صدام اعدام شد.
همش نگران بودم که حالاست که به بهانه های شیک، بفرستنش توی یک زندان تر و تمیز تا بقیه عمر ننگینش رو استراحت کنه و ستایش بشه و زندگی نامه بنویسه و حرف بزنه؛ حقی که وحشیانه از انسان های زیادی گرفت.
امیدوارم حداقل کمی از دردی رو که برای بسیاری انسان دیگر ایجاد کرده بود رو کشیده باشه. درد بی کسی، تنهایی، بی عدالتی، ترس از مرگ و نابودی رو کشیده باشه.
فکر نمی کنم این مرگ ذره ای مرهم باشه روی زخم خانواده های چشم انتظار عزیزان مفقود الاثرشون که حالا با مرگ این موجود دیگه جوابی برای سوالاتشون نخواهند داشت.
یا ذره ای تلافی تمام زندگی های هدر رفته به دست این بشر باشه.
ولی همین که مرده مهمه. خوبه که مرده، خوبه که کشته شده، خوبه که ذلیل شده. حقش بود و حق زمین بود که این موجود پا روش نذاره و هواش رو تنفس نکنه.
شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۵۷ ق.ظ.
0
نظرات
چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵
خیانت و فلسفه بافی های من
چند ماهی بود نگران دوستی بودم. متاسفانه دیروز خبردار شدم واقعا زندگیش در نشیب بدی بوده و موضوع خیانت شوهرش بوده و سردرگمی خودش.
حدس می زدم چون 2 سال پیش که شوهرش رو دیدم توی نگاهش چیز بدی دیدم که متعجب بودم چطور دوستم ندیده.
در مورد خیانت چیزی که بیشتر از همه من رو اذیت می کنه قسمت دروغ و پنهان کاریشه. دروغ به معنای نگفتن همه حقیقت هم هست. به نظر من این از ترسو و زبون بودن یک آدمه که این طوری پشت سر زنش رابطه برقرار کنه و دوست دختر بگیره! دلیلش هم اینه که اگر کسی در زندگیش شاد نیست اولا که باید اون رابطه رو ترمیم کنه وگرنه که حداقل اینقدر وجود و شخصیت داشته باشه که اول اون رابطه و زندگی رو به انجامی برسونه و بعد بره سراغ رابطه دیگری.
در واقع مساله چندش آور اینه که در بیشتر موارد طرف هم می خواد زنی که مادر بچه اش هست و کار می کنه و وام کلون گرفته و خونه بزرگ خریده (در یک کلام زندگی ساخته!) رو نگه داره و هم در کنارش به هوس و تفریحش برسه. اصلا براش مهم هم نیست که شریک زندگیش چقدر داره سختی می کشه و تمام این زحمات رو هم داره برای یک سراب دروغین متحمل می شه.
اصلا هم نمی تونم نقش اون دختر دانشجوی پزشکی رو درک کنم که زندگی دوستم رو به هم ریخته. واقعا اینقدر طبیعی شده که دوست پسر آدم شوهر یک نفر و پدر فرزندش باشه؟؟
به عزیزترین می گم اگر واقعا از کسی خوشت اومد بیا و بهم بگو پشت سرم کاری نکن. عزیزترین هم می گه من از یک نفر خوشم اومده اما مشکلم تو نیستی مایکل داگلاسه! من هم می گم کاترین زتاجونز رو که بیار همه با هم به خوشی زندگی می کنیم مشکلی نیست!
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۱:۳۶ ب.ظ.
0
نظرات
شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵
نگار عزیزم خیلی ممنون از دعوتت برای بازی شب یلدا. دیشب آخر شب بود که پستت رو دیدم (این چند وقته کامپیوترمون خراب بود و من نمی تونستم چیزی بنویسم). قبل از خواب کلی با عزیزترین در مورد اینکه چی بنویسم و چی ننویسم حرف زدیم. خلاصه که:
1- من عینکی هستم. از 18 سالگی عینک می زنم بدون عینک از فاصله 75 سانتی به اون ور رو اصلا نمی تونم بببینم. حوصله لنز گذاشتن هم ندارم.
