وقتی برای اولین بار فسقلی مون رو، تو 4 هفتگیش توی دستگاه سونوگرافی دیدیم فقط یک نقطه کوچولو بود که عجالتا فقط قلبی داشت که به شدت می زد و خودِ فسقلیِ بی شکلش که با سرعت تمام وول می خورد ... بنابراین در اولین قدم عزیزترین اسمش رو گذاشت مارمولک. چون مثل یک مارمولک کوچولو می لغزید و از زیر دستگاه در می رفت. حتی حالا که 7 ماهش کامل شده و برای خودش حسابی آدم! و بزرگ شده، هم از زیر پروب دستگاه سونوگرافی در می ره و موضوع مهمی مثل جنسیتش رو به ما لو نمی ده :)
اصولا خیلی بچه پر تحرکی ایه و از نظر مامانم این اصلا عجیب نیست چون بچه عزیزترینِ فوق العاده شیطونِ منه دیگه :) مامانم می گن وقتی بچه ای خیلی وول می خوره به احتمال زیاد دختره و این رو از خیلی از ایرانیها شنیده ام، حالا جالب اینجاست که فیلیپینی ها دقیقا برعکس این نظر رو دارن!
کلا قبل از آمدن سونوگرافی شیوه های جالب و گاه خنده داری برای تشخیص جنسیت بچه ها وجود داشته و این تشخیص ها بعضی وقت ها خیلی هم حیاتی بوده ..
در مورد خودم باید بگم که همیشه خودم رو مادر یک پسربچه شیطون متصور بودم و اصولا اگر من رو بشناسید می بینید که مادر یک دختر بچه نازنین بودن اصلا بهم نمی اومد! وقتی دکتر گفت که سخته تشخیصِ نهایی (به همون دلیلی که بالا گفتم!) ولی به احتمال 80 درصد فسقلی ما دختره، کمی تا حدودی شوکه شدم ... ولی حالا فکر مامانِ یک دختر کوچولوی نازنین شدن خیلی مهربانانه تر و دوستانه تر و قشنگ تر از مامان یک پسر کوچولو شدن به نظر می رسه، مثل این می مونه که به قول شازده کوچولو، من از مغازه دوست فروشی برای خودم یک دوست کوچولو خریده ام ... البته می دونید که سونوگرافی اصلا دقیق نیست و هزارتا داستان از خلافِ حرفِ دکتر، ثابت شدن وجود داره و ما هم فقط منتظریم که خودش زودتر به دنیا بیاد و به همه این اسرار! پایان بده :)
با توجه به همه تردیدها دیشب عزیزترین وسط خواب و بیداری می گه که من حالا دیگه حتما یک دختر کوچولو می خوام .. داستان دخترهای بابا رو که می دونید :)
چقدر آدمک خنده گذاشتم .. راستش خیلی خیلی خوشحالم و احساس آرامش عمیقی دارم که هرگز قبلا، این همش رو به صورت مداوم در زندگی تجربه نکرده بودم. از کوچولوی عزیزم خیلی ممنونم که به من این همه حس خوب هدیه داده و امیدوارم بتونم جبران کنم.
راستی حالا که فسقلی ما از مارمولک بودن دراومده و حسابی بزرگ شده به اسم دیگری احتیاج داره و خب اسم جدیدش قدقد!ه. چون به حرف دکتر به احتمال زیاد دختره و تو سال خروس هم به دنیا می آد .. خب می شه قدقد دیگه! این اسم رو هم عزیزترین روش گذاشته و فکر کنم در نهایت اسم اصلیش رو هم عزیزترین تعیین کنه! و من هم فقط موافقت کنم! البته من هیچ وقت اسمِ محبوب نداشتم که حالا ناامید بشم. فقط یک نکته برام مهمه و اون هم اینه که دلم می خواد اسمش به انگلیسی قشنگ تلفظ بشه و قشنگ نوشته بشه، فکر می کنم این هم نکته ایه که باید برای اسم گزاری بچه ها رعایت کرد.
