، ترافيک وحشتناک و آلودگی هوا اين ها رو هم ديوونه کرده.
مورد اول اين بود که قدقد مريض بود و رفته بوديم دکتر برگشتنی، پشت چراغ قرمز، ما داشتيم در مورد نتايج ويزيت دکتر حرف می زديم و قدقد توی صندليش (عقب) در حال غر زدن بود و ما حواسمون پرت شد و چراغ رو که سبز شده بود نديديم. ماشين عقبی که يک آئودی خفن بود با يک عرب لوکال سوارش شروع به بوق زدن و چراغ زدن کرد. محلش نذاشتيم وقتی که چراغ (بعد از صد سال) دوباره سبز شد ديديم سعی می کنه بپيچه جلوی ما، ما هم گاز داديم و دور شديم فکر کرديم که تموم شده ديگه. بعد يکهو ديديم دنبالمون کرده و داره با چه سرعتی سعی می کنه بپيچه جلومون. ای بابا چه خبره. وقتی بالاخره تونستيم يک جايی کنار بزنيم و طرف هم کنار زد شروع به داد و بيداد کرد و لب مطلب هم اين بود که چرا سبز شد راه نيافتادی. عزيزترين از همون اول هم هی سعی می کرد آرومش کنه ولی فايده نداشت. حالا مردم هم همه هندی هيچکی جرات نمی کنه بياد نرديک. خلاصه که ديدم نمی شه از ماشين پياده شدم و قدقد رو که حالا داره مثل ابر بهار گريه می کنه بغل کردم و اومدم می گم بابا چکارمون داری؟ ديدم نخير يارو بی خيال نمی شه و چنان کولی بازی راه انداخته که بيا و ببين همش هم می گه که من تو ارتشم الان زنگ می زنم دوستم بياد پدرتون رو درآره!! عجب!! من هم ديدم که نخير نمی شه. حالا یک ساعته که ما دو قدمی خونمون با بچه مریض معطلیم. بنابراين ديگه ديدم نبايد دست رو دست بذارم اومدم وسط خيابون و ماشين ها رو نگه داشتم و شروع کردم به داد و جيغ زدن. که ای وای به داد برسيد يک مرد بين شما پيدا نمی شه بياد ما رو از شر اين نامرد نجات بده (حالا همش به انگليسی!!) خلاصه که تک و توک عربی که وسط دريای هندی بودن اومدن جلو با اين عرب زبون نفهم داستان ما صحبت کردن اون هم سوار آئوديش شد و گاز داد و رفت!!! به همين راحتی.
در حالی که دقيقا همين اتفاق چراغ عوض شدن و ندیدن برای عزيزترين قبلا (۳ سال پيش) افتاده بود و ماشين عقبی حتی بوق هم نزده بود .. خب چه اشکال داره الان سبز می شه می ريم.این مساله مال ۳ ماه پیشه. دو سه روز پیش هم یک خانوم لوکال با suv خیلی گنده اش نزدیک بود بزنه به خانوم نازنین میانسالی که همراهمون بود. من که گقتم ای چه خبره؟ زده روی ترمز و فحش و داد و بیداد به جون من که من می دیدم، اگر تو عینکی هستی و نمی بینی من می دیدم و می دونستم بهش نمی خورم (رو رو برم!) و خلاصه که استیوید شیعه گو بک تو یور کانتری و هو ریسپکت فور پیپل او دیس کانتری و .. خلاصه که چون نزدیک بود به ما بزنه ما بدهکار شدیم!!
غير از بدذاتی عربهای اين داستان عامل به شدت تحريک کننده اعصاب، ترافيکی ايه که کسی (مخصوصا لوکال ها و قدیمی ترها) اصلا بهش عادت نداره و همه رو ديوونه می کنه. حالا تصميم من و عزيزترين اينه که ما سعی کنيم تا اونجايی که می شه آروم بمونيم و ما ديوونه نشيم.ولی خب دلیلی نداره که اینجا رو تحمل کنیم. بعد از راه افتادن مترو و احتمالا کم شدن ساخت و سازها، بلکه این عربها دست از پروژه های عجیب و غریب بردارن و اینجا بشه جای زندگی که خودشون می گن سال ۲۰۱۵ خواهد بود. اونوقت ما (اگر خدا بخواد) می تونیم با یک پاسپورت دیگه برگردیم و خواستیم بمونیم اینجا ... همه اینها توی سرم می گرده .. نظر شما چیه؟

پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶

يک بحران عجيب و غريب رو پشت سر گذاشتم چند وقتی يک آدم ديگه شده بودم. خودم رو نمی شناختم انگار روحم تسخير شده بود.خيلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که همه چيز به خير گذشت و همه چيز به سلامت گذشت. خيلی خيلی خدا رو شکر.
پنج شنبه آينده دارم می رم تهران فقط با پرداخت ۱۱۰ درهم! اون هم با هواپیمایی امارات! چون دارم از مايل هايی که عزيزترين حين سفرهای زيادش به اينور و اونور جمع کرده استفاده می کنم.اين طوری صاحب بليط شدن خيلی مزه می ده. دخترکم هنوز دو سالش نشده و هنوز بليط نمی خواد. البته که می خواد ماشا الله چون کاملا ديگه عقلش می رسه.اگر خدا بخواد يک يا دو سفر مجانی ديگه هم می تونم برم.همزمان با سفر ما عزيزترين می ره به عربستان سعودی!! دوست و همکار مصريش می خواد به زور ببردش مکه. من هم بهش می گم جلال آل احمد هم رفته ديگه تو هم بهتره بری و اونجا رو ببينی. مامانم خيلی خوشحاله که داماد لامذهبش حاجی می شه ! از همين لحظه اول که بد جور تو ذوق عزيزترين خورده چون دوست مصريش با تاکيدات فراوان گفته بايد شيو کنی هااااااااخلاصه شاکی ايه که اين مذهب بدجوری به جاهای خصوصی آدم کار داره و می گه که کاملا معلومه که برای عربهای کل کثافت ۱۴۰۰ و خورده ای سال پيش اومده که همش رو شستشو و تميزی تاکيد داره در حالی که مسيحيت اولش می گه به کسی بدی نکن! يعنی که چقدر شيوه های اين دو دين با هم فرق داره.در هرصورت من دارم می آم تهران هورررا.

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

عيده و دبي هنوز خيلی خنکه، اينقدر خنک که صبح جرات نکردم دوش بگيرم.
عيده و سبزه سبز نکردم (چه حيف). هنوز ماهی نخريديم (قدقدی خيلی دوستش خواهد داشت).
عيده و خونه تکونی نکرديم (قبل از آمدن مادرجون و سرکار اومدن من خونه تکونی کرديم همزمان با سال نوی ميلادی!)
عيده و از مامان و بابام دورم و از تعطيلات طولانی عيد خبری نيست، عزیزترین چهارشنبه و پنج شنبه رو تعطیله اما من هنوز در مورد چهارشنبه هم مطمئن نیستم.
عيده و هنوز سنبل نخريدیم و هنوز هيچ کارت تبريکی نفرستادیم.
عيده و ما از ايران مهمون داريم البته تو هتل اقامت دارن، اما عصرهامون همش با اونها می گذره.
عيده و من دلم می خواد برای قدقد لباس نو بخريم که آستين هاش هم براش اندازه باشه. آخه اين دختر ناز ما وقتی لباسی رو تنش می کنيم که آستينش (حتی اگه فقط یک کمی) براش کوتاه شده، خيلی شاکی می شه و هی می خواد آستينش رو بکشه که اندازش بشه!
عيده و من دارم بليط می گيرم برای ايران اما برای آخر فروردين وقتی که همه داستان عيد تموم شده.
عيده و من دلم بهار می خواد. دلم بوی بهار رو می خواد، دلم يک درخت پرشکوفه می خواد.
عيده ... عيدتون مبارک. عيد خوبی داشته باشيد ... سال خوبی داشته باشيد.

