عزیزترین سخت درگیر جیتکسه. من و قدقدی تنها موندیم دوباره.
من هم عوضش امروز یک روز خیلی پربرنامه برای خودمون ساختم. صبح قدقد رو بردم پیاده روی و زمین بازی، بعد از ظهر استخر عصر هم رفتیم بیبی شاپ که هم یک عالمه بچه ببینه و هم اسباب بازی؛ تازه رایگان بازی هم بکنه :)
اونهم کلی ذوق کرد و جیغ شادی زد و بعد هم با واکر کودکان صد بار توی مغازه دور زد، خیلی خوشمل بود.
توی استخر هم خیلی بامزه است اول که هی اشاره می کنه به آب و هی می گه آبا .. آبا. بعد هم توی آب هی می خواد خودش رو از دست من رها بکنه و بره توی آب . حتی فکر می کنه می تونه اونطور که تو خشکی دست من رو می گیره و راه می ره توی آب هم همون کار رو بکنه!
وای که چقدر بچه ها خنگند :)
تازه شام هم درست کردم که معمولن کار عزیزترینه. سوپ درست کردم یک مطلبی توی یک وبلاگی در مورد لذت سوپ هم زدن خونده بودم که خیلی قشنگ بود، من هم هوس سوپ هم زدن کردم.
راستی که بعضی ها چقدر قشنگ وبلاگ می نویسن آدم مجبوره همه آرشیوشون رو بخونه. بعد هم معمولن منِ خنگ صفحه رو همین طوری می بندم و نمی دونم که این کی بود چی شد. شاید بعدها دوباره پیداشون کنم.
قراره 2 تا از خیابون های اصلی دبی رو (سر جمع چهار تا خیابون بیشتر نداره!) پولی بکنن. دیگه واقعا دبی جای زندگی نیست. تازه افراد بی مهارت رو بعد از شش سال کار کردن توی دبی اخراجشون می کنن! جالبه توی کشورهای دیگه بعد از شش سال آدم صابخونه می شه!
خلاصه که از من به شما وصیت برای دبی اقدام نکنید نیرو و پولتون رو درست و حسابی بذارید برای جایی که بهتون پاسپورت می ده. بعدش اگر خیلی دوست دارید بیایید دبی کار کنید با پاسپورت غربی حقوقتون حداقل 5 برابره. بدیشم اینه که آدم یک جور بدی توی دبی زمین گیر می شه. ما یک دوستی داریم که 4 ساله (اگر بیشتر نباشه) قراره بره یک جای دیگه و هنوز ..
قدقدم عروسکی رو که دوست داره با صدا و محبت تمام بوس می کنه بعدش هم می گه ":آیش" یعنی آخیش!
جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۵۷ ب.ظ.
0
نظرات
سهشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۵
خوراکی مورد علاقه قدقدی ماسته! کافیه بهش بگی بیا ماست بخور! تند تند (شلپ شلپ) با کوبیدن دستهاش روی زمین به صورت چهار دست و پا می آد که ماست بخوره تو راه هم واسه خودش می خونه:" مایشت مایشت .. مایشت!" وقتی می ریم سوپرمارکت به قسمت ماست ها که می رسیم نشون می ده و با خوشحالی می گه:"مایشت"
ماشین باباش رو می شناسه، وقتی می خوایم بریم بیرون کلید ماشین رو می گیره به سمت ماشین و می خواد روشنش کنه. به ماشین هم می گه: "مایشی!" (به شباهت مایشت و مایشی توجه کنید!)
یک کفش واقعی از این کفش دخترونه های خیلی خوشگل براش خریدیم. بعد دیدیم کشون کشون (چهار دست و پا، تو هر دستش هم یک کفش!) آوردشون و هی داره سعی می کنه پاش رو بکنه توشون! بهشون هم می گه:"کَیفش!" (با فتح ک)
تا می بینه داریم لباس می پوشیم بریم بیرون همون کفش رو با چنگ و دندون می کشه می آره که من هم می آم بریم! قربون دختر پایه ام برم من!
اگر کفش های دیگه اش رو هم پاش کنم گریه می کنه و در می آره و به "کیفش" اشاره می کنه که اون! اولین پوشیدنیشه که بهش تعلق خاطر داره!
