چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۵

قدقد قشنگم دیگه برای خودش خانمی شده، حسابی قد کشیده و خوشگل شده. موهای خیلی نازی داره به رنگ قهوه ای روشن که توی آفتاب برق می زنه. یک کمی عزیزترین پکر بود که چرا موهاش مشکی نیست! چشمهای خیلی نازی داره با مژه هایی خیلی بلند. دست های تپلی داره با انگشت های باریک و بلند. دیگه وقتی باهاش حرف می زنیم زبونمون رو می فهمه. باباش ازش می پرسه نفیسه (عروسک محبوبش، انتخاب اسم ازعزیزترین است!) کجاست ؟ چشمهاش رو تنگ می کنه و لبهاش غنچه و می گه: کوووو کوووو و دنبالش می گرده و وقتی پیداش کرد به ما نگاه می کنه و با ذوق زدگی می خنده.
عشق جدیدش مدهش ئه. عروسکش رو هم براش خریدیم ولی از دوبعدیش بیشتر خوشش می آد. کم کم از تماشای کارتون لذت می بره و با لولک و بولک حسابی حال می کنه!
از حیوانات هم خوشش می آد مثل سگ و پرنده که وقتی می ریم پیاده روی بهش نشونشون می دم و ذوق می کنه و وقتی پرنده هه می پره یا سگه رو صاحبش دور می کنه، واسش گریه می کنه!
با آدم های دیگه هم دوست می شه و لی هنوز علاقه ای نداره بغل کس دیگه ای بره. عاشق فواره و آب و ترکیب آب و نور که توی دبی توی مال ها زیاده است. هرجا که می ریم یک فواره ای، حوضی چیزی کار گذاشتند و قدقدی علاقه داره وایسه تماشا!
خیلی خوب غذا می خوره و خیلی خوب می خوابه. از این نظر مثل بچه های دیگه نیست. اصولا بچه خیلی خوبیه. عاشق کتاب و کتاب خوندنه. کتابش رو می گیره به یک دستش و چهار دست و پا می آد که زود باش برام این رو بخون! خودش ورق می زنه و ما هم براش می خونیم. بعد از دو سه بار تکرار، خودش شروع می کنه به خوندن و ادای ما رو در می آره! خیلی خیلی خیلی کتاب خوندنش نازه. من و باباش هر دو کرم کتابیم ، قدقدی هم بیشترین اسباب بازیش کتابه!
یک ماه از تولدش گذشته و الان 13 ماهشه. دقیقا روز تولدش حرکت کردنش از خزیدن به چهار دست و پا رفتن تغییر کرد و توی این یک ماه توی این کار سریع شده. ولی خب کلا از نظر تحرک خیلی کنده. احتمالا چون بچه سنگینی بود و همچنین خونه ما کوچیکه و خیلی جای مانور نداره، ترجیح می داد خیلی سرسنگین بشینه سر جاش!
حالا اما همش می اد پیش من توی آشپزخونه و وقتی که می خواد من بغلش کنم، پاهام رو از پشت بغل می کنه. وای که چقدر شیرینه!
سعی می کنه پاشه وایسه ولی زود می افته و کلی می خنده. البته خیلی با احتیاطه این کار رو فقط روی تشک نرم می کنه! از پارچه بازی خوشش می آد ملافه ها رو می ریزه دورش و هی می ره زیرشون و قایم موشک بازی می کنه و همش می خنده، شاید برای اینکه من رو وادار به خنده کنه چون من اصولا آدم خوش خنده ای نیستم. اصولا قدقدی باعث شده من هم کمی اخلاقم خوب بشه. خیلی ازش ممنونم!
اما خب کلا مادر بودن کار خیلی خیلی سختی ایه. هم روزهای خوب و خوشبخت داره و هم روزها (یا بهتر بگم شب ها)ی سخت سخته. اما اگر آدم زندگی رو سخت نگیره و سعی کنه قدر لحظاتش رو بدونه خیلی خیلی خیلی شیرینه.