2- با وجود تمام عاشقانه هایی که برای قدقد عزیزتر از جانم می نویسم ولی وقتی توی سوپرمارکت نمی ذاره با آرامش خرید کنیم و هی غر می زنه و توی کالسکه یا شاپینگ کار بند نمی شه یا اصلا حاضر نیست خودش دو قدم برداره و فقط و فقط می خواد توی بغل من بمونه و کمرم می خواد از درد بشکنه .. واقعا می خوام سر به تنش نباشه.!
3- همیشه از بچگی فکر می کردم (این قدیمی ترین فکر منه) که من از یک جای دیگه به این دنیا و این کره خاکی آورده شده ام و من اصلا اهل اینجا نیستم و اینجا غریبه ی غریبه ام.
4- خیلی خیلی آدم ساده ای هستم جوری که به خنگی می زنه! هرگز نمی تونم منظور پنهان حرف و کارها رو بفهمم و زرنگی ها گیجم می کنه. توی بازی های دیگران هم نمی تونم سهیم بشم نه تو محیط کار و نه محیط های دوستانه و فامیلی.
5- هیچ وقت در مورد هیچ کسی فکر بدی نمی کنم اگر کسی بهم بدی کنه برای بخشش و یا فراموش کردنش خیلی مشکل دارم. هی که سنم بالا می ره هم سخت ترم می شه.
6- اصلا جهت یابی بلد نیستم و به راحتی گم می شم و حافظه تصویریم صفره و این کفر عزیزترین رو در می آره. مخصوصا تو شهر بی پستی و بلندی ای مثل دبی.
7- آدم محبوبی نیستم و هیچ دوست دختری ندارم. اگر احتیاج مبرم به دوست پیدا کنم توی ذهنم فقط اسم چند تا پسر می یاد! اونوقت دلم می خواد گریه کنم.
8- از نگاه های مراقب و زیر نظر گیرنده مردها به خودم خیلی خیلی خیلی بدم می آد (خوشبختانه این نگاه ها اینجا کمتره و من هم دیگه دارم پیر می شم)
خیلی بیشتر از 5 تا شد که.
9- راستی عاشق کامنت های شما هم هستم و برای پست های تلخم که می نویسید، بی تعارف زندگیم رو شیرین می کنید .
چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۵
پاره ای از مشکلات مادرانه
انگار رسما قراره 20 روز دیگه بمیرم، همش گریه ام می گیره. هی قدقدم رو بغل می کنم و بوهسش می کنم و هی فکر می کنم باید ذخیره کنم؛ اینها برگشت ناپذیره ..
به جای مردن قراره از 20 روز دیگه برم سرکار. از خودم متنفرم که روزی 11 ساعت قدقدم رو نمی بینم.
مطمئنم که یک روز مونده به شروع کارم زنگ می زنم و می گم نمی آم!!
دیروز با قدقدی رفتیم مهدکودک دیدیم. تا وارد شد ذوق کرد و توپا گویان(به خاطر تزیینات گرد درخت کریسمس!) و فیش فیش کنان (برای آکواریم!) می خواست همه جا رو زیر پا بگذاره و کشف کنه و من می خواستم همون وسط زار بزنم.
چطوری می تونم بچه ام رو به یک غریبه غریبه غریبه بسپرم، در یک محیط کاملا غریبه. اگه دلش بگیره چی؟ اگر بچه ای کتکش بزنه یا گازش بگیره چی؟ اگر معلمش مهربون نباشه یا خسته باشه و محلش نذاره چی؟ اگر پوشکش رو دیر عوض کنه یا بی دقت باشه تو بستنش چی؟
اگر بچه ام گرسنه بمونه یا ولش کنه گریه کنه یا محلش نذاره چی؟
اگر بخواد مامانش بغلش کنه و مامانش نباشه چی؟ هنوز حرف هم که نمی زنه عمرکم ..
اگر قرار بود بمیرم راحتتر بود؛ چون قدقدم رو می دادیم دست مامانم و می دونم که مامانم چقدر مهربونه و دوستش داره..
فعلا قراره برای صبح بره مهد و بعد از ظهر هم براش بیبی سیتر بگیریم. تمام حرف های بالا در مورد این فرد هم صدق می کنه.
تازه باید کلید خونمون رو هم بدیم دستش و بهش اعتماد کنیم.
البته فعلا که قراره وب کم بذاریم تو خونه تا حداقل من بتونم قدقدی رو ببینم همش.
دلم می خواد سرم رو بذارم زمین و بمیرم.
خیلی خیلی سختمه. باید واکسن یک سال و نیمگیش رو بزنیم.