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

وقتی افتخاری می خونه بردی از يادم آدم دلش می خواد دوباره عاشق بشه.عاشقی يعنی حرف زدن های طولانی از همه چيز و همه جا و همه کس .. راه رفتن های طولانی، زير آفتاب سوزان يا بارون فرقی نمی کنه . اگر من با توام همه چيز خوبه و
عشق يعنی بعد از دو ساعت پياده روی زير آفتاب داغ تير ماه تهران وقتی از هم جدا شديد و اون بر می گرده سرکار و تو قراره مثلا از دانشگاه بری خونه، توی شهرستانی هلو انجيری ببينی که خيلی دوست داره و نتونی نخريشون (حتی اگه مجبور باشی همه پول تو جيبيت رو برای ۲ کيلو هلو انجيری اعلا بدی) و بعد دوباره برگردی ميدون فردوسی از تلفن عمومی ميدون بهش زنگ بزنی و منتظر بمونی تا بتونه کارهاش رو زمين بذاره و دوباره بياد پيشت ... يک پياده روی دو ساعته ديگه و اينبار با هلو انجيری ... اینقدر توی این آفتاب راه می ریم تا تمام پوست پشت گردنت می سوزه و برنزه می شه.
بردی از يادم .. دادی بر بادم رو که افتخاری می خونه آدم دلش می خواد دوباره عاشق بشه ..هلاک بشه برای بوش .. برای دستهاش که چقدر چقدر چقدر قشنگن .. بميره برای لبخند مردونش که آدم رو اونطور خجالت زده می کنه وقتی ازت تعريف می کنه ..
کی آیی به برم ای شمع سحرم ... دلت می خواد دوباره ببوسيش انگار که اولين باره می خوای ببوسيش روی اون پله های چاپخونه و خجالت می کشيد ولی تو انگار زندگيت به اين بوسه بنده ..
عزيزترينم دوستت دارم بيش از هميشه.

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

من عاشق آسون نشوی ابی هستم.
دخترم از هفته پيش ديگه گريه نمی کنه وقتی می ذارمش مهد. تازه باهام بای بای هم می کنه!
امروز پرستارش مريض بوده و نيومده نگهش داره، بنابراين بعدازظهر رو هم می مونه مهد. کلی بابتش ذوق کرده (عزيزترين می گفت). کی باورش می شد؟!
چقدر اينکه خونه و محل کارهامون و مهد قدقد به هم نزديکن عاليييييييييييييييييييييه. وقتی می خواستیم خونه اجاره کنیم این تنها شرطمون بود. به خاطر اینکه اجاره ها خیلی بالاست یک خونه فسقلی ۴۴ مترمربعی داریم، ولی راضی هستیم به خاطر نزدیکیش و مرکز شهر بودنش.
موبايل جديد خريدم. موبايل قبليم که يک سونی اريکسون عسل بود و يک هديه سورپريز حسابی از طرف يک عزيزترين دشداشه پوشيده توی فرودگاه دبی وقتی بعد از ۳ ماه می ديدمش بود، به رحمت خدا رفت. (این اتفاق مربوط به ۵/۴ سال پیشه!)موبايل جديدم از صبح همه رو توی شرکت گذاشته سر کار. آخه خيلی باحاله و اصلا قيمتش بهش نمی آد. فقط ۱۶۹ درهم!!
ماشین جديد هم خريديم. چاره ای نبود توی اين شهر خنگ که از وسايل نقليه عمومی عملا خبری نيست، نمی شه بدون ماشين سر کرد. متاسفانه يک ماشين تک سرنشين ديگه هم به آلوده کنندگان محيط زيست و ترافيک سازان اضافه شد. ولی خداييش خيلی ماشين خوشگليه! مبارک عزيزترين. براش یک صندلی ماشین هم گرفتیم که قدقد بشینه توش.
موهام رو کوتاه کوتاه کوتاه کردم. الان چک کردم موهام از موهای همکارهای مرد تو اتاقم کوتاه تره!
عزیزترین پاسپورتش رو تمدید کرده. به خاطرش کلی کار اداری کرده و دوندگی و عکس جدید و ..
همه اين اتفاقات خفن هفته پيش و بيشترش ديروز به نتیجه رسیده. ديگه نفسمون بالا نمی آد. اسلو داون اين چه وضعی ايه بابا!
تصميم گرفتم آخر فروردين برم تهران، پيش مامانم. من اصولا فقط و فقط می خوام پيش مامانم باشم وقتی ميرم تهران. به قول دوست عزيزم لوسم ديگه.ولی خوب واقعا الان ۵/۵ ماه تمامه که نديدمش. تا ببينمش می شه تقريبا ۷ ماه. فقط ۱۰ روز می بینمش .. حق دارم ديگه. ولی بعد از اون هر سه ماه ۱۰ روز می رم تهران با توجه به مرخصی های شرکتی.همه چيز خوبه فقط شلوغه، همين.مرسی از همه عززانی که وقتی داشتم از استرس و ناراحتی ديوونه می شدم بهم اطمينان دادن که همه چيز خوب می شه ... خيلی ممنون از محبت همه شما. خيلی کمکم کرديد و شد! مرسی.راستی نمی دونم دوباره انتيشن چه بلايی سرش اومده و کامنت هام گم شدن.
راستی يک دعوتی کرده بود آقای فرجام که آهنگ عاشقانه و فيلم دوتاييتون رو بگيد. آهنگ ما تو نسيم خوش نفسی بود ... (ما عشق شجريان ها اين کار افتخاری شد آهنگمون .. چه می شه کرد مثل کارت دعوت عروسيمون که با اين همه ارادت به حافظ بيتی از سعدی بود:گويند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد؟ اکسير عشق در مسم اميخت زر شدم. بعدها با فيلم ليلا اين آهنگ تثبيت شد ولی با کارهای بعدی آقای افتخاری ديگه حرفش رو نزديم! آخه عشق و عاشقی ما مال ۱۰ سال پيشه .... اوووه)
فيلم مشترکمون هم "خانه دوست کجاست" من مطمئن بودم اگر بگم بهترين فيلمی که تو عمرم ديدم خانه دوست کجاست ه، بهم می خنده ولی در کمال تعجب اين همون چيزی بود که خلع سلاحش کرد :)
حالا بايد کسی رو دعوت کنم؟ فقط ببخشيد که دير شد خيلی گرفتار بوديم.

چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵


مهمونی بوديم دوستمون زنگ زد، فرياد می زد. از صداهای توی تلفن می شد فهميد که توی جای خیلی شلوغی ايه. عجيب بود چون نيمه شب بود. فرياد می زد: کمک، کمک کنيد، بچه ها رو کشتن.
-کجايی ممد؟ چی می گی؟ چه خبره؟
-تو کويم .. کجاييد شما؟ بچه ها رو کشتن.
-کوی؟ کوی دانشگاه يعنی؟ اميرآباد؟
-آره بابا، بيا بيا ببين، وای خدا از پشت بوم انداختنش پايين .. فقط بياين کمک ..
-چی داری می گی ممد؟ چه خبره؟ مگه می شه؟
...
چی شد؟ اا قطع شد.

-عزيز چی شده؟
-نمی دونم. ممد بود می گفت کمک!
کمک! يعنی چی؟ اين ممد هم که با اين نصف شب زنگ زدن هاش!

فرداش سر کارم، عزيزترين زنگ می زنه.
-ديشب به کوی حمله کردن بچه ها رو زدن و بردن ..
-اااا يعنی تلفن ممد؟
-آره
-بريم پيش بچه ها
-می ام دنبالت ...

برای اينکه کاری کرده باشيم با توجه به آمار گمشده های اون روز و کشته های احتمالی که هی تعدادشون بالاتر به گوشمون می رسيد، رفتيم از مامان عزيزترين يک قواره پارچه مشکی که مربوط به مراسم عزاداری عمه عزیزترین بود رو گرفتيم، کلی بازوبند درست کرديم و رفتيم کوی.
از همون سر چهارراه اميرآباد و جلال آل احمد، بچه ها راه رو بسته بودن. چند تايی رو شناختيم و راهمون دادن. شروع کرديم به بستن بازوبندها ..

-ببند به پيشونيم ..
-آخه اين ها کوتاهن.
-حالا امتحان کن
-خوب شد؟
-آره
-به بازوت هم ببندم؟
-باشه

کاش روی ماهت رو بوسيده بودم احمد
کاش دستم شکسته بود و اون بازوبند سياه رو نمی بستم برات
کاش اينقدر خوش تیپ نبودی توی اين عکس

کاش من رو گرفته بودن به جای تو


عزيزترين هروقت حرف برگشتن به ايران رو زدم احمد باطبی رو به يادم بيار ...

