خوب این حتما خیلی کلیشه است اما عکس قدقدم توی دسک تاپ لپ تاپمه، سر کار.
امروز که يک فايلی رو بستم و صورت قشنگش ظاهر شد با اون اخمی که (توی اين عکس) کرده، دلم به شدت براش تنگ شد.
بدجوری به لطافت وجودش احتياج داشتم. خيلی دلم می خواست در آغوش بکشمش (بکشم نه بگيرم).
خوبيم .. هر دو. شايد قدقد از من بهتر باشه. از ديروز پرستار براش اومده. بچه ام دوستش داره. تا می آد می ره توی بغلش و با زلم زيمبوهای آويزون به موبايلش بازی می کنه. اون هم خوبه. حرفه ای و مسلط با بچه طرف می شه. همچنين با يک لبخند بزرگ و مهربون. اميدوارم وقتی دو تايی تنهان هم باهاش مهربون باشه از ته دل.
وب کم جواب نمی داد برای نيازمون. قرار شد دوربين بذاريم، از اين دوربين های مراقبت (سویلنس؟). قراره دوربينه به ای دی اس ال نصب باشه و بتونيم از طريق اينترنت خونه رو ببينيم. (فکر کنم من زيادی اپرا تماشا کردم. ولی خب دست خودم نيست؛ تمام جونم می لرزه از تصور تنها گذاشتن بچه ام با کسی که بهش اعتماد صد در صد ندارم.)
وقتی می رم خونه زودی می آد پيشم، قهر و ناز و اينا نمی کنه. هرچی دستش باشه بهم نشون می ده و وقتی ازش می پرسم چی کارها کرديد؟ به زبون خودش (به قول عزیزترين) چند پاراگراف حرف می زنه. بعد هم فقط شير می خواد. به شدت بهم می چسبه و هی شير می خوره و هی نازم می کنه. وسط شير خوردن هم نگاهم می کنه و به تعریفاش که عبارته از تکرار کردن لغات توپا و آبا و گل و پی تیکو=اسب(اسباب بازی یا واقعی) و توتو=پرنده، ادامه می ده.
خيلی خوب شد که از شير نگرفتمش. وقتی نيستم غذا می خوره و شب تا صبح هم به بهانه شير توی بغلم می خوابه. نمی دونين چه لذتی داره. عمر من!
يک شب در ميون برای نهار غذا درست می کنم. عزيزترين هم شام ها رو آماده می کنه. انصافا آشپزيش از من بهتره. مادرجون هم که همش در حال کمک و جمع و جور و رسيدن به قدقده.
هنوز نمی دونم پرستار قدقد چه کارهايی رو می تونه تو خونه، برام انجام بده. نمی دونم در آينده وقتی مادرجون نيستن و مامانم هم رفته اند، چی می شه .. ولی خب بهش فکر نمی کنم. روز به روز پیش می ریم تا ببینیم خدا چی می خواد.
تازه قراره مامانم بعد از تاسوعا و عاشورا بیان پیشمون. بعدش هم قدقد می ره مهد. فکر کنم تو مهد بهش خوش بگذره چون به دوری من که تقریبا عادت کرده. روزها خیلی دوست داره قبل از ظهر و تو آفتاب بره بيرون از خونه برای پياده روی و گل چينی از همسايه! اين نيازش توی مهد برآورده می شه. بعد از ظهر هم می خوابه و بارنی و تلی تابيز تماشا می کنه. عصر هم با پرستار می ره به زمين بازی ساختمون. اگر پرستارش ناگهان ترکمون نکنه و از ته دل با قدقد خوب باشه، همه چیز خوب خواهد بود. البته هچ چیز در این دنیا نمی تونه پرفکت باشه و من دعا می کنم به عزیزان هیچی نشه و هر نقصانی قراره باشه برای من باشه.
فعلا همین، تا ببینیم بعد چی پیش می آد.
چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵
اين روزها
یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵
پاره ای از دلتنگی های مادرانه
هفته واقعی کاريم از امروز شروع شده و من از قدقدم دورم. تا اونجايی که خبر دارم بهش سخت گذشته و بی تابی کرده. من هم خيلی دلم براش تنگ شده. امروز واقعا يازده ساعت نمی بينمش.
خيلی غصه دارم ولی کاری از دستم بر نمی آد عين دوری از مامانم. فقط بايد صبر کرد. نمی دونم کارم درسته يا نه نمی دونم .. هيچی نمی دونم. فکر می کنم انسان از مجموعه ای از نا آگاهی ها ساخته شده. مجموعه ای از بلا تکليفی ها. مجموعه ای از نادانی ها و نا توانايی ها و خودخوری ها. فردا مامانم مهمونی دارن و من نیستم پیششون. هیچ وقت نیستم. هر دو همیشه تنهاییم. حالا می فهمم وقتی خالم می گفت چرا من باید عروسی کنم برم انگلیس زندگی کنم و شما همه اینجا دور هم باشید چی می گفت. دلم تنگه برای همه و همه. اما نه برای تهران. نه برای هواش و نه برای شلوغیش. دلم می خواد قدقد رو بغل کنم و با هم پرواز کنیم ( نه با هواپیما) و بریم پیش مامانم و بعد با مامانم پرواز کنیم بریم به خونه کودکی های من پیش مامان بزرگم که سرحال باشه نه مریض احوال و دور هم باشیم و همه قربون صدقه قدقدم برن و من همین طوری الکی هی دلم بلرزه که نکنه قدقدم از بغل یکیشون بیافته و مطمئن باشم که نمی افته!
غمگينم و دلم گرفته. دلم برای نگار و نوشته هاش تنگ شده و وقتی وبلاگم رو باز می کنم و لينکش آپديت نمی شه. دلم می گيره و هيچ کاری نمی شه کرد.
امروز عزيزکم خيلی اذيت شد. وقتی می رم خونه هم همش به فکر شام و کارهای خونه ام و نمی تونم همش بغلش کنم. اما نه امشب. امشب هيچ کاری نخواهم کرد و فقط قدقدم رو بغل می کنم.
مادر بودن چه قدر عجيبه. آدم چقدر عوض می شه. من همش راه می رم و فکر می کنم اگر الان با قدقد بودم تا يک چيز گرد می ديد با اون صدا و لهجه قشنگش می گفت توپا .. و گلدون که می ديد می گفت گله گله .. عزيزکم.
آدم که مادر می شه ديگه خودش نيست. انگار تموم می شه و يک چيز ديگه می شه. حضور قدقدم برای من خيلی خوب بوده و من رو آدم بهتری کرده. آدم آروم تری کرده. خيلی ازش ممنونم.
اما من رو آدم شادتری نکرده آدم نگران تری کرده و حالا آدم غمگين تری.
چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵
پاره ای از مشکلات مادرانه-۲
اولين روز کاريمه و من از ساعت هشت و نيم صبح تا دو و نيم بعدازظهر قدقد عزيزم رو نديدم. اين رکورد دوريمون بوده تا حالا. شش ساعت تمام. جالبه که قدقد نازم بی تابی نکرده فقط به قول مادرجون غمگين و پکر بوده.
برای اينکه قدقدی از برنامه جديد زندگی مون و دوری از من، خيلی اذيت نشه. مادر جون(مادر نازنين عزيزترين) پيشنهاد کردن که از تهران بيان و پيش قدقد بمونن تا راحت تر عادت کنه.
اين طوری خيالم خيلی راحته و همه چيز خيلی آروم و خوب برگزار شد. حتی صبح هم قدقدی گريه نکرده و ظهر هم راحت خوابيده و فقط کمی غصه دار بوده. دوبار هم رفته دم دستشويی در زده و مامانش رو صدا کرده! عزيزدلم.
