بالاخره قدقد عزیزم به دنیا اومد با سه روز تاخیر و به زور ایجاد درد مصنوعی
دیروز هم 2 ماهه شده و واکسن های 2 ماهگیش رو زده
این 2 ماه خیلی خیلی سخت گذشته و در عین حال بسیار هم شیرین بوده. قدقد ما دچار کولیک نوزادی بوده که رسما بیماری محسوب نمی شه فقط باعث بی قراری و گریه بچه می شه که خب البته خیلی باعث زحمت پدر و مادره ... البته معمولا این بیماری 3 ماه طول می کشه اما قدقد ما حالا بهتره ...
خلاصه زندگی سه نفره با تمام شیرینی ها و سختی ها ادامه داره. امیدوارم زودتر بتونم دوباره بنویسم.
ممنون از محبت هاتون
جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴
قدقد ما
یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۴
Human Rights
اکبر گنجی را آزاد کنید.
اگر شکم برآمده ام اجازه بده (با توجه به اینکه 31 خرداد روز احتمالی به دنیا آمدن قدقد عزیزم هست)، در روز 27 خرداد به معین رای خواهم داد.
احتیاجی به بحث کردن و توضیح دادن نمی بینم چون خیلی ها خیلی بهتر از من دلایل شرکت کردن یا نکردنشون رو توی انتخابات نوشته اند و همچنین دلایل رای دادنشون به معین رو هم توضیح داده اند. من هم با خواندن همه آنها و با یک عالمه فکر کردن به این نتیجه رسیده ام.
چند تا دلیل شخصی هم دارم که یکیش مثلا اینه که دلم نمی خواد وقتی عکس رییس جمهور کشورم توی روزنامه های خارج از ایران چاپ شد از دیدنش حالم بهم بخوره. دلم می خواد
مثل خاتمی هر بار که عکس رییس جمهور کشورم رو می بینم لبخند بزنم.
یک دلیل دیگه هم شوک عدم تایید صلاحیت معین بود که یکهو بهم نشون داد که روی اون صندلی معروف به جای خاتمی پاک و شریف ممکنه یکی از اون 6 نفر بشینه و خب این خیلی موثر بود. (الان موافقان تحریم می گن دیدید گفتیم همه اینها بازی حکومت بود برای بالا بردن مشارکت مردم!) و جواب من دقیقا جمله ای از ابراهیم نبوی است که در پایین مطلب بهش لینک داده ام
" حامیان تحریم انتخابات خواستار آن هستند که با تشویق مردم به عدم مشارکت در انتخابات نشان بدهند که تا چه حد مردم با حکومت مخالفند. اگر معین به جای کناره گیری
از انتخابات و تحریم آن، از مردم بخواهد به او به عنوان یک مخالف وضع موجود و برای تغییر قانون اساسی رای بدهند، در این صورت به جای اکثریت خاموش و منفعل مخالف حکومت، میزان اکثریت آشکار و فعال مخالف حکومت شمارش می شود. ممکن است طرفداران تحریم بگویند که اگر مردم به شعارهای مخالفت معین رای بدهند و او رئیس جمهور شود، ممکن است معین نیز پس از مدتی به شعار هایش و به مردم خیانت کند. اگر این فرض را بپذیریم اصل را بر آن گذاشته ایم که یا فردای 27 خرداد هیچ کس رئیس جمهور نیست، یا این که معتقدیم یکی از آن هفت نامزد دیگر بهتر از معین است و اگر یکی از آنان روی کار بیاید به مردم خیانت نخواهد کرد. این استدلال انکار موضع تحریم است."
کلا مطالبی که خیلی در تصمیم گیری بهم کمک کردند 2 مطلب زیر هستند
حکم حکومتی، آماتورها و حرفه ای ها
بیانیه مصطفی معین: برای رفع خطر بازگشت خودكامگی، میآیم
-------------------------------------------
از اول خرداد وارد ماه نهم شده ام و یک غول پیکر واقعی هستم. ولی با وجود این از پوشیدن بیکینی ابایی ندارم و شکم خیلی گنده ام! رو با افتخار در پارک آبی dream land و استخر ساختمون در معرض نور خورشید گذاشته ام. حاملگی زیباست و من خوشحالم که بالاخره به این درک رسیدم و زیبایی و عمقِ زن بودن و معجزه مادر شدن رو احساس می کنم.
خوشحالم که صاحب یک دختر کوچولو می شم که می تونم باهاش در مورد همه این احساس های خوب حرف بزنم.