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۵

باورم نمی شه که قدقدی خوشگلم 14 روز دیگه یک سالش تموم می شه .. در عین شیرینی خیلی زیاد، سال خیلی سختی هم بود.
بچه داشتن مسولیت بسیار سنگین و کار بسیار سختی ایه. در بین همه کارهایی که من تا حالا انجام دادم سخت ترینش بوده. کلا به هم توصیه می کنم زمانی برای بچه دارشدن اقدام کنن که با تمام وجود بخوانش. یک جورهایی مثل ازدواج می مونه، من معتقدم فقط زمانی باید ازدواج کرد که عمیقا عاشق بود ...
قدقدی بچه نازنینی ایه، یاد گرفته که خودش خودش رو سرگرم کنه . تصویر آشنای این روزهای خونه ما این فرشته کوچولوئه که نشسته روی زمین و اسباب بازیهاش رو دونه دونه از توی جعبه در می آره کمی نگاهشون می کنه، کمی با انگشت های خیلی خیلی ظریفش باهاشون بازی می کنه و بعد رهاشون می کنه و می ره سراغ اسباب بازی بعدی.
از بین تقریبا 100 آیتم اسباب بازیش 5 یا 6 تاشون رو خیلی دوست داره ولی کلا هرچیز غیر اسباب بازی رو بیشتر دوست داره. فعلا عاشق تلفنه، عشق قبلیش موبایل بود و قبل از اون ریموت کنترل .
تحرک زیادی نداره خیلی کم فقط برای چیزی که به نظرش خیلی مهم برسه می خزه و به سمتش می ره. این البته برای من که همش باید حواسم بهش باشه کار رو راحت کرده!
الان من تبدیل شدم به یک آدم 80 درصدی برای این که در هر لحظه و همش 20درصد حواسم پیش قدقده. به عزیزترین می گم مثل رانندگی که آدم باید هر 10 ثانیه آینه رو نگاه کنه من هم هر ده ثانیه قدقد رو چک می کنم که داره چه کار می کنه و می دونید معمولا داره چی کار می کنه؟
خدایا! داره مو می خوره یا پود یا دستمال کاغذی!
موهای عروسک های بیچاره اش رو می کنه با ظرافت با دو انگشت سبابه اش می گیردشون و اینقدر اون موی ظریف معمولا طلایی رو برای دیدن، می آره نزدیک صورتش که چشماش چپ می شه! و هی نگاهشون می کنه و لیسشون می زنه اینقدر که آب دهانش سرازیر می شه و بعد سعی می کنه قورتش بده موی به اون درازی رو!
چی کار باید بکنم؟ نمی دونم!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

داشتم فکر می کردم دختر کوچولوی ده ماه و نیمه ام رو در این صفحه چی خطاب کنم ؟؟ بعد فکر کردم همون قدقد خوبه .. امیدوارم بعد ها شاکی نشه از این اسم!
جمعه بردیمش به پارک ابی Dream Land خیلی بهش خوش گذشت چون پر از آب و درخت و صد البته بچه بود! آخه عاشق بچه هاست .. به گمونم باید به فکر بچه بعدی باشیم :)
حسابی آفتاب سوخته شده طوری که چین چین های دستش قرمز قهوه ای شده و توی چین ها سفید مونده! کپلی بامزه اییه :)
خیلی هم قد بلند 15 روز پیش 76 سانت بود باید براش لباس های 12 تا 18 ماه بخریم تا اندازه اش بشه.
اگر همین طور قدبلند بمونه من دوست دارم مدل بشه و اگر چپ دست بمونه عزیزترین دوست داره تنیسور بشه!
به قولی، ما که پدر و مادرهامون آرزو داشتند دکتر مهندس بشیم این شدیم حالا ببین بچه ما چی بشه :))
قصد دارم (حالا چقدر بتونم بهش عمل کنم بماند) آزاد بزارمش برای انتخاب هر چیز. خیلی دلم می خواد بزرگ که شد دوستم داشته باشه و بهم احترام بذاره نمی دونم بشه یا نه؟؟
آخرین خبر هم اینه که زکام شده و فین فینش به راهه و همش هم تقصیر منه که بعد حموم با موی خیس ( آخه یک کمکی مو داره!) بردمش پیاده روی. توی این دبی به این گرمی باد خورد به سرش.. بمیرم الهی
همین الان از خواب همراه خرخر پاشد سرک کشیده داره من رو نگاه می کنه
از همین امروز بعد از ظهر هم یاد گرفته که از حالت خوابیده به پهلو با تکیه گاه کردن دستش بشینه ..
الان صاحب 4 تا دندونه که خیلی بامزه اش کرده، دندون های بالاش از هم فاصله دارن .. امیدوارم این طور باقی نمونه! دندونهای 3 و 4 بالا هم دارن در می آن و لثه اش حسابی می خاره و آب دهنش به راهه.
حال من عجیبه اصلا یادم نمی آد که وقتی قدقدی نبود من کی بودم و چی کار می کردم و به چی فکر می کردم. بعضی وقت ها هم با عزیزترین به هم نشونش می دیم و از هم می پرسیم این فرشته کوچولوی نازنین کیه؟ و این جا چه کار می کنه؟ ..
راستی می دونید بالاترین لذت دنیا چیه؟ قدقدی خوابیده باشه و آدم بخواد یواشکی از اتاق بره بیرون که چشمش بیافته به دو تا جوراب خیلی ظریف و کوچولو به رنگ صورتی یا بنفش که همین طوری اون گوشه روی زمین افتاده ..

دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۵

زندگی در دبی -1

دوستان زیادی در مورد زندگی در دبی از من سوال کرده اند، ببخشید که جواب دادن بهشون اینقدر طول کشید من خیلی خیلی سرم با قدقدی شلوغه.
همین سوال رو دوستی از عزیزترین پرسیده بود و مطلب زیر جواب عزیزترین هست که به طور اجمالی همه اونچه که من می خواستم بهتون بگم اعم از 1-توجه اخیر و زیاد عمومی به زندگی در دبی 2- شرایط کار در دبی 3- مشکل اصلی زندگی در دبی 4-پیشنهاد بهتر 5- برنامه آینده ما! 6- پیش به سوی استرالیا!!رو دربر می گیره

1) از دست این مردک م ش ن گ همه می خوان فرار کنن، حجم ایرانی هایی که این مدت از ایران به دبی آمدن و سرمایه اشون رو با خودشون آورد واقعا زیاده. سال گذشته مراسم سیزده بدر دبی حدودا 5 هزار نفر رو جمع کرده بود ولی امسال می گن حدود 35 تا 40 هزار نفر توی این مراسم بودن.!!! واقعا تعداد ایرانی ها زیاد شده.

2) بازار کار دبی به چند رده تقسیم می شه،

a. یا نیروی کار ارزان برای شرکت های تجاری: که در زمینه IT هندی ها بازار رو با قیمت های ارزون خودشون قرق کردن. حقوق یه نرم افزار نویس عالی هندی که همه ی اون مدارک چاخان بیل گیتس رو داره، هست 2500 تا 3000 درهم. که برای زندگی معادل 200 هزار تومنِ ایران هست. که واقعا نمی صرفه.

b. تجارت شخصی افراد با کشور های منطقه: که در این زمینه اگر بتونی کار کنی خوبه، تجارت با ایران و از این حرف ها، که البته سرمایه می خواد.

c. من رو هم که می بینی عملا خیل خوش شانس بودم که یه مجموعه ای گیر آوردم که به تخصصم نیاز داشت، تازه بهت بگم که هنوز سطح در آمد و پس انداز من به وقتی که ایران بودم نمی رسه، البته خوب زندگی بی تنش تر و بی استرس تری دارم.

3) مشکل دبی این هست که تو صد سال هم این جا باشی، هیچ آینده ای نداری، بیمه وجود نداره، نمی تونی پاسپورت یا اقامت دایم بگیری، و خلاصه یه جایی هست که فقط بیای کار کنی و بعدا هم خداحافظ.

4) حالا که هنوز بچه دار نشدین و می تونین یه خورده به خودتون سختی بدین، به نظر من بهتره که یه جایی مثل استرالیا رو اقدام کنی، به نظر می یاد که یک سال زمان گذاشتن برای گرفتن پذیرش زیاد باشه، ولی می دونی که این طور چیزا مثل برق می گذره.

5) ما هم مشکلمون اینه که فضای زندگی اینجا خیلی گرم و نرم و راحته و ما رو ... گشاد کرده، اگر نه ما هم تا حالا برای یه کشور دیگه اقدام می کردیم، که البته برنامه اش رو هم داریم و احتمالا حدود دو سال دیگه شروع می کنیم برای اقدام کردن.