صبح با بغض اومدم سر کار تو ورودی ساختمون با ديدن فواره ها( به قول قدقدم آبا) دلم عجيب تنگ شد برای عزيزکم و فهميدم که از حالا به بعد همون طور که دلم به خاطر دوری از مادرم مالش مي ره برای دخترم هم تنگ خواهد شد. به قول مادربزرگ مهربون عزیزترین که برای قدقد میگفت، یک فراق دیگه هم به فراق هامون اضافه شد.
چاره ای نيست دنيا همينه. ممنونم از مادر و پدر عزيزترين که با محبتشون شرايط رو قابل تحمل تر کردند.
عزيزترين و مادرجون قدقد رو آوردند و توی نیم ساعت نهاريم ديدمش و بهش شير دادم و بغلش کردم خيلی خوب بود. قدقدی با تعجب و خجالت نگاهم می کرد و خيلی آروم بود.
از هفته آينده خدمتکار هم می آد (اميدوارم) و همه چيز باز هم راحت تر می شه. تا اون موقع بايد وب کم نصب کنيم که بتونيم قدقد رو آنلاين ببينيم و صندوق امانات بگيريم و اسناد و چيزهای قيمتی رو بهش منتقل کنيم.
در مورد مهدش هم تصميم گرفتم به يکيشون که نزديک خونمونه و خيلی خوب و تميزه و از ماه ديگه که ترمشون شروع می شه می فرستيمش. ممکنه بعد از رفتن مادرجون مامانم هم برای ماه بعد بيان پيشمون. همه اين کارها رو می کنيم که به قول دوست عزيزم کمترين سطح استرس به قدقد نازنينم وارد بشه و همه تغییرات قدم به قدم پيش بيان.
ولی خب من از همون بيست روز پيش تا الان يک مشت آهنی داره قلبم رو فشار می ده و بغض همش داره ته گلوم رو قلقلک می ده و من هی سعی می کنم لبخند بزنم.
خدايا قدقدم رو به تو می سپارم. خودت هميشه در پناه امن و امانت بگيرش.
شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵
صدام اعدام شد.
همش نگران بودم که حالاست که به بهانه های شیک، بفرستنش توی یک زندان تر و تمیز تا بقیه عمر ننگینش رو استراحت کنه و ستایش بشه و زندگی نامه بنویسه و حرف بزنه؛ حقی که وحشیانه از انسان های زیادی گرفت.
امیدوارم حداقل کمی از دردی رو که برای بسیاری انسان دیگر ایجاد کرده بود رو کشیده باشه. درد بی کسی، تنهایی، بی عدالتی، ترس از مرگ و نابودی رو کشیده باشه.
فکر نمی کنم این مرگ ذره ای مرهم باشه روی زخم خانواده های چشم انتظار عزیزان مفقود الاثرشون که حالا با مرگ این موجود دیگه جوابی برای سوالاتشون نخواهند داشت.
یا ذره ای تلافی تمام زندگی های هدر رفته به دست این بشر باشه.
ولی همین که مرده مهمه. خوبه که مرده، خوبه که کشته شده، خوبه که ذلیل شده. حقش بود و حق زمین بود که این موجود پا روش نذاره و هواش رو تنفس نکنه.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۵۷ ق.ظ.
0
نظرات
چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵
خیانت و فلسفه بافی های من
چند ماهی بود نگران دوستی بودم. متاسفانه دیروز خبردار شدم واقعا زندگیش در نشیب بدی بوده و موضوع خیانت شوهرش بوده و سردرگمی خودش.
حدس می زدم چون 2 سال پیش که شوهرش رو دیدم توی نگاهش چیز بدی دیدم که متعجب بودم چطور دوستم ندیده.