حالا که جملات قبل رو می خونم می بینم که همه لغات کلیشه ای رو به کار بردم، می دونم که خوندنش و درکش برای کسی که این دوران رو نگذرونده باشم (مثل خود قدیم من)، احمقانه و زیادی احساساتی به نظر می رسه ولی عین حقیقته. تمای مراحل به وجود آمدن یک انسان جدید معجزه مطلقه و من انسانی هستم در حال لمس هر روزه این معجزه و به خاطرش بسیار سپاس گزارم.
مامان نازنینم 2 روز دیگه می آد و بعدش هم قدقدی به دنیا می آد و این یعنی پایان همیشگی دونفره بودن من و عزیزترین. نیمه روز جمعه قبل بود که بکهو متوجه شدم که دیگه هیچ وقت من و عزیزترین یک جمعه 2 نفره کامل نخواهیم داشت! و آخرین جمعه 2 نفره مون رو در کمال آرامش و با کمی غم برای پایان این دوره 6 ساله زندگیمون به سر رسوندیم.
چقدر زندگیمون تغییر خواهد کرد اوه ه ه ... امیدواریم و نهایت سعی مون را خواهیم کرد که به انسان جدید و متفاوتی که به جمعمون اضافه می شه فضای مخصوص خودش رو بدیم و سعی نکنیم که او رو بر اساس خواست های خودمون برنامه ریزیش کنیم. امیداورم بتونیم او رو کاملا در شادی و خوشبختیمون داخل کنیم. امیدوارم هیچ وقت یادمون نره که ما خواستیم که او آمد و قدمش روی چشممون.
جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴
عزیزترین رفته هنگ کنگ برای 6 روز. حسابی تنهام و حسابی احساس تنهایی می کنم. مشکل اصلی ام هم اینه که وقتی تنهام نمی تونم خوب بخوابم. البته حالا دیگه اونقدرها هم تنها نیستم چون هرچی باشه قدقد باهامه. جالبه که شب که می شه ناراحتی من رو درک می کنه و اون هم نااروم می شه و من هی بهش اطمینان می دم که الان می ریم و با ارامش می خوابیم و وقتی می رم برای خواب و اروم می شم اون هم اروم می شه. ارتباط مادر و جنین واقعا چیز عجیب و شگفت انگیزی ایه.
دیروز رفتم دکتر بهم گفت دارم زیادی وزن می گیرم و این کمی نگرانم کرد در نتیجه امروز ار تنهایی استفاده کردم و رفتم جیم نیم ساعت راه رفتم. امیدوارم برای بچه خوب باشه.
فکر کنم از ریتم دستگاه خوشش می اومد چون اروم اروم بود. کار عقب افتاده چندانی ندارم که بتونم 6 روز کشش بدم. خلاصه که کارم شده تماشای تلوزیون. توی این دوره بیکاری و خونه نشینیم به تلوزیون معتاد شده ام. و البته که این خیلی بده. خیلی دلم می خواست می تونستم به صورت پروزه ای و از خونه و راه دور کار کنم ولی خب کسی رو ندارم که من رو در جریان همچین کاری قرار بده.
متاسفانه شیفت این کی بردی که دارم باهاش تایپ می کنم کار نمی کنه.
تنهایی تنهایی تنهایی سرنوشت محتوم انسان ...
شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۴
وقتی برای اولین بار فسقلی مون رو، تو 4 هفتگیش توی دستگاه سونوگرافی دیدیم فقط یک نقطه کوچولو بود که عجالتا فقط قلبی داشت که به شدت می زد و خودِ فسقلیِ بی شکلش که با سرعت تمام وول می خورد ... بنابراین در اولین قدم عزیزترین اسمش رو گذاشت مارمولک. چون مثل یک مارمولک کوچولو می لغزید و از زیر دستگاه در می رفت. حتی حالا که 7 ماهش کامل شده و برای خودش حسابی آدم! و بزرگ شده، هم از زیر پروب دستگاه سونوگرافی در می ره و موضوع مهمی مثل جنسیتش رو به ما لو نمی ده :)
اصولا خیلی بچه پر تحرکی ایه و از نظر مامانم این اصلا عجیب نیست چون بچه عزیزترینِ فوق العاده شیطونِ منه دیگه :) مامانم می گن وقتی بچه ای خیلی وول می خوره به احتمال زیاد دختره و این رو از خیلی از ایرانیها شنیده ام، حالا جالب اینجاست که فیلیپینی ها دقیقا برعکس این نظر رو دارن!
کلا قبل از آمدن سونوگرافی شیوه های جالب و گاه خنده داری برای تشخیص جنسیت بچه ها وجود داشته و این تشخیص ها بعضی وقت ها خیلی هم حیاتی بوده ..