هروقت که حرف تو رو می زنيم من و عزيزترين فقط نگاهی پر از شرمندگی به هم می اندازيم و می گيم ما می تونستيم به جای تو باشيم ...
ما رو ببخش

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵

بانو قدقد و قاقا


وقتی که قدقدی به دنيا اومد بايد براش پاسپورت می گرفتيم که بعد ويزای اقامتش توی امارات رو، توی اون بزنيم چون می خواستیم توی ۴ هفتگی قدقدی بریم تهران!. (بعدا البته قانون عوض شد). از کنسولگری گفتن که جزو مدارک لازم سه قطعه عکس پرسنلی ايه! حالا بيا از بچه ۳ هفته ای عکس پرسنلی بگير. ما هم که مثل هر پدر و مادری در برابر اولين بچه اش، فکر می کرديم بچمون الانه که بشکنه! يک عالمه لباس تنش می کرديم. جرات نداشتيم از خونه بيرون ببريمش (غير از سفر به ايران البته!!). خلاصه که عزيزترين يک عکس توی يک لباس صورتی با يک کلاه صورتی کیپ روی سرش، ازش گرفت که ما بهش می گيم ْ رفتگر نمونه محل! ْ آخه توی اين عکس سياهی خاکستر اسفند که به پيشونيش ماليده بوديم هم معلومه! بعد عزيزترين توی کامپيوتر اون خاکستر رو حذف کرد و همون عکس شد عکس پاسپورت دخترک! که کلی هم کارمند سفارت قربون صدقه اش رفته بود.
حالا هم برای مهدش عکس می خوان. اين دفعه ديگه دستمون بازتر بود. کلی گشتيم تا يک عکس دخترونه پيدا کنيم و همون رو باز عزيزترين ويرايش کرد و پرينت گرفت برای مهد خانوم خانوما.
دختر کوچولوی ناز من شبيه پسرهاست. گوشهاش هم که سوراخ نيست و من هم که همش لباس های پسرونه و راحت و آبی رنگ تنش می کنم. حالا کم کم دارم از پرستارش ياد می گيرم که لباس چين چينی و جوراب شلواری پاش کنم. براش ۳ تا جوراب شلواری خریدیم. وقتی لباسش رو تنش می کنم، بهش می گم خيلی خوشگل شدی. اون هم می دوئه می ره جلوی آينه خودش رو نگاه می کنه و ذوق می کنه.
اگر روی لباسش تصوير فيش=ماهی يا توپا=هر چيز کمی تا قسمتی گرد! و يا گل باشه که ديگه هيچی حسابی کيفور می شه.
امروز روز آشنايی با گياه بود توی مهدشون. برامون نامه داده بودن که يک گياه همراه بچتون بفرستيد. ديشب نزديک ساعت ۱۰ يکهو يادمون افتاد که هنوز گياهی براش تهيه نکرديم. سريع (یک و نيم دقيقه فقط طول کشيد حاضر شیم که خودش يک رکورده) از خونه زديم بيرون. بچم خودش دلش کاکتوس می خواست چون بالای خارهاش يک گل خوشگل داشت، ولی ما از خارش ترسيديم و يک گياه برگدار براش خريديم که هيچ تحويلش نگرفت. من البته اصلا نمی دونم که گلگلک ما چی از برنامه سبز امروز مهدشون فهميده ولی خبر دارم که بعد از فعاليت سبزش حسابی گرسنه شده و همه غذاش رو خورده!
بعضی وقتها دختری وقتی راه می ره دستهاش رو به تقلید از باباش می ذاره پشتش و آروم آروم قدم می زنه و برای اطرافش سر تکون می ده. بعضی وقت ها بعد از اینکه لباسش رو پوشید دلش می خواد کیفش رو بندازه توی بازوش و راه بره. بعضی وقتها هم بارنیش رو می ذاره توی کیفش و می گیره دستش و با خودش این ور و اون ور می بره. عاشق کفش هاشه. همشون رو هی می گیره دستش از این ور به اون ور. بعضی وقتها هم می آره که توی خونه پاش کنم و هی ذوق می کنه و می گه: پاش=کفش. وقت می خوام کفشش رو در آرم باید با احتیاط این کار بکنم وگرنه گریه سر می ده که دوباره پام بره. دیگه هم مهلت نمی ده که پاش کنم و هی گریه می کنه! وقتی هم که کفشش رو درآوردم سریع باید تمیزش کنم چون الانه که عین عروسک بغلشون کنه و نازشون کنه.
از مادرجون خواهش کرده بوديم از کتاب های کانون برای قدقدی بيارن چون عشق قدقدی قبل و بعد از بارنی کتابه. يکی از کتاب ها ْدويدم و دويدمْ ئه که بچمون تهش رو که می گه: بالا رفتيم دوغ بود .. پايين اومديم ماست بود، خيلی دوست داره و تکرار می کنه ولی کتابی که عاشقانه دوست داره که ما واقعا فکر می کرديم براش هنوز خيلی زود باشه کتاب بارون نوشته احمد شاملو و با نقاشی های ابراهيم حقيقی ايه. عاشق لک لک هاست و اسمشون رو هم رسما گذاشته قاقا! خلاصه که کتاب قاقا تا حالا ۵-۶ باری دوخته شده و تمام صفحاتش چسب کاری شده و هنوز هم عشق بلا منازع قدقدی ايه.
روی جلد کتاب نقاشی ابره و زيرش نوشته بارون. حالا اين چند روزه که اينجا همش ابری و بارونی ايه هی به آسمون اشاره می کنه و می گه بارون بارون. البته اول دنبال ماه می گرده بعد که پیداش نکرد می گه بارون. ولی به قطره های بارون که می چکن می گه آبا=آب!
دیشب که رفتیم براش گیاه بگیریم زیر آبا، هات داگ خوردیم و خیلی چسبید.

چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

Life is beautiful!

ساعت ۷:۴۵ صبحه. عزيزترين رفته حموم با صدای زنگ بيدارکن موبايلم از خواب بيدار می شم. صدای عطسه و سرفه های عزيزترين رو مي شنوم. طفلک دوباره سرما خورده ، آخه اين قدقد عزيزم ديگه همه ميکرب های عالم و آدم رو با خودش می آره تو خونه و ما هم هی سرما می خوريم. حالا خدا کنه مريضی سختی يک وقت از کسی نگيره.
در همون حالت خواب آلوده برای عزيزترين دستی به نشانه سلام و خداحافظی تکون می دم. يواشکی می گه قدقدی خيلی ديشب سرفه کرد ها. بهش می گم حالا نگاش کن چه خوشگل خوابيده. واقعا هم خيلی خيلی خوشگل و آروم خوابيده فرشته کوچولوی من.
حالا ۸:۱۰ صبحه. عزيزترينم رفته و من دارم آروم آروم لباس می پوشم. هيچ صدايی نمی کنم اما قدقد می فهمه مامانش پيشش نيست از خواب بيدار می شه و می خواد گريه کنه که می پرم پهلوش. سر خوشبوی عرق کرده اش رو بغل می کنم و بهش شير می دم. سعی می کنم خيلی آرامش داشته باشم. قراره ۵۰ دقيقه ديگه از هم جدا بشيم لازم نيست از حالا عزا بگيرم!
بعدش براش بارنی می ذارم که علاقه مند بشه از تخت بياد پايين. شروع می کنم به لباس پوشوندنش. وقتی به يونيفرم مدرسه اش می رسيم مقاومت می کنه.
ديگه ۸:۴۰ شده می دونم که به کارم دير خواهم رسيد اما مهم نيست می خوام با آرامش و حس خوب از خونه بيرون بريم. نازنينکم توی کالسکه اش نشسته. چقدر اين پياده روی ۱۵ دقيقه ای صبحمون رو دوست دارم. سر راهمون گل می چينيم (فقط گل ها کوچولوی پريوش رو به گلی قبول داره و با شادی و کیف تو دستش می گيره) اما لحظه ای که به سمت مهدش می پيچيم، گل ها رو پرت می کنه روی زمين. بميرم.
وقتی به معلمش می سپرمش بهش می گم بچه من تازه مهد رو شروع کرده طبيعی ايه که گريه کنه، لطفا بغلش کن. اون بچه گريه ئو هنوز داره گريه می کنه. دخترک من هم گريه شديدی می کنه. خودم هم اشک هام سرازير شده. می آم از در بيرون. کمی صبر می کنم برمی گردم و از لای در نگاهش می کنم. دارن توی صف ورزش صبحگاهی می کنن!( مثل اينکه مدرسه های بچگی ما هم به روش منتسوری بوده و ما خبر نداشتيم!) معلمش دستهای قدقد رو گرفته و بالا پايين می بره، حتی کمرقدقدم رو هم می قرونه! دخترکم سرحاله، هنوز از غريبی فضا گيجه. هنوز عادت نکرده ولی ديگه گريه نمی کنه و مشغوله. بدون اين که ببيندم براش بوسه ای می فرستم و با خيال تقريبا راحت می رم به سمت کار.
ساعت ۱۰:۴۷ مامان نازنينم به شماره مستقيمم تو شرکت زنگ می زنه. هيچ حسی بهتر از ديدن شماره خونه مامان اينا روی تلفن و بعد صبر کردن برای زنگ بعدی و جواب دادن نيست.
ساعت ۱۱:۴۰ به مهد قدقدی زنگ می زنم، می گن گل گلی نهارش رو خورده و خوابيده. می دونم که خيلی خوابش می اومد.شب ها دوست داره با هم باشيم و دوست نداره زود بخوابه. دیشب به زور ۱۱:۳۰ خوابيد. چه خوب که خوابيده. چه خوب که عزيزترين ساعت ۱ مي ره دنبالش. چه خوب که تا ۲ با باباشه و چه خوب که با هرا (پرستارش) دوسته و با هم می مونن تا ۶، که دوباره باباش بره پيشش. چه خوبه که ۶:۱۵ می آن به سمت من و بالاخره ساعت ۶:۴۵ عصر دخترکم رو دوباره می بينم. چه خوب که با هميم چه خوب که هم رو داريم و چه خوب که عزيزترين هست، قدقد هست، مامان هست ............. و من هستم.