6) تازگی (توی شیش هفت ماه گذشته) تعداد زیادی از دوستام رو دیدم که برای استرالیا اقدام کردن و تحقیقاتی که من هم کردم نشون می ده که خیلی خوبه، به نظرم بد نیست که با یه وکیل خوب مشورت کنی و حوصله کنی و آروم آروم همه ی مدارک رو براش جمع کنی. می دونم، تو هم مثل منی و حوصله این دردسر های اداری رو نداری، ولی دیگه برای آینده امون مجبوریم، چاره ای نیست

اگر باز هم سوالی داشتید لطفا بپرسید سعی می کنم هرچه زودتر که تونستم جواب بدم.
من یک مشکلی دارم کسی می تونه بهم کمک کنه؟ این کامنت بلاگر رو فعال کرده ام ولی نمی آد! می شه بهم بگین چرا؟ ممنونم.

شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴

دختر کوچولوی نازنینم به همین زودی چهار و نیم ماهه شده. زندگی به قشنگ ترین شکل ممکن دراومده. تنها تاسف من و عزیزترین اینه که همین طور این روزهای قشنگ و غیر قابل برگشت می گذرند و می رند. البته ما سعی می کنیم با فیلم و عکس و یادداشت کردن روزنگار تا اونجایی که می تونیم از این سرمایه بی جایگزین و منحصر به فرد توشه برداریم برای آینده.قدقدی ما خیلی بامزه است، تصویر آشنای این روزهاش وقتی ایه که شست های پاهاش رو با دستهاش گرفته و به سمت خودش و طبعا دهنش می کشه!
خیلی جالبه که این انسان کوچولو چقدر شخصیت و ویژگی خاص خودش داره و مثلا برای انتخاب اسباب بازیش خودش تصمیم می گیره و حتی نوار موسیقی و داستانش رو می ذارم که خودش موقع خرید انتخاب کنه. و از اونجایی که هنوز حرف نمی زنه وقتی به سمت چیزی پرواز کرد یعنی اون رو می خواد ... عزیزترین بهش می گه دختر پر باز من ..
حالا که در کنامونه نمی دونیم که اصلا کی بوده که نبوده .. انگار از اول باهامون بوده و همیشه هم قرار بوده که باشه .. یعنی وقتی بغلش می کنیم و توی چشم هاش نگاه می کنیم، می دونیم که همیشه قرار بوده که این فسقلی با ما باشه همین .. توضیحش سخته
دیگه حالا همش خودم رو در قالب همون تصویر تکراری و همیشگی مادرانه می بینم که نمی تونم درباره چیز دیگری غیر از قدقد قشنگم حرف بزنم و در واقع در کنار قدقد نازنینم همه چیز (غیر از عزیزترین) به اولویت بعدی موکول شده .. زندگی شیرینه و برای من به دو مرحله تقسیم می شه قبل و بعد از مادر شدن.. و اینقدر مادربودن سخته که هر کاری در مقایسه با اون آسون به نظر می رسه. خلاصه بهشت رو که به مادرها وعده داده اند نه تنها یک جایزه گول زنکه بلکه برای چنین زحمت و نگرانی خاطری خیلی هم کمه ... در واقع تنها پاداش واقعی و البته بسیار باارزش شکفتگی صورت این نازنین کوچولوئه وقتی ما رو می بینه. که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن نه چنین لطیف باشد که به دوست برگشایی

جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴

قدقد ما

بالاخره قدقد عزیزم به دنیا اومد با سه روز تاخیر و به زور ایجاد درد مصنوعی
دیروز هم 2 ماهه شده و واکسن های 2 ماهگیش رو زده
این 2 ماه خیلی خیلی سخت گذشته و در عین حال بسیار هم شیرین بوده. قدقد ما دچار کولیک نوزادی بوده که رسما بیماری محسوب نمی شه فقط باعث بی قراری و گریه بچه می شه که خب البته خیلی باعث زحمت پدر و مادره ... البته معمولا این بیماری 3 ماه طول می کشه اما قدقد ما حالا بهتره ...
خلاصه زندگی سه نفره با تمام شیرینی ها و سختی ها ادامه داره. امیدوارم زودتر بتونم دوباره بنویسم.

ممنون از محبت هاتون

یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۴

Human Rights

اکبر گنجی را آزاد کنید.