در مورد خودم باید بگم که همیشه خودم رو مادر یک پسربچه شیطون متصور بودم و اصولا اگر من رو بشناسید می بینید که مادر یک دختر بچه نازنین بودن اصلا بهم نمی اومد! وقتی دکتر گفت که سخته تشخیصِ نهایی (به همون دلیلی که بالا گفتم!) ولی به احتمال 80 درصد فسقلی ما دختره، کمی تا حدودی شوکه شدم ... ولی حالا فکر مامانِ یک دختر کوچولوی نازنین شدن خیلی مهربانانه تر و دوستانه تر و قشنگ تر از مامان یک پسر کوچولو شدن به نظر می رسه، مثل این می مونه که به قول شازده کوچولو، من از مغازه دوست فروشی برای خودم یک دوست کوچولو خریده ام ... البته می دونید که سونوگرافی اصلا دقیق نیست و هزارتا داستان از خلافِ حرفِ دکتر، ثابت شدن وجود داره و ما هم فقط منتظریم که خودش زودتر به دنیا بیاد و به همه این اسرار! پایان بده :)
با توجه به همه تردیدها دیشب عزیزترین وسط خواب و بیداری می گه که من حالا دیگه حتما یک دختر کوچولو می خوام .. داستان دخترهای بابا رو که می دونید :)
چقدر آدمک خنده گذاشتم .. راستش خیلی خیلی خوشحالم و احساس آرامش عمیقی دارم که هرگز قبلا، این همش رو به صورت مداوم در زندگی تجربه نکرده بودم. از کوچولوی عزیزم خیلی ممنونم که به من این همه حس خوب هدیه داده و امیدوارم بتونم جبران کنم.
راستی حالا که فسقلی ما از مارمولک بودن دراومده و حسابی بزرگ شده به اسم دیگری احتیاج داره و خب اسم جدیدش قدقد!ه. چون به حرف دکتر به احتمال زیاد دختره و تو سال خروس هم به دنیا می آد .. خب می شه قدقد دیگه! این اسم رو هم عزیزترین روش گذاشته و فکر کنم در نهایت اسم اصلیش رو هم عزیزترین تعیین کنه! و من هم فقط موافقت کنم! البته من هیچ وقت اسمِ محبوب نداشتم که حالا ناامید بشم. فقط یک نکته برام مهمه و اون هم اینه که دلم می خواد اسمش به انگلیسی قشنگ تلفظ بشه و قشنگ نوشته بشه، فکر می کنم این هم نکته ایه که باید برای اسم گزاری بچه ها رعایت کرد.
تو این مدت یک عالمه کتاب علمی و کمکی خونده ام و حتی کتاب های رفرنس پزشکی! و خیلی خیلی هم مفید بوده. اما خب من همه چیز رو از دید غیر علمی و احساسی بررسی می کنم و بر اساس مطالب علمی ای که خوندم به یک نتیجه کاملا من درآوردی رسیدم که هر موجود انسانی دقیقا در لحظه به وجود آمدن 3 تصمیم اساسی زندگیش رو می گیره:
1- تمام مشخصات فیزیکی و روحی و ژنتیکیش رو با انتخاب از کروموزوم های پدر و مادرش تعیین می کنه
2- بنابر 1 جنسیتش رو هم تعیین می کنه
3- تصمیم می گیره از عدم به وجود بیاد
چقدر جالبه که انسان در اولین لحظه وجود تمام تصمیمات اساسی زندگیش رو می گیره و تکلیفش رو با وراثت ژن و همه مشخصاتش مشخص می کنه. الان کوچولوی من می دونه چشمهاش چه رنگی ایه و یا موهای صاف داره یا فر اما ما هنوز نمی دونیم ...
داستان حیات، داستان بسیار پیچیده و هیجان انگیزی ایه و معجزه حیات ادامه داره ... امیدوارم بتونم این تجربه تلطیف کننده و انسانی رو همیشه با خودم داشته باشم و در گذر زمان از دست ندم.
عزیزترین خیلی هیجان زده است و منتظر اومدن فسقلی ایه اما برای من بهترین قسمت ماجرا اینه که مامانم آخر این ماه می آد پیشم. خلاصه برای من 2 تا عزیز با هم می رسن. مامانم وقتی می آد که کوچولو می آد و کوچولو هم اونوقتی می آد که مامانم می آد. دیگه بهتر از این نمی شه ...
شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴
برای تولد پارسالم عزیزترین دومین
monsolange.com را برام register کرده بود. که البته هدیه خیلی عالی ای بود. اما متاسفانه این دومین را از یک شرکت هندی خریده بود، نه اون شرکتی که همه کارهاش رو باهاشون انجام می ده. خلاصه نتیجه سر و کله زدن با هندی ها این بود که در حالی که مبلغ تمدید register را پرداخت کردیم، اکانت نازنینم رو از دست دادم!
خب چه می شه کرد تا یادمون باشه دیگه با هندی ها بیزینس نکنیم.
در نتیجه من دوباره به بلاگ سپات برگشته ام و امیدوارم دوباره بتونم بنویسم و تنبلی نکنم.
در این یک سالی که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده از شرکتی که در اون کار می کردم بیرون اومدم که اتفاق خیلی خوبی بود و بعد تصمیم گرفتیم که تحولی در زندگیمون ایجاد کنیم و یک روز که من طبق معمول داشتم با عزیزترین چونه می زدم که کاشکی بچه دار بشیم و این حرف ها و بعد ناگهان! جواب عزیزترین این بود که آره! فکر کنم دیگه وقتشه و این یک مرحله از بزرگ شدن است که باید در هر صورت بگذرونیم ...
خلاصه ما داریم 3 نفر می شیم.
مسلما بچه دار شدن به اندازه عمر انسان قدمت داره و شاید در نگاه کلی یکی از معمولی ترین اتفاقات دنیا است ولی دقیقا مثل همه اتفاقات معمولی دیگه وقتی که برای خود آدم پیش می آد معنای کامل معجزه است. یک معجزه کامل که در طول ماههای اول کاملا و به طور انحصاری زنانه است.
درگیری احساسی مرد به مرور رخ می ده و در ماههای آخره که همسر واقعا مفهوم پرورش یافتن یک انسان رو در درون همسرش درک می کنه.
من اصولا در مورد سقط جنین نظری نداشتم ولی حالا که خودم مراحل اولیه و ثانویه بارداری رو طی کردم به این حس رسیدم که در ماههای اول واقعا جنین جز بدن زن است و تصمیم گیری در مورد آمدنش به او بستگی داره ولی با درگیر شدن بیشتر همسر کم کم او هم حق دخالت پیدا می کنه. معلومه که حرف من اصلا حقوقی و شاید حتی منطقی هم نیست اما من به عنوان یک زن حامله با درگیری کامل احساسی با مساله سقط جنین به این نتیجه رسیده ام. فکر می کنم انسان تا وقتی که خودش با همه جسمش تولید شدن و بزرگ شدن یک موجود زنده دیگه رو در درونش درک نکرده باشه نمی تونه نظر کاملا درستی در مورد سقط جنین داشته باشه.
شاید بزرگ ترین ترس هر زن حامله به دنیا آوردن بچه ای ناقص و مشکل داره. و من می دونم که اگر مطمئن می شدم هرگونه مشکلی از نظر علمی و پزشکی بچه من داراست، در مورد سقط اون با وجود اینکه فرایند خیلی دردناکی ایه تردید نمی کردم.
البته من اصولا آدم بسیار عمل گرا و منطقی ای هستم و در عین حال در حالی که تایید و درک نمی کنم اما نظر مادرانی که با تمام مسایل بازهم بچه شون رو می خوان برام محترمه.
بگذریم گفتن این حرف ها در این شرایط که ماهی کوچولوی من در حال شنا کردن توی دلمه و هر لحظه با ضربات سر و دست و پاش به من وجودش رو یادآوری می کنه خیلی هم بیانگر احساسات فعلیم نیست.
حقیقت ماجرا اینه که من دوران بسیار شاد و آرومی رو دارم با عزیزترین هام می گذرونم و همش امیدوارم که همه چیز بهتر و بهتر هم بشه.
عزیزترین خیلی خیلی خوب و نازنین بوده در این مدت و تمام هم و غمش شده ما دوتا!
کم کم خودش رو برای بابا شدن آماده می کنه و خب باید بگه حالا همه اتفاقات دنیا مهم تر و قابل تامل تر شدند چون ما دیگه باید به یک نفر دیگه هم فکر کنیم و خب خیلی خیلی سخته اما مسلما همه چیز هیجان انگیزتره.
راستی یک مساله نامربوط، به نظر من خیلی خوبه که این کامیلا و چارلز بالاخره با هم عروسی کردند، حالا دیگه با خیال راحت می تونند شروع کنند به خیانت کردن به هم، یعنی همون کاری که خوب بلدند و اونوقت می تونن کمی همسران قبلیشون رو درک کنند. جدا هم که حسابی به هم می آن!
دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۴
کتاب فوق العاده زیبای نامه های سیمین دانشور و جلال ال احمد کتاب اول را که نامه های سیمین به جلال است در سفر امریکای سیمین در سال های 1331 و 1332 تمام کردم.تدوین و تنظیم مال اقای مسعود جعفری است و قرار است کتاب دوم نامه های جلال به سیمین باشد در همین سفر و کتاب سوم نامه های هر دو در سفرهای دیگرشان.نمی دانم کتاب های دوم و سوم چاپ شده اند یا نه?دلم رو یک غم و ملال سنگین ازخواندن این کتاب فرا گرفته هر بار که سیمین می نویسه جلال عزیزم یادم می اد که جلال چقدر زود از دست رفته و چقدر حیف.عجیبه که ادم های باارزش این قدر سریع زندگی می کنند مثل اون شعار سریع زندگی کن سخت دوست بدار جوان بمیر.
عزیزترین و من عاشق داستان بچه مردم جلال هستیم.مخصوصا جمله اخر داستان که به قول عزیزترین چنان ضربه ای به سر ادم می زنه که سرش بیضی می شه.کاش جلال بود ..... ای لعنت به سیگار و اوضاع و احوال سیاسی اون روزگار که جلال و دکتر رو اینقدر سریع از ما و ایران و خودشون گرفتند.من که می دونید عاشق بوی سیگار عزیزترینم ولی وقتی فکرش رو می کنم جلال در 46 سالگی و دکتر در 44 سالگی از دست رفته اند نمی تونم هر روز ازش خواهش نکنم که دست از سیگار برداره. البته این که مرگ هر دوی این عزیزان در هاله پررنگی از ابهام قرار داره بر کسی پوشیده نیست.
من که با کتاب های دکتر و ایده ال های اون بزرگ شدم همیشه برای مرگ و شهادت ارزش والایی برخوردار بودم اما اخیرا به این نتیجه تقریبا بدیهی رسیدم که مرگ یعنی هیچ شدن و چقدر حیفه ادمی که هزارتا ادمه یکهو یک صفر بشه و هیچ بشه .... خیلی خیلی حیفه .... نمی دونم ... ولی دیگه برام شهیدان زنده اند یک جمله بی معنی و حتی دروغه ... حس فعلی من اینه که زندگی خیلی بیش از اینها ارزش داره و مخصوصا زندگی یک کسی که می تونه با نبوغ و استعداد و انسانیتش 100 برابر من ادم عادی زندگی کنه و تولید باارزش داشته باشه ... چقدر خوبه که سیمین زنده است و این کتاب نامه ها رو چاپ می کنه ... داستانهای جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان رو می نویسه ... گرچه از ادمهای قدیمی تر شنیدم که سیمین بعد از سووشون نباید رمان دیگه ای می نوشت ... البته این جمله غیر از سبز کردن دو تا شاخ رو سر من ارزش دیگه ای نداشت ... من دلم می خواد به جلال عزیز و به دکتر به عنوان 2 نویسنده بسیار با ارزش در زبان فارسی نگاه کنم که به سهم خودشون و به عقل خودشون در جهت کمک به ایران هر کوششی که می تونستند کردند ... این ادمها یک مشکل عمده داشتند و اون هم کاریزمای زیادشون بود که اول یک عده جذبش می شن و تعریفات صد تا یک غاز می کنند و بعد ازش زده می شن و انتقادات چرت و پرت می کنن.در هر صورت فکر نمی کنم برای این مرده های عزیز تعریف یا تقبیح ما کوچکترین فرقی داشته باشه ... اونها رفته اند و دستشون از دنیا کوتاه شده ازشون کلماتی مونده که شیرازه وجود و حیاتشون بوده و حالا بر ماست که اونها رو به حقشون قدر بگذاریم و به حقشون انتقاد کنیم یا اینکه طبق معمول خودمون یا فرشته فرشته اند یا دیو دیو... امیدوارم روح شون در ارامش باشه.
داستان بچه دار نشدن جلال و سیمین هم از اون بازی های غریب روزگاره که خیلی این دو هنرمند رو عذاب داده ... و خوندن در موردش در همین کتاب خیلی دلم رو پر غصه کرد. ای انسان ... ای انسان ... ای موجود ضعیف و ناتوان ایا همه اتفاقات زندگی ما تقدیر نوشته شده ای است که ازش نمی شه فرار کرد یا اراده ما در تحقق و تغییر اون موثره ....
چند تا از فیلم های اسکاری رو دیدم. ببخشید من اسم فیلم ها رو ترجمه شده می نویسم.