جلوی تلویزیون پا می شه وایمیسته و دست می زنه. من هم هی تشویقش می کنم و می خونم" قد قد بلده وایسه .. قدقد بلده وایسه"!
این طور که می گم یک نگاه مغرور و خوشحالی به دور و ور خودش می کنه که بعله، بلدم .. بعد تالاپی می آد پایین .. ای بابا بچه وایسا دیگه حوصله مون سر رفت.
فکر می کنم چون دور و ورش بچه دیگه ندیده رقابت و هیجانی نداره که زودتر وایسه و راه بره و شاید هر چه که می گذره هم سخت ترش می شه.
وقتی می ریم بیرون و یا حتی تو خونه هی دلش می خواد که دستش رو بگیریم راه ببریمش اما اگر سعی کنیم دستش رو ول کنیم هول می کنه.
یک پیشرفت داشته از دیشب، با عزیزترین یک دستی قدم زده.
اینقدر اینقدر این تصویر قدقد دست در دست عزیزترین قشنگه قشنگه قشنگه ..
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۲ ق.ظ.
0
نظرات
چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵
یک دختر کوچولوی خیلی ناز با صورت تمیز و خندان، لباس خوشگل و دامن پفی نتیجه یک روز کامل زحمت یک مادره. این تصویر کامل و بی نقص می تونه در عرض 5 دقیقه آب بشه و از بین بره. چون اون کوچولو گریه میکنه، لباسش رو یا دستش رو یا دور دهنش رو کثیف می کنه یا گرسنه اش می شه یا پوشکش باید عوض شه یا خوابش می آد یا حوصله اش سر رفته. حرف هم که نمی تونه بزنه ...
الان یک سال و نیمه که من نتونستم سه ساعت پشت سر هم و بدون وقفه بخوابم. تازه من آدمی بودم که اگر یک ساعت از خوابم کم می شد سرگیجه و حالت تهوع داشتم، چه جوری طاقت آوردم خودم هم نمی دونم.
من نمی خوام با نوشتن از عسلیات! قدقد، مامان یک دختر کوچولو بودن رو یک چیز فوق العاده و فرشته گونه نشون بدم. در واقع همون طور که قبلا هم گفته ام نگه داری کردن از یک بچه کوچولو خیلی سخته و آدم اصلا نباید قبل از اینکه آمادگی صد در صد داشته باشه بچه دار بشه. قبلا هم گفتم بچه دار شدن یک کاری نیست که آدم انجام بده و تموم بشه، کاری ایه که وقتی انجامش دادی (اگر خوشبخت باشی) تا آخر عمرت گرفتارشی.
منتها از یک نظر دیگه نمی شه که بچه دار نشد یعنی خیلی حیفه که ادم بچه نداشته باشه، خیلی حیفه که این همه احساس عجیب و این همه عشق و زحمت رو آدم درک نکنه.
خب پس اگه آدم می خواد که بچه دار بشه بهتره که قبل از این که سنش بگذره و توان جسمی و روحیش تحلیل بره اقدام بکنه. تازه ممکنه بعد از دیدن قدقدِ عسل به این نتیجه برسه که یک قدقد دیگه هم می خوام
اونوقت مثل من هی مجبور می شه سال های عمرش رو بشماره که چطور می شه هر چه نزدیکتر به 30 سالگی و هر چه قبل از 35 سالگی یک دوست کوچولو برای خودم و قدقد و عزیزترین بیارم!
خب زن حسابی زود تر فکرش رو می کردی! قبل از اینکه اینقدر حس پیر شدگی بهت دست بده.
عجیبه که انسان همه کارهای مهمش رو باید یا بهتره که بین بیست و سی سالگی انجام بده زمانی که در اوج قدرت روحی و جسمی ایه اعم از درس خوندن، ازدواج کردن، بچه دارشدن، حرفه تعیین کردن .. آخه چطور می شه آدم همش رو درست و عالی با هم انجام بده؟؟
شاید هم من اشتباه می کنم.
دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵
قدقد عزیزم از روز تولد من یاد گرفته که پاشه و به مدت یک دقیقه وایسه. به نظرم بهم هدیه تولد داده!
خیلی با احتیاطه و اصلا حاضر نیست بی مهابا قدم از قدم برداره. دوست داره دستاش رو بگیریم و تاتی ببریمش. اونوقت دلش می خواد خودش جهت بده ، دوست داره از خیابون رد شه و بره توی زمین خالی روبروی خونه سراغ توتوها!