اگر شکم برآمده ام اجازه بده (با توجه به اینکه 31 خرداد روز احتمالی به دنیا آمدن قدقد عزیزم هست)، در روز 27 خرداد به معین رای خواهم داد.
احتیاجی به بحث کردن و توضیح دادن نمی بینم چون خیلی ها خیلی بهتر از من دلایل شرکت کردن یا نکردنشون رو توی انتخابات نوشته اند و همچنین دلایل رای دادنشون به معین رو هم توضیح داده اند. من هم با خواندن همه آنها و با یک عالمه فکر کردن به این نتیجه رسیده ام.
چند تا دلیل شخصی هم دارم که یکیش مثلا اینه که دلم نمی خواد وقتی عکس رییس جمهور کشورم توی روزنامه های خارج از ایران چاپ شد از دیدنش حالم بهم بخوره. دلم می خواد
مثل خاتمی هر بار که عکس رییس جمهور کشورم رو می بینم لبخند بزنم.
یک دلیل دیگه هم شوک عدم تایید صلاحیت معین بود که یکهو بهم نشون داد که روی اون صندلی معروف به جای خاتمی پاک و شریف ممکنه یکی از اون 6 نفر بشینه و خب این خیلی موثر بود. (الان موافقان تحریم می گن دیدید گفتیم همه اینها بازی حکومت بود برای بالا بردن مشارکت مردم!) و جواب من دقیقا جمله ای از ابراهیم نبوی است که در پایین مطلب بهش لینک داده ام
" حامیان تحریم انتخابات خواستار آن هستند که با تشویق مردم به عدم مشارکت در انتخابات نشان بدهند که تا چه حد مردم با حکومت مخالفند. اگر معین به جای کناره گیری
از انتخابات و تحریم آن، از مردم بخواهد به او به عنوان یک مخالف وضع موجود و برای تغییر قانون اساسی رای بدهند، در این صورت به جای اکثریت خاموش و منفعل مخالف حکومت، میزان اکثریت آشکار و فعال مخالف حکومت شمارش می شود. ممکن است طرفداران تحریم بگویند که اگر مردم به شعارهای مخالفت معین رای بدهند و او رئیس جمهور شود، ممکن است معین نیز پس از مدتی به شعار هایش و به مردم خیانت کند. اگر این فرض را بپذیریم اصل را بر آن گذاشته ایم که یا فردای 27 خرداد هیچ کس رئیس جمهور نیست، یا این که معتقدیم یکی از آن هفت نامزد دیگر بهتر از معین است و اگر یکی از آنان روی کار بیاید به مردم خیانت نخواهد کرد. این استدلال انکار موضع تحریم است."

کلا مطالبی که خیلی در تصمیم گیری بهم کمک کردند 2 مطلب زیر هستند
حکم حکومتی، آماتورها و حرفه ای ها
بیانیه مصطفی معین: برای رفع خطر بازگشت خودكامگی، می‌آیم


-------------------------------------------

از اول خرداد وارد ماه نهم شده ام و یک غول پیکر واقعی هستم. ولی با وجود این از پوشیدن بیکینی ابایی ندارم و شکم خیلی گنده ام! رو با افتخار در پارک آبی dream land و استخر ساختمون در معرض نور خورشید گذاشته ام. حاملگی زیباست و من خوشحالم که بالاخره به این درک رسیدم و زیبایی و عمقِ زن بودن و معجزه مادر شدن رو احساس می کنم.
خوشحالم که صاحب یک دختر کوچولو می شم که می تونم باهاش در مورد همه این احساس های خوب حرف بزنم.
حالا که جملات قبل رو می خونم می بینم که همه لغات کلیشه ای رو به کار بردم، می دونم که خوندنش و درکش برای کسی که این دوران رو نگذرونده باشم (مثل خود قدیم من)، احمقانه و زیادی احساساتی به نظر می رسه ولی عین حقیقته. تمای مراحل به وجود آمدن یک انسان جدید معجزه مطلقه و من انسانی هستم در حال لمس هر روزه این معجزه و به خاطرش بسیار سپاس گزارم.
مامان نازنینم 2 روز دیگه می آد و بعدش هم قدقدی به دنیا می آد و این یعنی پایان همیشگی دونفره بودن من و عزیزترین. نیمه روز جمعه قبل بود که بکهو متوجه شدم که دیگه هیچ وقت من و عزیزترین یک جمعه 2 نفره کامل نخواهیم داشت! و آخرین جمعه 2 نفره مون رو در کمال آرامش و با کمی غم برای پایان این دوره 6 ساله زندگیمون به سر رسوندیم.
چقدر زندگیمون تغییر خواهد کرد اوه ه ه ... امیدواریم و نهایت سعی مون را خواهیم کرد که به انسان جدید و متفاوتی که به جمعمون اضافه می شه فضای مخصوص خودش رو بدیم و سعی نکنیم که او رو بر اساس خواست های خودمون برنامه ریزیش کنیم. امیداورم بتونیم او رو کاملا در شادی و خوشبختیمون داخل کنیم. امیدوارم هیچ وقت یادمون نره که ما خواستیم که او آمد و قدمش روی چشممون.