هنوز بهش شیر می دم اصلا نمی دونم (و نمی تونم) از شیر بگیرمش. آرزوم بود همیشه که به بچه ام تا 2 سالگی شیر بدم.
از خودم متنفرم.
حالا نمی دونم می شه تا 2 سالگی بهش فقط شب ها شیر بدم و آیا می تونه در طول روز هم دوری مامان و هم بی شیری رو تحمل کنه یا نه؟
تازه این عسل من که فقط در حال شیر خوردن خوابش می بره. این دو تا آدم غریبه چه جوری می خوان بخوابوننش؟ بذارن اینقدر گریه کنه تا خوابش ببره؟ کاری که اینقدر ازش بدمون می آد؟
تازه با این برنامه ما که بچه ام صبح ها تا 11 می خوابه چه جوری باید ساعت 8 بیدارش کنم ببرمش مهد بذارمش؟
الان که پیشش دراز کشیده بودم داشت تو خواب می خندید و حرف می زد و بوس می کرد .. می ارزه که خوابش کابوس بشه .. گریه بکنه و ضجه بزنه که من برم سر کار؟
من بچه ام رو چه جوری تنها بذارم؟؟ مامان هایی که این کار رو کردند چه جوری کردند؟؟
شب دلم نمی خواست بخوابم فقط می خوام بغلش کنم و نازش کنم. راستی راستی انگار قراره 20 روز دیگه بمیرم.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۲ ق.ظ.
0
نظرات
پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵
قدقدانه
هر روز صبح، قدقدم پنیر خامه ای پوک، یک بیسکویت کراکر، و یک استکان شیر شکلاتی مدهش می خوره.
زودتر از من بیدار می شه و هی من رو بوس می کنه و دستم رو از روی چشمم کنار می زنه که بیدار شم. اگر هم پشتم بهش باشه موهام رو می کشه که برگردم!
موهاش کمی بلند شده طوری که نوک اونهایی که می ریزه روی پیشونیش می ره توی چشمش. گاهی هم وقتی دارم بهش شیر می دم، از پشت سرش می مونه زیر دست من. آخ!
موهاش فر و درهم پیچیده است اما بی نهایت نرمه. روزی سه چهار بار خیلی آروم شونه می کنمشون ولی همش همون آش و همون کاسه است.
هنوز گوشهاش رو سوراخ نکردیم که گوشواره گوشش کنم. یکی از دوستهای عزیزترین براش یک دستبند خیلی خوشگل بافتنی از تایوان آورده اون رو دستش می کنه خیلی خوشگل می شه مثل خانوم بزرگ ها می شه دست تپلش.
دیشب عزیزترین لپ تاپش رو روشن کرد و براش "وینی د پو" گذاشت. بلافاصله از روی آهنگش شناختش. با خوشحالی فراوان شلپ شلپ در حال هم آوازی با آهنگ کارتون رفت سمت لپ تاپ. در این طور مواقع هم عزیزترین کارتون رو استاپ می کنه و به قدقد می گه بوس بده تا بذارم! اون هم یک بوس آبدارش می کنه تا بقیه کارتونش رو تماشا کنه!!
وقتی هم ما پای کامپیوتریم دلش می خواد بیاد بشینه روی میز کامپیوتر جلوی مونیتور. دوباره عزیزترین یادش داده بوس بده تا برات وب سایت بارنی یا مدهش رو بیارم!
وقتی هم بوس می کنه باید حتما لبمون باشه .. خم می شه و لبمون رو می بوسه .. اینقدر شیریننننننننننننننننننننننه حد نداره.
چشم های خیلی درشت و قشنگی داره. کلا شبیه عزیزترین و خانواده اونه. من که هی هر دوشون نگاه می کنم و فکر می کنم خدایا چقدر شبیه همید!
با احتیاط زیاد راه رفتن رو تمرین می کنه. هنوز کامل راه نمی ره اما دیروز تو زمین بازی به عشق اسباب بازی یک بچه دیگه 33 قدم راه رفت :)
اونروز داشتیم از خرید بر می گشتیم و می خواستیم سریع سوار ماشین بشیم و عزیزترین قدقد رو بغل کرد تند بیاره بذارتش تو ماشین، دیدیم هی داره می گه پاش پاش (این رو جدیدا به جای کیفش به کفش می گه!) عزیزترین گفت نه دیگه بابا وقت رفتنه نمی تونیم با هم راه بریم. بعد که دادش بغل من تو ماشین دیدیم یک کفشش نیست حالا این هم همش داره می گه " پاش پاش!"