عاشق حیون هاست مثل توتو و هاپو و پیشی!
به پیشی هم اول می گفت هاپو! وقتی فیلم حیوانات جنگل مثل شیر و ببر رو نشون می ده می گه: خه خه" . این صدایی که باباش وقتی می خواد بخوردش در می آره!!
عاشق اینه که باباش بیاد بخواد بخوردش و اون هم در بره و بپره توی بغل من. دوست داره سه تایی با هم باشیم همش. مثلا اگر یک کاری کنه که باباش تشویقش کنه منو نگاه می کنه ببینه من هم حواسم هست و دارم براش دست می زنم یا نه؟
فیلیپینی ها رو دوست داره، عزیزترین می گه شانس منه، فکر کردم دخترهای خوشگل بخوان سر حرف باهام باز کنن به خاطر بچه توی بغلم. ولی این بچه ما فقط دخترهای زشت فیلیپینی رو دوست داره!
با خانوم ها تا حدودی خوبه ولی از آقایون فعلا خوشش نمی آد. البته همش رفتارهاش عوش می شه.
حدود یک ماهه که به تلوزیون علاقه مند شده و برنامه های مختلف رو تماشا می کنه و اگر اردک ببینه می گه قا قا!
این اسم خودشه برای پرنده های آبی و اگر صحنه خنده داری باشه می فهمه و باهاش می خنده، اگر احیانا بچه ای گریه کنه اخمشا می ره تو هم و اگر صدا رو کم نکنم یا کانال رو عوض نکنم گریه می کنه.
اما جالب ترین عکس العملش اینه که از بعضی موسیقی ها به شدت می ترسه مثلا وقتی آهنگ "کیل بیل!" پخش می شه از ثانیه اولش چنان هول می کنه و می پره بغل من و به شدت گریه می کنه و حتی بعد از عوض کردن کانال تا مدتی با ترس و لرز تلوزیون رو زیر نظر می گیره.
وقتی آهنگ قری تو برنامه کودک پخش می شه، سعی می کنه پاشه وایسه و یک قر خوشگلی بده که در همین ضمن تالاپی رو پوشکش می آد زمین!
جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۸۵
ایر اربیا تا 7 نوامبر برای بلیط تهران تخفیف ویژه داره البته نه زیاد یک چیزی حدود 50، 60 درهم ارزونتره، گفتم شاید به درد اماراتی های عزیز بخوره
بالاخره امروز برای تولدم کیک درست کردم! همین الان برش گردوندم بوش که خوبه! چیز خاصی نیست کیک اسفنجی ساده است که با پودر کیک آماده درست شده.
جالبه که برای یک خانوم همین نوع کیک رو درست کردم تا به درخواست شوهرش از عزیزترین سورپرایزش کنیم اون خانوم هم خیلی راحت برگشت به دوستش به عربی (فکر کرد من نمی فهمم)گفت " نیگا، نکردن حداقل یک کیک واقعی برام بگیرن از سوپرمارکتی جایی 20، 25 درهم! همین کیک اسفنجی آماده رو درست کردن!"
حتما به نظر اون خانوم پختن کیک راحت تر از خریدن آماده اش است!
البته این حرف نمی دونم چرا عجیب ته دلم قلمبه شد شاید چون تا حدودی به ایشون حق می دم. ما که شیرینی و کیک های خیلی خوشمزه ایرونی رو خورده ایم؛ اصلا طعم شیرینی های اینجا رو دوست نداریم و همین کیک تقلبی ای رو که خودم می پزم دوست تر داریم ولی خوب ایشون حتما دلش می خواسته کیکش کمی تزیین و زیبایی داشته باشه که مال ما فقط کمی مربای آلبالو به سبک کوبیسم روش ریخته بود!
ولی خوب درسته که به ایشون حق می دم ولی اینکه فکر کرده بود که بعد از 4 سال زندگی در مملکت عربی من جمله ای که 3 تا کلمه مهمش هم انگلیسی باشه رو نفهمم کم لطفی ایه نه؟؟
خلاصه که برای خودم هم از همین کیک های به شدت معمولی درست کرده ام تازه بدون مربای آلبالو
دیشب برای قدقدی عروسک بارنی خریدیم یک سه ماهی بود دنبالش می گشتیم دیشب نصفه شبی توی اولین سری که رسیده بود به مغازه هه و تازه می خواستن شروع به چیدن کنند پیداش کردیم خلاصه که مامان قدقد بیشتر از قدقد خوشحال شد!