محبوب میلیون دلاری بسیار زیبا و لطیف و انسانی و شاعرانه بود و بسیار عجیب انکه یک اپسیلون مسائل سک..سی در اون مطرح نبود. این دو تا نقطه رو برای این گذاشتم که وقت کسی رو تلف نکرده باشم این فیلم رو با دوتا مسافر عزیز در سینما دیدیم و واقعا ارزشش رو داشت.
اما بر خلاف همه انچه که شنیده بودم و انتظار داشتم هوانورد ساخته اسکورسیزی اصلا زیبا نبود ... کلا فیلم مثل شخصیت هاوارد هیوز مغشوش بود و خلاصه چفت و بست درستی نداشت و به نظر من که مسئولان اکادمی هم با من موافق بودن!!! شایسته بهترین فیلم نبودو اما می شه گفت قشنگ ترین فیلم راه های جانبی بود یک عاشقانه ارام در مورد شراب و زندگی ادم های معمولی معمولی که می تونن چقدر ادمهای خوبی باشن
همچنین هتل رواندا رو هم دیدیم عجیب فیلمی بود. البته قبیله کشی ای که مطرح می کرد به خودی خود موضوع بسیار سنگین و دردناکی بود اما این فیلم بدون نشان دادن صحنه های وحشتناک چنان بغضی در گلو ایجاد می کرد که تا چند روز ادامه داشت.
چشممون به جمال کتاب خوب و فیلم های خوب روشن شد. تا بعد.
چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۳
من دو تا روز تولد دارم، يکيش واقعي ايه که توي پاييزه 9 آبان و يکيش توي مدارکم هست که 9 تيره و
دليلش اينه که اگر شناسنامه ام رو با تاريخ آبان ماه مي گرفتن، من يک سال از مدرسه عقب مي موندم و اين خيلي بد بود چون من، عزيزترين رو توي دانشگاه نمي ديدم و هم دوره نمي بوديم! در ضمن من اصولا دوست داشتم زودتر برم مدرسه و آمادگيش رو داشتم و خوشحالم به خاطر اين اتفاق! بنابراين من 9 تير و 9 آبان رو دارم. به دلايل مختلف روز تولد پاييزي رو به روز تولد تابستاني ترجيح مي دم. اما هر دوشون برام عزيزن :)
خوب، پس قاعدتا امروز روز تولدمه! خوبيش اينه که دو سري تبريک و هديه مي گيرم؛ يک سري از طرف همکاران و يک کيک تولد توي شرکت، از طرف شرکت و يک سري هم از فاميل و دوستان نزديک براي روز واقعي! از عزيزترين هم براي هر دو :)
خوبه نه؟ امروز يک کيک تولد با طعم توت فرنگي (طعم محبوب عزيزترين) خورديم و يک عطر از دوست عزيزمون گرفتم، يک سرخ کن و يک بلوز و شلوار هم از عزيزترين.
من يک دنيا خوشحالم و دلم پر از خوشي ايه. از همه کساني که باعث شدن من دو تا تولد داشته باشم ممنون :).
سهشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۳
عزيزترين موهام رو کوتاه و در واقع مرتب کرده. خوب شده. خوشحالم که عزيزترين اينقدر همه فن حريفه! مثل قهرمان يک فيلمي که چند وقت پيش کانال 2 تلوزيون عربستان نشون مي داد، (باورتون نمی شه این کانال 2 از اون کانال 2 ها نیست که تو ایران نشون می دن!) يک مردي بود که در مساله مواد مخدر شاهد دولت بود، عليه سران مافيايي (با بازي مل گيبسون)، بعد مجبور بود تا آخر عمرش فراري باشه و در فرارش به هر کاري دست مي زد حتي سلموني و کار کردن تو باغ وحش و .. هر وقت هم مساله اي براش پيش مي اومد از اون کار خارج مي شد. چون اين آدم يک آدم، با هوشي بالاتر از حد متوسط بود به هر کدوم از اين کارها که دست مي زد، اون رو بهتر از ديگران انجام مي داد و مهمتر اين که توش خلاقيت هم به خرج مي داد. خلاقيتي که پيش کسوت هاي رشته هم توش مي موندند. حالا اين حکايت عزيزترينِ آرايشگر ماست. هيچ وقت بغل دست يک آرايشگر، شاگردي نکرده ولي خب به راحتي مي تونه از همشون جلو بزنه .. انجام خوب و يا عالي هر کاري، هوش لازم داره و ذوق! خوشحالم که اگر از هر کاري بمونيم مي تونيم حداقل سلموني بزنيم! من هم مسئول شستشوي موها مي شم .. آخه اون هوشه که حرفش رو زدم .. تو خودم سراغ ندارمش!