نگو کفشش افتاده و داره به ما اطلاع می ده!!
الان دیدم صورت خرسش رو ماستی کرده آخه ماست گذاشته بودم جلوش بخوره یک قاشق خودش می خورد یکی می داد به خرسش!
راستی برای کاریابی توی امارت می تونید به سایت های زیر برید:
- روزنامه گلف نیوزبخش کاریابی
این وب سایت رو هم اخیرا دیدم
- این هم یک وب سایته که می تونید رزومه تون رو روش بذارید و شاید کسی ببینه و بخوادتون
موفق باشید
دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵
قدقد عزیزم بالاخره شروع به راه رفتن کرد.
پریشب توی امارات مال به شوق دوستهامون و آدمها و شلوغی 4 قدم برداشت. از همون موقع دارم سعی می کنم به مامان بزرگ ها خبر بدم اما خط ها راه نمی دن، شاید به خاطر بارندگی باشه؟!
امروز هم پاشد با احتیاط فراوان وایساد و بعد هم خیلی آروم و مثل عروسک یک قدم و بعد دو قدم برداشت .. عمرکم.
هوا خیلی خوب شده، بالاخره تو دبی هم پاییز اومده با خنکی دلچسب و بارون زیبا که حتی عزیزترین رو هم علاقه مند کرد و قدقد رو خیلی شاد و من رو دوباره عاشق.
روز شنبه روز ملی امارات و تعطیل بود. رفتیم سه تایی حسابی زیر بارون قدم زدیم و با هم بودن رو مزمزه کردیم و از چشم انداز آسمان خراشهای دبی که سرهاشون توی مه بود، لذت بردیم و خندیدیم و خیس شدیم و سردمون شد و رفتیم توی ماشینمون و بخاری زدیم و خندیدیم و گرم شدیم و نهار خوب و خوشی خوردیم و خندیدم و گرم شدیم و خیس از بارون شدیم و دوست شدیم و دوست تر شدیم ... من عاشق این دو تا آدم دوست داشتنی و عزیز هستم که دستهاشون رو می گیرم و می بوسمشون و می بوهسمشون.و دبی خوبه خونمون خوبه من خوبم قدقد عالیه و عزیزترین بهترینه.
پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵
آدم که دور از همه است و خبری ازشون نداره و تماس تلفنی ای هم برقرار نیست، همش می افته به فکر و خیال و حتی خواب و خیال!
دوماه و چند روزه که از تهران اومدم، هیچکس از فامیل رو نتونستم ببینم. دلم برای همه تنگ شده حتی کسانی که به طور معمول فکر می کنم دوستشون ندارم.
همش یاد خاطرات کودکی و مهمونی ها خونه این و اون می افتم و دلم تنگ می شه. حالا اگر حتی دوباره برم ایران هم نمی رم خونشون ها ولی دلم هواشون رو کرده.
کاشکی این فاصله های زمانی و مکانی و قلبی نبودند. کاشکی می شد الان تلفن رو بردارم و به عموم زنگ بزنم و بهش بگم چقدر چقدر متاسفم که خانومش اینقدر زود از بین رفت و به ثمر نشستن هیچکدوم از بچه هاش رو ندید. خانوم عموم 5 سال کم و زیاد، همش مریض بود و توی بیمارستان یا تو خونه بستری بود. عموم آدم دمدمی مزاجی ایه و کسی در موردش نمی گه که آدم خوش قلبی ایه اما این آدم که دیگران می گفتند به راحتی به محض اینکه زنش مریض شه به دیگری فکر خواهد کرد، تمام این 5 سال رو یک چشم خون و یک چشم اشک موند کنار زنش و بچه هاش رو هم به دندون کشید و نگهداریشون کرد اون هم با چه محبتی ...
آخر هم با حس عجیبی زنش رو به خاک سپرد و مراسمش رو برگذار کرد .. انسان موجود خیلی عجیبی ایه و هر چیزی از هر کسی امکان پذیره
دل من هم برای من بهانه های دل تنگی می تراشه
این ها همش تو فکرم بود و این مطلب گوشزد باعث شد بنویسمشون.
من هم که همش تو وبلاگ خونی تاخیر دارم.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۷ ق.ظ.