دوستی دوستان عزیز در این دوران دلتنگی خیلی چسبید ممنونم
پی نوشت: کسی می دونه این دوست عزیز کجا می نویسه دلم براش تنگ شده.
سهشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵
امروز روز تولد منه، من 54 ای هستم مطمئن نیستم 31 سالم تموم شد؟
باورم نمی شه که به این زودی وارد دهه چهارم زندگیم شدم و در حالی که
بالاخره فوق لیسانسم رو نگرفتم
کار و حرفه درستی ندارم و امیدی هم ندارم که توی دبی بتونم کار خوبی مرتبط با رشته ام پیدا کنم
مطمئن نیستم که در مورد رشته تحصیلم هم سواد درست و حسابی ای داشته باشم
هنوز انگلیسیم کامل نیست
نه تافل دارم نه آیلتس و نه هیچ کوفت دیگه ای
هیچ زبان دیگه ای بلد نیستم
هیچ سازی بلد نیستم بزنم که سهله نمی تونم یک آواز ساده رو برای بچه ام بخونم
دو سال و نیمه که تبدیل شده ام به یک خانوم خونه دار و تنها کار مثبتم یک بچه کوچولوئه
پارسال تولدم به دوستام می گفتم که خوب شد حداقل بچه دار شدم حالا اقلا یک ثمره داره زندگیم!
احساس تهی بودن می کنم، خالی خالی شده ام.
مدتها بود که این طور فکر نمی کردم ولی جملات زیر حال نه چندان خوبم رو خراب خراب کرد:
- تقصیر خودته، یادته می گفتی اینجا خیلی بزرگه ما حق یکی دیگه رو خوردیم ناشکری کردی اینطوری شد
عجیبه که این جمله رو یک دوست بگه که آدم از نظر احساسی بهش تکیه کرده و عجیب تر اینه که تو هم با یک منطق شلخته باهاش موافق باشی.
-خوبه دیگه بمون کنار بچه ات حالش رو ببر نمی خواد هیچ کار دیگه ای بکنی.
گفتن این جمله مثل اینکه کار بدی داری می کنی یا اینکه با این کار دچار تنبلی ای شدی که خیلی بده و یا تو گریزی ازش داری اما دست روی دست گذاشتی
بدون هیچ دوست و هیچ فامیل تنهای تنهای تنها دارم سعی می کنم که بچه ام تا اونجایی که می شه تنهایی نکشه و سعی می کنه توازنی بین دوست و مادر و مراقب برای اون ایجاد کنم.
خیلی سخته، دوری و تنهایی خیلی سخته، مسخره اینه که من هیچوقت همچین احساسی نسبت به پدر و مادرم نداشتم ولی غربت آدم رو عوض می کنه آدم رو پیر می کنه.
بدترین قسمت ماجرا اینه که اصلا و ابدا نمی دونم چی می خوام و چی نمی خوام.
اصلا دلم نمی خواد تهران زندگی کنم حقیقتش دیگه طاقت اون ترافیک های وحشتناک و رانندگی مسابقات سرعت رو ندارم
ولی دلم می خواد آدم ببینم آدم هایی که بتونم بی دغدغه بهشون اعتماد و اتکا کنم بدونم که دوستم دارند و همین
لعنت بر اتصالات که تماس های تلفنی ما رو هم کوتاه و کوتاه تر کرده
دلم خیلی خیلی تنگه ولی اصلا نمی فهمم برای چی و برای کی ... فقط دلم می خواد تنها نباشم همین
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۲۵ ق.ظ.
0
نظرات
جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵
قدقد قشنگم، با وجود اینکه 16 ماهش تموم شده هنوز نه می ایسته و نه راه می ره. ولی تا دلتون بخواد خنده قشنگی داره! عاشق باباشه حتی، برای عزیزترین یک آهنگ ساخته که عبارته از " بَه بَه دَ .. بَه بَه دَ
دَدَ بابا .. بابایه "
بیست روزی توی شهریور قدقد و من رفتیم تهران، رسما دلش برای باباش تنگ شده بود و دلتنگی می کرد.طوری که هر روز مجبور بودم به عزیزترین زنگ بزنم که چند دقیقه ای برای قدقد حرف بزنه تا یک خورده دلش آروم بشه.