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

نشد که مامان عزيزم بيان پيشمون. بهم زنگ زدن به من دلداری دادن که همه چيز خوب خواهد شد نگران نباش.
قدقد ۳ روزه که می ره مهد. فعلا سردرگم و گيجه. نمی دونم دوست داره يا نه. ۲ روزه ياد گرفته بگه بيبی، صبح بهش می گم بيا بريم پيش بيبی ها سرش رو به چپ و راست می چرخونه و می گه: نه نه نه.
اين يک بازی ايه بينمون و اين کار رو خيلی بامزه انجام می ده. مجبور شدم ميد رو تمام وقت کنم که هی نخواد دنبال کار ديگه بگرده و يک وقت بره. با قدقد خيلی خوبه و اين خوب مهمترين چيزه.
ساعات کار عزيزترين عوض شده در نتيجه صبح ها زودتر می ره سرکار و ما بی ماشينيم. (البته خودش اصرار می کنه که ماشين رو بذاره پيش ما اما) من ترجيح می دم قدقد رو با کالسکه ببرم به سمت مهدش. امروز صبح خيلی خوش گذشت. يک ۲۰ دقيقه ای با هميم و خوش می گذره.
وقتی گذاشتمش مهد اولش پشت سرم گريه کرد ولی بعد از چند دقيقه نگاه کردم ديدم آرومه و با همون حالت سردرگم داره بقيه رو نگاه می کنه. يکی از مشکلاتش اينه که زبونشون رو نمی فهمه و ديگه اين که يک بچه ای هست که همش گريه می کنه و قدقد هم اونو نگاه می کنه و بغض می کنه. عجيبه که انگار من و قدقد تنها کسانی هستيم که اون بچه گريون رو می بينيم. هيچکس ديگه محلش نمی ذاره طفلک! بايد به مامانش بگم!
ديروز ديدم هرچی که براش گذاشته بودم اعم از نهارش که برنج و گوشته و ماست به اضافه کراکر و پنير و بيسکوييت هاش و پفکش و ام اند امش رو همه رو خورده!!!
نمی دونم معلمش از اين گنجينه کوچيک قدقد به بقيه هم داده يا اينکه قدقدی حوصله اش سر رفته و همش مشغول خوردن شده؟!
قدقدی کپلی نازنين من الان توی خونه خوابيده با دوربين می تونم ببينم که قدقدی روی پهلوی راستش خوابيده توی تختش و ميد هم داره لباس ها رو اتو می زنه. من هم دارم فروغ با صدای
خودش گوش می دم و روز آرومی دارم سر کارم و عزيزترين روز شلوغی داره سر کارش.
راستی داشتم اینجا رو می خوندم یادم افتاد که فیلم مشترک من و عزیزترین هست: <خانه دوست کجاست؟>

سهم من سهم من ... (فروغ)
چرا دلم گرفته؟ چند وقته دلم گرفته؟ کی دلتنگي من رفع خواهد شد؟ کی ديگر دلتنگ نخواهم بود؟
اين اعتقاد قلبی منه:
هيچ صيادی در جوی حقیری که به گودالی می ريزد مرواريدی صيد نخواهد کرد.
به نظر من اين وحي اه.