در مورد خیانت چیزی که بیشتر از همه من رو اذیت می کنه قسمت دروغ و پنهان کاریشه. دروغ به معنای نگفتن همه حقیقت هم هست. به نظر من این از ترسو و زبون بودن یک آدمه که این طوری پشت سر زنش رابطه برقرار کنه و دوست دختر بگیره! دلیلش هم اینه که اگر کسی در زندگیش شاد نیست اولا که باید اون رابطه رو ترمیم کنه وگرنه که حداقل اینقدر وجود و شخصیت داشته باشه که اول اون رابطه و زندگی رو به انجامی برسونه و بعد بره سراغ رابطه دیگری.
در واقع مساله چندش آور اینه که در بیشتر موارد طرف هم می خواد زنی که مادر بچه اش هست و کار می کنه و وام کلون گرفته و خونه بزرگ خریده (در یک کلام زندگی ساخته!) رو نگه داره و هم در کنارش به هوس و تفریحش برسه. اصلا براش مهم هم نیست که شریک زندگیش چقدر داره سختی می کشه و تمام این زحمات رو هم داره برای یک سراب دروغین متحمل می شه.
اصلا هم نمی تونم نقش اون دختر دانشجوی پزشکی رو درک کنم که زندگی دوستم رو به هم ریخته. واقعا اینقدر طبیعی شده که دوست پسر آدم شوهر یک نفر و پدر فرزندش باشه؟؟
به عزیزترین می گم اگر واقعا از کسی خوشت اومد بیا و بهم بگو پشت سرم کاری نکن. عزیزترین هم می گه من از یک نفر خوشم اومده اما مشکلم تو نیستی مایکل داگلاسه! من هم می گم کاترین زتاجونز رو که بیار همه با هم به خوشی زندگی می کنیم مشکلی نیست!
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۱:۳۶ ب.ظ.
0
نظرات
شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵
نگار عزیزم خیلی ممنون از دعوتت برای بازی شب یلدا. دیشب آخر شب بود که پستت رو دیدم (این چند وقته کامپیوترمون خراب بود و من نمی تونستم چیزی بنویسم). قبل از خواب کلی با عزیزترین در مورد اینکه چی بنویسم و چی ننویسم حرف زدیم. خلاصه که:
1- من عینکی هستم. از 18 سالگی عینک می زنم بدون عینک از فاصله 75 سانتی به اون ور رو اصلا نمی تونم بببینم. حوصله لنز گذاشتن هم ندارم.
2- با وجود تمام عاشقانه هایی که برای قدقد عزیزتر از جانم می نویسم ولی وقتی توی سوپرمارکت نمی ذاره با آرامش خرید کنیم و هی غر می زنه و توی کالسکه یا شاپینگ کار بند نمی شه یا اصلا حاضر نیست خودش دو قدم برداره و فقط و فقط می خواد توی بغل من بمونه و کمرم می خواد از درد بشکنه .. واقعا می خوام سر به تنش نباشه.!
3- همیشه از بچگی فکر می کردم (این قدیمی ترین فکر منه) که من از یک جای دیگه به این دنیا و این کره خاکی آورده شده ام و من اصلا اهل اینجا نیستم و اینجا غریبه ی غریبه ام.
4- خیلی خیلی آدم ساده ای هستم جوری که به خنگی می زنه! هرگز نمی تونم منظور پنهان حرف و کارها رو بفهمم و زرنگی ها گیجم می کنه. توی بازی های دیگران هم نمی تونم سهیم بشم نه تو محیط کار و نه محیط های دوستانه و فامیلی.
5- هیچ وقت در مورد هیچ کسی فکر بدی نمی کنم اگر کسی بهم بدی کنه برای بخشش و یا فراموش کردنش خیلی مشکل دارم. هی که سنم بالا می ره هم سخت ترم می شه.
6- اصلا جهت یابی بلد نیستم و به راحتی گم می شم و حافظه تصویریم صفره و این کفر عزیزترین رو در می آره. مخصوصا تو شهر بی پستی و بلندی ای مثل دبی.