چند کلمه یاد گرفته که اونها رو می گه، مثل: بارنی! هاپو، جیز، مامان و بابا، گل، آبا، توتو و تازگی ها پیشی
اولین لغتی که گفت بابا بود و اون هم توی هفت ماهگی. وقتی باباش برای نهار اومد خونه ، در رو که باز کرد قدقد هم با زحمت زیاد گفت بَ بَ
بعد از اون هم عاشق بارنی شده و از بَنی گفتن شروع کرد تا اینکه الان قشنگ می گه بارنی!
عشق قبلیش مدهش رو هم به سختی اسمش رو می گه یک چیزی تو مایه های مَهش می گه بهش!
خیلی قد کشیده، قیافه اش هم دخترونه تر شده (البته هنوز هم باید هی به سوال دختره یا پسره جواب بدم!) آخه گوشش رو سوراخ نکردیم. عزیزترین معتقده هر وقت خودش خواست گوشش رو سوراخ می کنه؛ نمی خواد ما براش در این مورد تصمیم بگیریم.
دو شب پیش تا صبح نخوابید همش بیتابی می کرد من هم یاد 2 ماه پیش افتاده بودم که من که هر روز عصر قهوه می خوردم باعث شده بود شبها قدقد خوابش نبره(به خاطر انتقال از شیر!!) و همین طور چشم باز دراز می کشید و داشتم فکر می کردم خدایا مگه من دوباره چی چی خوردم؟
خلاصه یادم نیافتاد تا اینکه فردا صبحش یکهو دیدم یک دندون تازه تو دهنش سبز شده.
هر وقت ناراحتی و اذیت بکنه بعدش می فهمیم که یک مشکلی داشته و بیخودی نبوده.
اخلاق عجیبی داره مثلا انگشت کوچولوی خوشگلش رو می ذاره لای در کابینت بعد با چشم پر درد به من نگاه می کنه که اجازه دارم گریه کنم و بگم که دردم اومده!!!
از این نظر عین عزیزترینه که کوچولو که بوده پاش رفته لای میله های جوب و حسابی زخم و کبود شده
، مامانش چند روز بعد توی حموم دیده و خب معلومه که غش کرده!
از این اخلاقش خیلی می ترسم، می ترسم کسی اذیتش کنه و به من نگه ..
دختر کوچولوی خیلی نازنینی ایه، خیلی خوشگل و کپل! و خوش اخلاق، اما از ساعت نه شب شروع به غر زدن می کنه که من خوابم می آد، بنابراین هیچ قرار شبانه ای نمی تونیم با کسی بذاریم و چون راه نمی ره و سنگینه من رو دچار پادرد و دست درد و عزیزترین رو دچار کمر درد کرده ...
بارنی و آوازهاش رو خیلی دوست داره و آهنگ آخر بارنی رو برای خودش با نت درست زمزمه می کنه! که هست:
I love you, you love me ...
دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵
دیشب خوندن کتب هری پاتر و شاهزاده دورگه رو تموم کردم و خیلی ناراحت شدم که دامبدور کشته شد .. داشتم گریه می کردم عزیزترین حتما فکر کرده که خل شده ام! من خیلی کتاب های هری پاتر رو دوست دارم و دنیای جادوگری که نویسنده خلق کرده رو کاملا باور می کنم.
ولی اون اوایل به خاطر جوگرفتی شدید و پرفروش بودن این کتاب ها، اصلا سراغشون نرفتم. ولی با توجه به همه چیزهایی که از گوشه و کنار می دونستم کاملا برام این دنیا آشنا بود.
تا اینکه بالاخره یک نفر به زور هری پاتر و زندانی آزکابان رو داد خوندم و عاشق سیریوس بلک شدم!
حالا هم این دومین کتابی بود که خوندم و با پریدن از دو تا کتاب این وسط فهمیدم که سیریوس این وسط ها مرده و حالا هم دامبلدور .. خیلی دلم گرفت ..اعتماد کردن به یک بدذات بالفطره ..
-------------------------------------------------------
قدقد عزیزم سعی می کنه خودش با قاشق کوچولو غذا بخوره از هیجانش خوشش می آد و از تشویق ما، ولی وسطش حوصله اش سر می ره و راحت با دست غذاش رو بر می داره و توی دهنش می ذاره!