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۳
دوباره عزيزترين رفته ايران و يک دو روزي نيست. تقريبا مي شه گفت به اين سفرها عادت کرده ام. بهتر از قبل مي خوابم و براي خودم کمي برنامه ريزي دارم. اما بيشتر از هر کاري تلوزيون تماشا مي کنم و همش ته دلم فکر مي کنم چه کار بيهوده اي.
ورزش مي کنم، توي ساختمون، اتاق ورزش داريم با انواع دوچرخه ثابت و دو و دمبل!، البته من دمبل نمي زنم، چون هم از تريپ دمبل زدن خوشم نمي آد، هم فکر مي کنم خيلي مردونه است و هم اين که دست راستم درد مي کنه، جوري که موس کامپيوتر رو به سمت چپ منتقل کرده ام و فعلا چپ دست شده ام.
معمولا جمعه صبح ها برنامه ما رفتن به کافي شاپي به اسم "کافي بين اند تي ليف" است و عزيزترِين منوي صبحانه اش رو خيلي دوست داره. اين جمعه که رفتيم، خيلي خواب آلود بوديم و عزيزترين موبايل و سيگارش رو روي يک ميز گذاشت که جا بگيره و وقتي برگشتيم ديديم موبايلش نيست! شوکه شديم. در واقع چنين دزدي هايي اينجا اصلا معمول نيست و خب، خيلي حال گيري شديدي بود. از اولش هم يک پسره عربِ نفرت انگيز، زل زده بود به من (حالا خوبه دو تا دختر هم همراهش بودن، من از مردهاي هيز متنفرم و مرد هيز يعني: مردي که وقتي يک بار به خانومي نگاهش افتاد ،دوباره بر مي گرده و با دقت نگاهش مي کنه و گاهي چند بار بر مي گرده!)، خلاصه حسابي عصباني بودم ... صبحانه رو خورده نخورده؛ اومديم خونه و همين طوري من داشتم زنگ مي زدم به شماره موبايل عزيزترين و کسي جواب نمي داد. ديگه ساعت حدودهاي 4 بعد از ظهر، از لحاظ روحي پذيرفتيم که واقعا ديگه موبايله رو دزديده اند.
همين موقع ها که داشتيم ديگه درباره خريد يک گوشي ديگه و قطع کردن سيم کارت در روز شنبه، حرف مي زديم. تلفن خونه به صدا در اومد و دوست و همکارمون از تايوان (رفته بود کامپيوتکس) زنگ زد و گفت: ببينم؛ موبايلت رو گم کردي؟؟ نگو، با عزيزترين کار داشته و به موبايلش زنگ زده و يک نفر جواب داده و گفته که اين دوستتون موبايلش رو جا گذاشته، بهش بگيد به من زنگ بزنه. ما هم زنگ زديم و يک آقايي گفت: ببخشيد خانومم اشتباهي موبايل شما رو از روي ميز برداشته، فکر کرده، موبايل منه!!!
وقتي بالاخره آقاهه رو ديديم و موبايل رو پس گرفتيم؛ بيچاره با شرمندگي يک گوشي موتورالا رو نشون داد که خانومش گوشي آلکاتلِ عزيزترين رو با اون اشتباه گرفته بوده!! از دست اين خانومها و دقتشون!
حالا اين وسط يک نکته، شايد از نظر خيلي ها، خرافي هست که من بهش اعتقاد دارم و اون هم اينه که بعضي ها سبب خير مي شن. مثل همين دوستمون که از تايوان تا دبي، مسبب پيدا شدن موبايل گم شده ما شد و خوب، برعکسش هم معتقدم که بعضي ها با خودشون خير نمي آرن و به اصطلاح و شايد بشه گفت: انرژي منفي، توي زندگي شما وارد مي کنن.
معتقدم (البته اين از اون اعتقاداتي ايه که وقتي ازش حرف مي زني خيلي چيپ و خرافي به نظر مي رسه، اما خب به تجربه بهم حداقل، در مورد خودم و دور و وري هام ثابت شده)، خلاصه معتقدم اين انرژي مثبت و منفي، بستگي به پاکي و صافي دل آدم ها داره و اين پاکي و صافي و روراستي نکته ايه که از هر چيز ديگه اي در اين دنيا در نظر من با ارزش تره. معتقدم و ديده ام که آدم هاي با دل صاف و پاک مسبب خيرند و کساني که تو دلشون به ديگران حسادت مي کنند (و مخصوصا اون حسادت رو پنهان مي کنن و در ظاهر با اون افراد دوستي هم مي کنن) و يا کساني که براي ديگران خير نمي خوان، براي خودشون هم خير پيش نمي آد.