7- آدم محبوبی نیستم و هیچ دوست دختری ندارم. اگر احتیاج مبرم به دوست پیدا کنم توی ذهنم فقط اسم چند تا پسر می یاد! اونوقت دلم می خواد گریه کنم.
8- از نگاه های مراقب و زیر نظر گیرنده مردها به خودم خیلی خیلی خیلی بدم می آد (خوشبختانه این نگاه ها اینجا کمتره و من هم دیگه دارم پیر می شم)
خیلی بیشتر از 5 تا شد که.
9- راستی عاشق کامنت های شما هم هستم و برای پست های تلخم که می نویسید، بی تعارف زندگیم رو شیرین می کنید .
چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۵
پاره ای از مشکلات مادرانه
انگار رسما قراره 20 روز دیگه بمیرم، همش گریه ام می گیره. هی قدقدم رو بغل می کنم و بوهسش می کنم و هی فکر می کنم باید ذخیره کنم؛ اینها برگشت ناپذیره ..
به جای مردن قراره از 20 روز دیگه برم سرکار. از خودم متنفرم که روزی 11 ساعت قدقدم رو نمی بینم.
مطمئنم که یک روز مونده به شروع کارم زنگ می زنم و می گم نمی آم!!
دیروز با قدقدی رفتیم مهدکودک دیدیم. تا وارد شد ذوق کرد و توپا گویان(به خاطر تزیینات گرد درخت کریسمس!) و فیش فیش کنان (برای آکواریم!) می خواست همه جا رو زیر پا بگذاره و کشف کنه و من می خواستم همون وسط زار بزنم.
چطوری می تونم بچه ام رو به یک غریبه غریبه غریبه بسپرم، در یک محیط کاملا غریبه. اگه دلش بگیره چی؟ اگر بچه ای کتکش بزنه یا گازش بگیره چی؟ اگر معلمش مهربون نباشه یا خسته باشه و محلش نذاره چی؟ اگر پوشکش رو دیر عوض کنه یا بی دقت باشه تو بستنش چی؟
اگر بچه ام گرسنه بمونه یا ولش کنه گریه کنه یا محلش نذاره چی؟
اگر بخواد مامانش بغلش کنه و مامانش نباشه چی؟ هنوز حرف هم که نمی زنه عمرکم ..
اگر قرار بود بمیرم راحتتر بود؛ چون قدقدم رو می دادیم دست مامانم و می دونم که مامانم چقدر مهربونه و دوستش داره..
فعلا قراره برای صبح بره مهد و بعد از ظهر هم براش بیبی سیتر بگیریم. تمام حرف های بالا در مورد این فرد هم صدق می کنه.
تازه باید کلید خونمون رو هم بدیم دستش و بهش اعتماد کنیم.
البته فعلا که قراره وب کم بذاریم تو خونه تا حداقل من بتونم قدقدی رو ببینم همش.
دلم می خواد سرم رو بذارم زمین و بمیرم.
خیلی خیلی سختمه. باید واکسن یک سال و نیمگیش رو بزنیم.
هنوز بهش شیر می دم اصلا نمی دونم (و نمی تونم) از شیر بگیرمش. آرزوم بود همیشه که به بچه ام تا 2 سالگی شیر بدم.
از خودم متنفرم.
حالا نمی دونم می شه تا 2 سالگی بهش فقط شب ها شیر بدم و آیا می تونه در طول روز هم دوری مامان و هم بی شیری رو تحمل کنه یا نه؟
تازه این عسل من که فقط در حال شیر خوردن خوابش می بره. این دو تا آدم غریبه چه جوری می خوان بخوابوننش؟ بذارن اینقدر گریه کنه تا خوابش ببره؟ کاری که اینقدر ازش بدمون می آد؟
تازه با این برنامه ما که بچه ام صبح ها تا 11 می خوابه چه جوری باید ساعت 8 بیدارش کنم ببرمش مهد بذارمش؟
الان که پیشش دراز کشیده بودم داشت تو خواب می خندید و حرف می زد و بوس می کرد .. می ارزه که خوابش کابوس بشه .. گریه بکنه و ضجه بزنه که من برم سر کار؟
من بچه ام رو چه جوری تنها بذارم؟؟ مامان هایی که این کار رو کردند چه جوری کردند؟؟
شب دلم نمی خواست بخوابم فقط می خوام بغلش کنم و نازش کنم. راستی راستی انگار قراره 20 روز دیگه بمیرم.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۲ ق.ظ.