عزیزترینش بهش بالش بازی یاد داده که خیلی هم محبوبشه. تمام بالش ها و کوسن های موجود رو بر می داره و دورش می چینه اگر هم یکیش رو بهش ندیم جیغ می زنه و با اشاره انگشت می خوادش! بعد هم هی سرش رو توشون فرو می کنه و نَرمال بازی می کنه!
بعد هم عزیزترین یک اسباب بازی کوچولوش رو زیرشون قایم می کنه و قدقد هم با جدیت می گرده و پیداش می کنه و هردومون رو نگاه می کنه که تشویقش کنیم!
نهایت سعی اش رو می کنه که پاشه وایسه اما نتیجه یک چیزی ایه مثل کله معلق زدن و بعد هم کلی می خنده!
دودل بودیم که موهاش رو کوتاه کنیم یا از ته بتراشیم یا نمی دونم بالاخره یک کاری با موهاش که یک ساله قیچی نخوردن بکنیم .. سوال از بزرگترها هم کمکی نکرد و موهاش همین طوری موند.
من یک فکر احمقانه دارم که می ترسم موهاش رو کوتاه کنیم و جای موهای نرم قهوه ای روشنش یک مو سیاه زبری در بیاد .. ولی خب شاید هم به جای این موی فرفری الانش صاحب یک موی صاف بشه! شاید هم همه این حرف ها مسخره است و جنس موش با تراشیدن عوض نمی شه! ... نمی دونم
اینقدر حرف های خاله زنکی در مورد هر کاری که مربوط به بچه می شه وجود داره که حد نداره و واقعا اوقات زیادی وجود داره که آدم اصلا نمی دونه داره چی کار می کنه و چه کار باید بکنه و هرکسی "هر کسی" برای خودش نظری داره و فکر می کنه راه اون درسته و ما حتما داریم اشتباه می کنیم ...
حالا اگر دوست داشتید شما هم نظرتون رو بگید، شاید بهش عمل کردیم!!
چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۵
قدقد قشنگم دیگه برای خودش خانمی شده، حسابی قد کشیده و خوشگل شده. موهای خیلی نازی داره به رنگ قهوه ای روشن که توی آفتاب برق می زنه. یک کمی عزیزترین پکر بود که چرا موهاش مشکی نیست! چشمهای خیلی نازی داره با مژه هایی خیلی بلند. دست های تپلی داره با انگشت های باریک و بلند. دیگه وقتی باهاش حرف می زنیم زبونمون رو می فهمه. باباش ازش می پرسه نفیسه (عروسک محبوبش، انتخاب اسم ازعزیزترین است!) کجاست ؟ چشمهاش رو تنگ می کنه و لبهاش غنچه و می گه: کوووو کوووو و دنبالش می گرده و وقتی پیداش کرد به ما نگاه می کنه و با ذوق زدگی می خنده.
عشق جدیدش مدهش ئه. عروسکش رو هم براش خریدیم ولی از دوبعدیش بیشتر خوشش می آد. کم کم از تماشای کارتون لذت می بره و با لولک و بولک حسابی حال می کنه!
از حیوانات هم خوشش می آد مثل سگ و پرنده که وقتی می ریم پیاده روی بهش نشونشون می دم و ذوق می کنه و وقتی پرنده هه می پره یا سگه رو صاحبش دور می کنه، واسش گریه می کنه!
با آدم های دیگه هم دوست می شه و لی هنوز علاقه ای نداره بغل کس دیگه ای بره. عاشق فواره و آب و ترکیب آب و نور که توی دبی توی مال ها زیاده است. هرجا که می ریم یک فواره ای، حوضی چیزی کار گذاشتند و قدقدی علاقه داره وایسه تماشا!
خیلی خوب غذا می خوره و خیلی خوب می خوابه. از این نظر مثل بچه های دیگه نیست. اصولا بچه خیلی خوبیه. عاشق کتاب و کتاب خوندنه. کتابش رو می گیره به یک دستش و چهار دست و پا می آد که زود باش برام این رو بخون! خودش ورق می زنه و ما هم براش می خونیم. بعد از دو سه بار تکرار، خودش شروع می کنه به خوندن و ادای ما رو در می آره! خیلی خیلی خیلی کتاب خوندنش نازه. من و باباش هر دو کرم کتابیم ، قدقدی هم بیشترین اسباب بازیش کتابه!