خلاصه صداقت و خيرخواهي شعار منه و معيارم براي سنجش آدم ها. اين دوستمون که سبب خير شد، در ماجراي موبايل، يکي از اون دل پاک هاي ايه که واقعا در خيرخواهي براي همه، خيلي خيلي کامله و همچنين؛ عزيزترين، مي تونم بگم خوب ترين و خيرخواه ترين آدم و مثبت ترين آدمي ايه که ديده ام.
اما خودم؟؟ شرمنده که اصلا با معيارهاي خودم آدم خوبي نيستم. حقيقتش، نمي تونم، نسبت به آدمي که بهم بدي کرده؛ آرزوي خوبي بکنم و اين تفاوت بزرگ منه با عزيزترين. من بدي رو نمي بخشم و اگر بتونم تلافي مي کنم و يا آرزو مي کنم که تلافيش سرش بياد (که معمولا هم مي آد!) .... اما عزيزترين نه تنها تلافي نمي کنه که از ته دل مي بخشه و همش فکر مي کنه که اون آدم چه مشکلي داشته که باعث شده، همچين فکر بد يا کار بدي در حق اون بکنه و خلاصه با حسن نيت مساله رو موشکافي مي کنه ... خب براي همينه که از همه دنيا بيشتر دوستش دارم، آخه اون انساني ايه که من دلم مي خواد باشم و معتقدم درسته.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۱:۵۷ ق.ظ.
0
نظرات
سهشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۳
مدت هاست مي خوام بنويسم: از تماشاي فيلم تروا* در اولين شب نمايش آن (داغ داغ!)، تا احساسات متناقضم در مورد ايران و آدم هايش، و تشکر از دوستاني که راهنماييم کردند در مورد نحوه اقدام براي مهاجرت به کانادا، و تا سفر مادر و پدرِ عزيزترين به دبي و کروز روي آب خور دبي و بلي دنسينگ و خانم هندي که شکم و سينه بلي دنسر را با شال پوشاند و من هم براي نجاتِ زيبايي دختر بيچاره، دست به کار شدم و زير نگاه عصباني اون خانوم و نگاه مشتاق آقايونِ ترسو با يک حرکت شجاعانه! او را آزاد کردم! و...
اما اين زلزله، حسابي همه چيز را بهم ريخت. نمي دونم آيا واقعا اون زلزله وحشتناکي که سالهاست ته ذهنمون منتظر اومدنش توي تهران هستيم؛ خواهد اومد يا نه؟ خلاصه که زلزله من رو ترسوند و خيلي نگران کرد.
آرزو مي کنم هيچ وقت اتفاق نيافته.
اوضاع من خوبه و بر وفق مراد. در حال ورزش کردن و شام نخوردنم، ولي هنوز هيچ گونه تغييري مشاهده نمي شود! به وبلاگ ها کمتر از قبل سر مي زنم اما هنوز هم از خوندن نوشته هاي قشنگ خيلي لذت مي برم.
اوضاع کاريم هنوز بهم ريخته است و من هنوز راضي نيستم. البته من اصولا از اون دست آدم هام، که راضي و سرحال نگه داشتنم، خيلي کار سختي ايه.
يک چيزي هست؛ چند وقته توي ذهنم، بگمش: قدر زندگي رو بدونيد. قدر زندگيتون رو بدونيد. خوشبختي هر کس ته دل خودشه و آدم بايد خم بشه، روي قلبش و توش رو نگاه کنه و خوشبختيش رو ببينه.
خوشبختيتيون رو ببينيد و لمسش کنيد. اينقدر منفي باف و نااميد نباشيد. اينقدر براي خوشبخت بودن، طلبکار ديگران نباشيد.
اگر کسي به آدم بدهکار باشه، خودشه و نه هيچ کس ديگه.
اينقدر سخت نگيريد. دنيا همينه که هست. ما سعي کنيم يک کم، بهترش کنيم و خودمون و ديگران رو عذاب نديم.
بعضي کامنت ها خيلي فکر آدم رو مشغول مي کنه. دوست عزيزي که زندگي خودش و عزيزترينش رو به زندگي من و عزيزترين شبيه دونسته و البته خيلي هم به ما لطف داشته. ارزو مي کنم که هميشه خوب و خوشبخت باشيد. هميشه. ممنون.
يک عزيزترين داشتن و تا ابد خوشبخت بودن کار سختي نيست. امتحانش کنيد.
*Troy