0
نظرات
پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵
قدقدانه
هر روز صبح، قدقدم پنیر خامه ای پوک، یک بیسکویت کراکر، و یک استکان شیر شکلاتی مدهش می خوره.
زودتر از من بیدار می شه و هی من رو بوس می کنه و دستم رو از روی چشمم کنار می زنه که بیدار شم. اگر هم پشتم بهش باشه موهام رو می کشه که برگردم!
موهاش کمی بلند شده طوری که نوک اونهایی که می ریزه روی پیشونیش می ره توی چشمش. گاهی هم وقتی دارم بهش شیر می دم، از پشت سرش می مونه زیر دست من. آخ!
موهاش فر و درهم پیچیده است اما بی نهایت نرمه. روزی سه چهار بار خیلی آروم شونه می کنمشون ولی همش همون آش و همون کاسه است.
هنوز گوشهاش رو سوراخ نکردیم که گوشواره گوشش کنم. یکی از دوستهای عزیزترین براش یک دستبند خیلی خوشگل بافتنی از تایوان آورده اون رو دستش می کنه خیلی خوشگل می شه مثل خانوم بزرگ ها می شه دست تپلش.
دیشب عزیزترین لپ تاپش رو روشن کرد و براش "وینی د پو" گذاشت. بلافاصله از روی آهنگش شناختش. با خوشحالی فراوان شلپ شلپ در حال هم آوازی با آهنگ کارتون رفت سمت لپ تاپ. در این طور مواقع هم عزیزترین کارتون رو استاپ می کنه و به قدقد می گه بوس بده تا بذارم! اون هم یک بوس آبدارش می کنه تا بقیه کارتونش رو تماشا کنه!!
وقتی هم ما پای کامپیوتریم دلش می خواد بیاد بشینه روی میز کامپیوتر جلوی مونیتور. دوباره عزیزترین یادش داده بوس بده تا برات وب سایت بارنی یا مدهش رو بیارم!
وقتی هم بوس می کنه باید حتما لبمون باشه .. خم می شه و لبمون رو می بوسه .. اینقدر شیریننننننننننننننننننننننه حد نداره.
چشم های خیلی درشت و قشنگی داره. کلا شبیه عزیزترین و خانواده اونه. من که هی هر دوشون نگاه می کنم و فکر می کنم خدایا چقدر شبیه همید!
با احتیاط زیاد راه رفتن رو تمرین می کنه. هنوز کامل راه نمی ره اما دیروز تو زمین بازی به عشق اسباب بازی یک بچه دیگه 33 قدم راه رفت :)
اونروز داشتیم از خرید بر می گشتیم و می خواستیم سریع سوار ماشین بشیم و عزیزترین قدقد رو بغل کرد تند بیاره بذارتش تو ماشین، دیدیم هی داره می گه پاش پاش (این رو جدیدا به جای کیفش به کفش می گه!) عزیزترین گفت نه دیگه بابا وقت رفتنه نمی تونیم با هم راه بریم. بعد که دادش بغل من تو ماشین دیدیم یک کفشش نیست حالا این هم همش داره می گه " پاش پاش!"
نگو کفشش افتاده و داره به ما اطلاع می ده!!
الان دیدم صورت خرسش رو ماستی کرده آخه ماست گذاشته بودم جلوش بخوره یک قاشق خودش می خورد یکی می داد به خرسش!