0
نظرات
چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵
girl talk
آدمهای خوب همیشه سر مسایل جزئی با هم اختلاف نظر دارند و نمی دونند هدف مشترکی دارند که باید به خاطرش با هم اتحاد داشته باشند. آدمهای بد همیشه با هم اتحاد دارند و به هدف مشترکشون فکر می کنند: دخل آدمهای خوب را در آوردن.
دیروز مهمونی شام شرکت عزیزترین بود. پریروز با قدقدی رفتیم موهام رو کوتاه کوتاه کوتاه کردم. هردفعه به خودم توی آینه نگاه می کنم فکر می کنم وای چقدر زشت شدم. یک 5-6 ماهی لازمه تا دوباره موهام اندازه قبل بشه. ولی عزیزترین معتقده خیلی خوب شده. دیروز هم از صبح ساعت 11 تا عصر ساعت 6 ما دو تا دختر! در حال آماده شدن بودیم! برای وصف حالمون لغت های زیر رو می شه به کار برد:
لاک، سوهان، شیو، اپیل، ابرو، سبیل، دکلره، حموم، 10 بار امتحان لباس، با و بی شال، با و بی ژاکت، با و بی جوراب، این جوراب و اون جوراب!،
ریمل مو، لوازم آرایش، لنز(طبی)، کفش پاشنه بلند، کیف مناسب، ساک مناسب و .. خیلی خوش گذشت. خوبه گاهی (برای من شاید سالی یک بار) آدم فقط به خودش برسه.
خب البته کامپلمنت هایی که گرفتیم تلافی زحماتمون رو در آورد(98 درصد برای قدقد 2 درصد مامان قدقد!)
این هفته از بس با قدقد رفتیم بیرون و من کم غذا خوردم چون عزیزترین نبود، 3 کیلو لاغر شدم و تونستم یکی از لباس های قبل از حاملگیم رو بپوشم. خیلی خوشحال شدم.
حواسم به عکس العمل ها به موهام بود اگرچه بعضی آقایون جوونتر معتقد بودن باحال شده ولی مطمئنم همه خانوم ها و آقایون مسن تر فکر می کردن این خانومه دیوونه است که با داشتن یک قدقد رفته موهاش رو پسروونه زده!!
خلاصه طول می کشه به قیافه جدید خودم عادت کنم.
دیشب به قدقد خیلی خوش گذشت از محیط هتل و بزرگیش و نورپردازیش و همه چیزش خوشش اومده بود. البته اولش با گریه و اوقات تلخی به همه یادآور شد که از هرگونه تماس بدنی اعم از لپ کشی و ناز و نوازش خیلی بدش می آد. بعد که همه درسشون رو گرفتند! شروع کرد به کشف کردن. من هم شدم واکرش از این سر سالن به اون سر و برگشت .. پام مُرد با اون کفش ها!
عزیزترین هاست مراسم بود و هردفعه که می رفت پشت بلندگو روی سن، سالن ساکت که ببینند چی می گه بعد قدقد داد می زد: بابا بابا .. از بس که دلش این هفته براش تنگ شده بود.
فردا و پس فردا رو هم قرار بریم عجمان کمپینسکی هتل تا عزیزترین استراحت کنه و خستگی درکنه. مطمئنم به قدقد خوش می گذره برای اینکه به من هم خوش بگذره باید براش واکر بخریم :)
جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۸۵
عزیزترین سخت درگیر جیتکسه. من و قدقدی تنها موندیم دوباره.
من هم عوضش امروز یک روز خیلی پربرنامه برای خودمون ساختم. صبح قدقد رو بردم پیاده روی و زمین بازی، بعد از ظهر استخر عصر هم رفتیم بیبی شاپ که هم یک عالمه بچه ببینه و هم اسباب بازی؛ تازه رایگان بازی هم بکنه :)
اونهم کلی ذوق کرد و جیغ شادی زد و بعد هم با واکر کودکان صد بار توی مغازه دور زد، خیلی خوشمل بود.
توی استخر هم خیلی بامزه است اول که هی اشاره می کنه به آب و هی می گه آبا .. آبا. بعد هم توی آب هی می خواد خودش رو از دست من رها بکنه و بره توی آب . حتی فکر می کنه می تونه اونطور که تو خشکی دست من رو می گیره و راه می ره توی آب هم همون کار رو بکنه!