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴

عزیزترین رفته هنگ کنگ برای 6 روز. حسابی تنهام و حسابی احساس تنهایی می کنم. مشکل اصلی ام هم اینه که وقتی تنهام نمی تونم خوب بخوابم. البته حالا دیگه اونقدرها هم تنها نیستم چون هرچی باشه قدقد باهامه. جالبه که شب که می شه ناراحتی من رو درک می کنه و اون هم نااروم می شه و من هی بهش اطمینان می دم که الان می ریم و با ارامش می خوابیم و وقتی می رم برای خواب و اروم می شم اون هم اروم می شه. ارتباط مادر و جنین واقعا چیز عجیب و شگفت انگیزی ایه.
دیروز رفتم دکتر بهم گفت دارم زیادی وزن می گیرم و این کمی نگرانم کرد در نتیجه امروز ار تنهایی استفاده کردم و رفتم جیم نیم ساعت راه رفتم. امیدوارم برای بچه خوب باشه.
فکر کنم از ریتم دستگاه خوشش می اومد چون اروم اروم بود. کار عقب افتاده چندانی ندارم که بتونم 6 روز کشش بدم. خلاصه که کارم شده تماشای تلوزیون. توی این دوره بیکاری و خونه نشینیم به تلوزیون معتاد شده ام. و البته که این خیلی بده. خیلی دلم می خواست می تونستم به صورت پروزه ای و از خونه و راه دور کار کنم ولی خب کسی رو ندارم که من رو در جریان همچین کاری قرار بده.
متاسفانه شیفت این کی بردی که دارم باهاش تایپ می کنم کار نمی کنه.
تنهایی تنهایی تنهایی سرنوشت محتوم انسان ...

شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۴

وقتی برای اولین بار فسقلی مون رو، تو 4 هفتگیش توی دستگاه سونوگرافی دیدیم فقط یک نقطه کوچولو بود که عجالتا فقط قلبی داشت که به شدت می زد و خودِ فسقلیِ بی شکلش که با سرعت تمام وول می خورد ... بنابراین در اولین قدم عزیزترین اسمش رو گذاشت مارمولک. چون مثل یک مارمولک کوچولو می لغزید و از زیر دستگاه در می رفت. حتی حالا که 7 ماهش کامل شده و برای خودش حسابی آدم! و بزرگ شده، هم از زیر پروب دستگاه سونوگرافی در می ره و موضوع مهمی مثل جنسیتش رو به ما لو نمی ده :)
اصولا خیلی بچه پر تحرکی ایه و از نظر مامانم این اصلا عجیب نیست چون بچه عزیزترینِ فوق العاده شیطونِ منه دیگه :) مامانم می گن وقتی بچه ای خیلی وول می خوره به احتمال زیاد دختره و این رو از خیلی از ایرانیها شنیده ام، حالا جالب اینجاست که فیلیپینی ها دقیقا برعکس این نظر رو دارن!
کلا قبل از آمدن سونوگرافی شیوه های جالب و گاه خنده داری برای تشخیص جنسیت بچه ها وجود داشته و این تشخیص ها بعضی وقت ها خیلی هم حیاتی بوده ..
در مورد خودم باید بگم که همیشه خودم رو مادر یک پسربچه شیطون متصور بودم و اصولا اگر من رو بشناسید می بینید که مادر یک دختر بچه نازنین بودن اصلا بهم نمی اومد! وقتی دکتر گفت که سخته تشخیصِ نهایی (به همون دلیلی که بالا گفتم!) ولی به احتمال 80 درصد فسقلی ما دختره، کمی تا حدودی شوکه شدم ... ولی حالا فکر مامانِ یک دختر کوچولوی نازنین شدن خیلی مهربانانه تر و دوستانه تر و قشنگ تر از مامان یک پسر کوچولو شدن به نظر می رسه، مثل این می مونه که به قول شازده کوچولو، من از مغازه دوست فروشی برای خودم یک دوست کوچولو خریده ام ... البته می دونید که سونوگرافی اصلا دقیق نیست و هزارتا داستان از خلافِ حرفِ دکتر، ثابت شدن وجود داره و ما هم فقط منتظریم که خودش زودتر به دنیا بیاد و به همه این اسرار! پایان بده :)
با توجه به همه تردیدها دیشب عزیزترین وسط خواب و بیداری می گه که من حالا دیگه حتما یک دختر کوچولو می خوام .. داستان دخترهای بابا رو که می دونید :)
چقدر آدمک خنده گذاشتم .. راستش خیلی خیلی خوشحالم و احساس آرامش عمیقی دارم که هرگز قبلا، این همش رو به صورت مداوم در زندگی تجربه نکرده بودم. از کوچولوی عزیزم خیلی ممنونم که به من این همه حس خوب هدیه داده و امیدوارم بتونم جبران کنم.
راستی حالا که فسقلی ما از مارمولک بودن دراومده و حسابی بزرگ شده به اسم دیگری احتیاج داره و خب اسم جدیدش قدقد!ه. چون به حرف دکتر به احتمال زیاد دختره و تو سال خروس هم به دنیا می آد .. خب می شه قدقد دیگه! این اسم رو هم عزیزترین روش گذاشته و فکر کنم در نهایت اسم اصلیش رو هم عزیزترین تعیین کنه! و من هم فقط موافقت کنم! البته من هیچ وقت اسمِ محبوب نداشتم که حالا ناامید بشم. فقط یک نکته برام مهمه و اون هم اینه که دلم می خواد اسمش به انگلیسی قشنگ تلفظ بشه و قشنگ نوشته بشه، فکر می کنم این هم نکته ایه که باید برای اسم گزاری بچه ها رعایت کرد.

تو این مدت یک عالمه کتاب علمی و کمکی خونده ام و حتی کتاب های رفرنس پزشکی! و خیلی خیلی هم مفید بوده. اما خب من همه چیز رو از دید غیر علمی و احساسی بررسی می کنم و بر اساس مطالب علمی ای که خوندم به یک نتیجه کاملا من درآوردی رسیدم که هر موجود انسانی دقیقا در لحظه به وجود آمدن 3 تصمیم اساسی زندگیش رو می گیره:
1- تمام مشخصات فیزیکی و روحی و ژنتیکیش رو با انتخاب از کروموزوم های پدر و مادرش تعیین می کنه
2- بنابر 1 جنسیتش رو هم تعیین می کنه
3- تصمیم می گیره از عدم به وجود بیاد
چقدر جالبه که انسان در اولین لحظه وجود تمام تصمیمات اساسی زندگیش رو می گیره و تکلیفش رو با وراثت ژن و همه مشخصاتش مشخص می کنه. الان کوچولوی من می دونه چشمهاش چه رنگی ایه و یا موهای صاف داره یا فر اما ما هنوز نمی دونیم ...
داستان حیات، داستان بسیار پیچیده و هیجان انگیزی ایه و معجزه حیات ادامه داره ... امیدوارم بتونم این تجربه تلطیف کننده و انسانی رو همیشه با خودم داشته باشم و در گذر زمان از دست ندم.

عزیزترین خیلی هیجان زده است و منتظر اومدن فسقلی ایه اما برای من بهترین قسمت ماجرا اینه که مامانم آخر این ماه می آد پیشم. خلاصه برای من 2 تا عزیز با هم می رسن. مامانم وقتی می آد که کوچولو می آد و کوچولو هم اونوقتی می آد که مامانم می آد. دیگه بهتر از این نمی شه ...

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴

برای تولد پارسالم عزیزترین دومین
monsolange.com را برام register کرده بود. که البته هدیه خیلی عالی ای بود. اما متاسفانه این دومین را از یک شرکت هندی خریده بود، نه اون شرکتی که همه کارهاش رو باهاشون انجام می ده. خلاصه نتیجه سر و کله زدن با هندی ها این بود که در حالی که مبلغ تمدید register را پرداخت کردیم، اکانت نازنینم رو از دست دادم!
خب چه می شه کرد تا یادمون باشه دیگه با هندی ها بیزینس نکنیم.