راستی برای کاریابی توی امارت می تونید به سایت های زیر برید:
- روزنامه گلف نیوزبخش کاریابی
این وب سایت رو هم اخیرا دیدم
- این هم یک وب سایته که می تونید رزومه تون رو روش بذارید و شاید کسی ببینه و بخوادتون
موفق باشید
دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵
قدقد عزیزم بالاخره شروع به راه رفتن کرد.
پریشب توی امارات مال به شوق دوستهامون و آدمها و شلوغی 4 قدم برداشت. از همون موقع دارم سعی می کنم به مامان بزرگ ها خبر بدم اما خط ها راه نمی دن، شاید به خاطر بارندگی باشه؟!
امروز هم پاشد با احتیاط فراوان وایساد و بعد هم خیلی آروم و مثل عروسک یک قدم و بعد دو قدم برداشت .. عمرکم.
هوا خیلی خوب شده، بالاخره تو دبی هم پاییز اومده با خنکی دلچسب و بارون زیبا که حتی عزیزترین رو هم علاقه مند کرد و قدقد رو خیلی شاد و من رو دوباره عاشق.
روز شنبه روز ملی امارات و تعطیل بود. رفتیم سه تایی حسابی زیر بارون قدم زدیم و با هم بودن رو مزمزه کردیم و از چشم انداز آسمان خراشهای دبی که سرهاشون توی مه بود، لذت بردیم و خندیدیم و خیس شدیم و سردمون شد و رفتیم توی ماشینمون و بخاری زدیم و خندیدیم و گرم شدیم و نهار خوب و خوشی خوردیم و خندیدم و گرم شدیم و خیس از بارون شدیم و دوست شدیم و دوست تر شدیم ... من عاشق این دو تا آدم دوست داشتنی و عزیز هستم که دستهاشون رو می گیرم و می بوسمشون و می بوهسمشون.و دبی خوبه خونمون خوبه من خوبم قدقد عالیه و عزیزترین بهترینه.
پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵
آدم که دور از همه است و خبری ازشون نداره و تماس تلفنی ای هم برقرار نیست، همش می افته به فکر و خیال و حتی خواب و خیال!
دوماه و چند روزه که از تهران اومدم، هیچکس از فامیل رو نتونستم ببینم. دلم برای همه تنگ شده حتی کسانی که به طور معمول فکر می کنم دوستشون ندارم.
همش یاد خاطرات کودکی و مهمونی ها خونه این و اون می افتم و دلم تنگ می شه. حالا اگر حتی دوباره برم ایران هم نمی رم خونشون ها ولی دلم هواشون رو کرده.
کاشکی این فاصله های زمانی و مکانی و قلبی نبودند. کاشکی می شد الان تلفن رو بردارم و به عموم زنگ بزنم و بهش بگم چقدر چقدر متاسفم که خانومش اینقدر زود از بین رفت و به ثمر نشستن هیچکدوم از بچه هاش رو ندید. خانوم عموم 5 سال کم و زیاد، همش مریض بود و توی بیمارستان یا تو خونه بستری بود. عموم آدم دمدمی مزاجی ایه و کسی در موردش نمی گه که آدم خوش قلبی ایه اما این آدم که دیگران می گفتند به راحتی به محض اینکه زنش مریض شه به دیگری فکر خواهد کرد، تمام این 5 سال رو یک چشم خون و یک چشم اشک موند کنار زنش و بچه هاش رو هم به دندون کشید و نگهداریشون کرد اون هم با چه محبتی ...
آخر هم با حس عجیبی زنش رو به خاک سپرد و مراسمش رو برگذار کرد .. انسان موجود خیلی عجیبی ایه و هر چیزی از هر کسی امکان پذیره
دل من هم برای من بهانه های دل تنگی می تراشه
این ها همش تو فکرم بود و این مطلب گوشزد باعث شد بنویسمشون.
من هم که همش تو وبلاگ خونی تاخیر دارم.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۷ ق.ظ.
0
نظرات