وای که چقدر بچه ها خنگند :)
تازه شام هم درست کردم که معمولن کار عزیزترینه. سوپ درست کردم یک مطلبی توی یک وبلاگی در مورد لذت سوپ هم زدن خونده بودم که خیلی قشنگ بود، من هم هوس سوپ هم زدن کردم.
راستی که بعضی ها چقدر قشنگ وبلاگ می نویسن آدم مجبوره همه آرشیوشون رو بخونه. بعد هم معمولن منِ خنگ صفحه رو همین طوری می بندم و نمی دونم که این کی بود چی شد. شاید بعدها دوباره پیداشون کنم.
قراره 2 تا از خیابون های اصلی دبی رو (سر جمع چهار تا خیابون بیشتر نداره!) پولی بکنن. دیگه واقعا دبی جای زندگی نیست. تازه افراد بی مهارت رو بعد از شش سال کار کردن توی دبی اخراجشون می کنن! جالبه توی کشورهای دیگه بعد از شش سال آدم صابخونه می شه!
خلاصه که از من به شما وصیت برای دبی اقدام نکنید نیرو و پولتون رو درست و حسابی بذارید برای جایی که بهتون پاسپورت می ده. بعدش اگر خیلی دوست دارید بیایید دبی کار کنید با پاسپورت غربی حقوقتون حداقل 5 برابره. بدیشم اینه که آدم یک جور بدی توی دبی زمین گیر می شه. ما یک دوستی داریم که 4 ساله (اگر بیشتر نباشه) قراره بره یک جای دیگه و هنوز ..
قدقدم عروسکی رو که دوست داره با صدا و محبت تمام بوس می کنه بعدش هم می گه ":آیش" یعنی آخیش!
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۵۷ ب.ظ.
0
نظرات
سهشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۵
خوراکی مورد علاقه قدقدی ماسته! کافیه بهش بگی بیا ماست بخور! تند تند (شلپ شلپ) با کوبیدن دستهاش روی زمین به صورت چهار دست و پا می آد که ماست بخوره تو راه هم واسه خودش می خونه:" مایشت مایشت .. مایشت!" وقتی می ریم سوپرمارکت به قسمت ماست ها که می رسیم نشون می ده و با خوشحالی می گه:"مایشت"
ماشین باباش رو می شناسه، وقتی می خوایم بریم بیرون کلید ماشین رو می گیره به سمت ماشین و می خواد روشنش کنه. به ماشین هم می گه: "مایشی!" (به شباهت مایشت و مایشی توجه کنید!)
یک کفش واقعی از این کفش دخترونه های خیلی خوشگل براش خریدیم. بعد دیدیم کشون کشون (چهار دست و پا، تو هر دستش هم یک کفش!) آوردشون و هی داره سعی می کنه پاش رو بکنه توشون! بهشون هم می گه:"کَیفش!" (با فتح ک)
تا می بینه داریم لباس می پوشیم بریم بیرون همون کفش رو با چنگ و دندون می کشه می آره که من هم می آم بریم! قربون دختر پایه ام برم من!
اگر کفش های دیگه اش رو هم پاش کنم گریه می کنه و در می آره و به "کیفش" اشاره می کنه که اون! اولین پوشیدنیشه که بهش تعلق خاطر داره!
جلوی تلویزیون پا می شه وایمیسته و دست می زنه. من هم هی تشویقش می کنم و می خونم" قد قد بلده وایسه .. قدقد بلده وایسه"!
این طور که می گم یک نگاه مغرور و خوشحالی به دور و ور خودش می کنه که بعله، بلدم .. بعد تالاپی می آد پایین .. ای بابا بچه وایسا دیگه حوصله مون سر رفت.
فکر می کنم چون دور و ورش بچه دیگه ندیده رقابت و هیجانی نداره که زودتر وایسه و راه بره و شاید هر چه که می گذره هم سخت ترش می شه.
وقتی می ریم بیرون و یا حتی تو خونه هی دلش می خواد که دستش رو بگیریم راه ببریمش اما اگر سعی کنیم دستش رو ول کنیم هول می کنه.
یک پیشرفت داشته از دیشب، با عزیزترین یک دستی قدم زده.
اینقدر اینقدر این تصویر قدقد دست در دست عزیزترین قشنگه قشنگه قشنگه ..
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۲ ق.ظ.
0
نظرات