در نتیجه من دوباره به بلاگ سپات برگشته ام و امیدوارم دوباره بتونم بنویسم و تنبلی نکنم.
در این یک سالی که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده از شرکتی که در اون کار می کردم بیرون اومدم که اتفاق خیلی خوبی بود و بعد تصمیم گرفتیم که تحولی در زندگیمون ایجاد کنیم و یک روز که من طبق معمول داشتم با عزیزترین چونه می زدم که کاشکی بچه دار بشیم و این حرف ها و بعد ناگهان! جواب عزیزترین این بود که آره! فکر کنم دیگه وقتشه و این یک مرحله از بزرگ شدن است که باید در هر صورت بگذرونیم ...
خلاصه ما داریم 3 نفر می شیم.
مسلما بچه دار شدن به اندازه عمر انسان قدمت داره و شاید در نگاه کلی یکی از معمولی ترین اتفاقات دنیا است ولی دقیقا مثل همه اتفاقات معمولی دیگه وقتی که برای خود آدم پیش می آد معنای کامل معجزه است. یک معجزه کامل که در طول ماههای اول کاملا و به طور انحصاری زنانه است.
درگیری احساسی مرد به مرور رخ می ده و در ماههای آخره که همسر واقعا مفهوم پرورش یافتن یک انسان رو در درون همسرش درک می کنه.
من اصولا در مورد سقط جنین نظری نداشتم ولی حالا که خودم مراحل اولیه و ثانویه بارداری رو طی کردم به این حس رسیدم که در ماههای اول واقعا جنین جز بدن زن است و تصمیم گیری در مورد آمدنش به او بستگی داره ولی با درگیر شدن بیشتر همسر کم کم او هم حق دخالت پیدا می کنه. معلومه که حرف من اصلا حقوقی و شاید حتی منطقی هم نیست اما من به عنوان یک زن حامله با درگیری کامل احساسی با مساله سقط جنین به این نتیجه رسیده ام. فکر می کنم انسان تا وقتی که خودش با همه جسمش تولید شدن و بزرگ شدن یک موجود زنده دیگه رو در درونش درک نکرده باشه نمی تونه نظر کاملا درستی در مورد سقط جنین داشته باشه.
شاید بزرگ ترین ترس هر زن حامله به دنیا آوردن بچه ای ناقص و مشکل داره. و من می دونم که اگر مطمئن می شدم هرگونه مشکلی از نظر علمی و پزشکی بچه من داراست، در مورد سقط اون با وجود اینکه فرایند خیلی دردناکی ایه تردید نمی کردم.
البته من اصولا آدم بسیار عمل گرا و منطقی ای هستم و در عین حال در حالی که تایید و درک نمی کنم اما نظر مادرانی که با تمام مسایل بازهم بچه شون رو می خوان برام محترمه.
بگذریم گفتن این حرف ها در این شرایط که ماهی کوچولوی من در حال شنا کردن توی دلمه و هر لحظه با ضربات سر و دست و پاش به من وجودش رو یادآوری می کنه خیلی هم بیانگر احساسات فعلیم نیست.
حقیقت ماجرا اینه که من دوران بسیار شاد و آرومی رو دارم با عزیزترین هام می گذرونم و همش امیدوارم که همه چیز بهتر و بهتر هم بشه.
عزیزترین خیلی خیلی خوب و نازنین بوده در این مدت و تمام هم و غمش شده ما دوتا!
کم کم خودش رو برای بابا شدن آماده می کنه و خب باید بگه حالا همه اتفاقات دنیا مهم تر و قابل تامل تر شدند چون ما دیگه باید به یک نفر دیگه هم فکر کنیم و خب خیلی خیلی سخته اما مسلما همه چیز هیجان انگیزتره.

راستی یک مساله نامربوط، به نظر من خیلی خوبه که این کامیلا و چارلز بالاخره با هم عروسی کردند، حالا دیگه با خیال راحت می تونند شروع کنند به خیانت کردن به هم، یعنی همون کاری که خوب بلدند و اونوقت می تونن کمی همسران قبلیشون رو درک کنند. جدا هم که حسابی به هم می آن!