یک ماه از تولدش گذشته و الان 13 ماهشه. دقیقا روز تولدش حرکت کردنش از خزیدن به چهار دست و پا رفتن تغییر کرد و توی این یک ماه توی این کار سریع شده. ولی خب کلا از نظر تحرک خیلی کنده. احتمالا چون بچه سنگینی بود و همچنین خونه ما کوچیکه و خیلی جای مانور نداره، ترجیح می داد خیلی سرسنگین بشینه سر جاش!
حالا اما همش می اد پیش من توی آشپزخونه و وقتی که می خواد من بغلش کنم، پاهام رو از پشت بغل می کنه. وای که چقدر شیرینه!
سعی می کنه پاشه وایسه ولی زود می افته و کلی می خنده. البته خیلی با احتیاطه این کار رو فقط روی تشک نرم می کنه! از پارچه بازی خوشش می آد ملافه ها رو می ریزه دورش و هی می ره زیرشون و قایم موشک بازی می کنه و همش می خنده، شاید برای اینکه من رو وادار به خنده کنه چون من اصولا آدم خوش خنده ای نیستم. اصولا قدقدی باعث شده من هم کمی اخلاقم خوب بشه. خیلی ازش ممنونم!
اما خب کلا مادر بودن کار خیلی خیلی سختی ایه. هم روزهای خوب و خوشبخت داره و هم روزها (یا بهتر بگم شب ها)ی سخت سخته. اما اگر آدم زندگی رو سخت نگیره و سعی کنه قدر لحظاتش رو بدونه خیلی خیلی خیلی شیرینه.
شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۵
باورم نمی شه که قدقدی خوشگلم 14 روز دیگه یک سالش تموم می شه .. در عین شیرینی خیلی زیاد، سال خیلی سختی هم بود.
بچه داشتن مسولیت بسیار سنگین و کار بسیار سختی ایه. در بین همه کارهایی که من تا حالا انجام دادم سخت ترینش بوده. کلا به هم توصیه می کنم زمانی برای بچه دارشدن اقدام کنن که با تمام وجود بخوانش. یک جورهایی مثل ازدواج می مونه، من معتقدم فقط زمانی باید ازدواج کرد که عمیقا عاشق بود ...
قدقدی بچه نازنینی ایه، یاد گرفته که خودش خودش رو سرگرم کنه . تصویر آشنای این روزهای خونه ما این فرشته کوچولوئه که نشسته روی زمین و اسباب بازیهاش رو دونه دونه از توی جعبه در می آره کمی نگاهشون می کنه، کمی با انگشت های خیلی خیلی ظریفش باهاشون بازی می کنه و بعد رهاشون می کنه و می ره سراغ اسباب بازی بعدی.
از بین تقریبا 100 آیتم اسباب بازیش 5 یا 6 تاشون رو خیلی دوست داره ولی کلا هرچیز غیر اسباب بازی رو بیشتر دوست داره. فعلا عاشق تلفنه، عشق قبلیش موبایل بود و قبل از اون ریموت کنترل .
تحرک زیادی نداره خیلی کم فقط برای چیزی که به نظرش خیلی مهم برسه می خزه و به سمتش می ره. این البته برای من که همش باید حواسم بهش باشه کار رو راحت کرده!
الان من تبدیل شدم به یک آدم 80 درصدی برای این که در هر لحظه و همش 20درصد حواسم پیش قدقده. به عزیزترین می گم مثل رانندگی که آدم باید هر 10 ثانیه آینه رو نگاه کنه من هم هر ده ثانیه قدقد رو چک می کنم که داره چه کار می کنه و می دونید معمولا داره چی کار می کنه؟
خدایا! داره مو می خوره یا پود یا دستمال کاغذی!
موهای عروسک های بیچاره اش رو می کنه با ظرافت با دو انگشت سبابه اش می گیردشون و اینقدر اون موی ظریف معمولا طلایی رو برای دیدن، می آره نزدیک صورتش که چشماش چپ می شه! و هی نگاهشون می کنه و لیسشون می زنه اینقدر که آب دهانش سرازیر می شه و بعد سعی می کنه قورتش بده موی به اون درازی رو!
چی کار باید بکنم؟ نمی دونم!