تو این مدت یک عالمه کتاب علمی و کمکی خونده ام و حتی کتاب های رفرنس پزشکی! و خیلی خیلی هم مفید بوده. اما خب من همه چیز رو از دید غیر علمی و احساسی بررسی می کنم و بر اساس مطالب علمی ای که خوندم به یک نتیجه کاملا من درآوردی رسیدم که هر موجود انسانی دقیقا در لحظه به وجود آمدن 3 تصمیم اساسی زندگیش رو می گیره:
1- تمام مشخصات فیزیکی و روحی و ژنتیکیش رو با انتخاب از کروموزوم های پدر و مادرش تعیین می کنه
2- بنابر 1 جنسیتش رو هم تعیین می کنه
3- تصمیم می گیره از عدم به وجود بیاد
چقدر جالبه که انسان در اولین لحظه وجود تمام تصمیمات اساسی زندگیش رو می گیره و تکلیفش رو با وراثت ژن و همه مشخصاتش مشخص می کنه. الان کوچولوی من می دونه چشمهاش چه رنگی ایه و یا موهای صاف داره یا فر اما ما هنوز نمی دونیم ...
داستان حیات، داستان بسیار پیچیده و هیجان انگیزی ایه و معجزه حیات ادامه داره ... امیدوارم بتونم این تجربه تلطیف کننده و انسانی رو همیشه با خودم داشته باشم و در گذر زمان از دست ندم.
عزیزترین خیلی هیجان زده است و منتظر اومدن فسقلی ایه اما برای من بهترین قسمت ماجرا اینه که مامانم آخر این ماه می آد پیشم. خلاصه برای من 2 تا عزیز با هم می رسن. مامانم وقتی می آد که کوچولو می آد و کوچولو هم اونوقتی می آد که مامانم می آد. دیگه بهتر از این نمی شه ...
شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۴
شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴
برای تولد پارسالم عزیزترین دومین
monsolange.com را برام register کرده بود. که البته هدیه خیلی عالی ای بود. اما متاسفانه این دومین را از یک شرکت هندی خریده بود، نه اون شرکتی که همه کارهاش رو باهاشون انجام می ده. خلاصه نتیجه سر و کله زدن با هندی ها این بود که در حالی که مبلغ تمدید register را پرداخت کردیم، اکانت نازنینم رو از دست دادم!
خب چه می شه کرد تا یادمون باشه دیگه با هندی ها بیزینس نکنیم.
در نتیجه من دوباره به بلاگ سپات برگشته ام و امیدوارم دوباره بتونم بنویسم و تنبلی نکنم.
در این یک سالی که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده از شرکتی که در اون کار می کردم بیرون اومدم که اتفاق خیلی خوبی بود و بعد تصمیم گرفتیم که تحولی در زندگیمون ایجاد کنیم و یک روز که من طبق معمول داشتم با عزیزترین چونه می زدم که کاشکی بچه دار بشیم و این حرف ها و بعد ناگهان! جواب عزیزترین این بود که آره! فکر کنم دیگه وقتشه و این یک مرحله از بزرگ شدن است که باید در هر صورت بگذرونیم ...
خلاصه ما داریم 3 نفر می شیم.
مسلما بچه دار شدن به اندازه عمر انسان قدمت داره و شاید در نگاه کلی یکی از معمولی ترین اتفاقات دنیا است ولی دقیقا مثل همه اتفاقات معمولی دیگه وقتی که برای خود آدم پیش می آد معنای کامل معجزه است. یک معجزه کامل که در طول ماههای اول کاملا و به طور انحصاری زنانه است.
درگیری احساسی مرد به مرور رخ می ده و در ماههای آخره که همسر واقعا مفهوم پرورش یافتن یک انسان رو در درون همسرش درک می کنه.
من اصولا در مورد سقط جنین نظری نداشتم ولی حالا که خودم مراحل اولیه و ثانویه بارداری رو طی کردم به این حس رسیدم که در ماههای اول واقعا جنین جز بدن زن است و تصمیم گیری در مورد آمدنش به او بستگی داره ولی با درگیر شدن بیشتر همسر کم کم او هم حق دخالت پیدا می کنه. معلومه که حرف من اصلا حقوقی و شاید حتی منطقی هم نیست اما من به عنوان یک زن حامله با درگیری کامل احساسی با مساله سقط جنین به این نتیجه رسیده ام. فکر می کنم انسان تا وقتی که خودش با همه جسمش تولید شدن و بزرگ شدن یک موجود زنده دیگه رو در درونش درک نکرده باشه نمی تونه نظر کاملا درستی در مورد سقط جنین داشته باشه.
شاید بزرگ ترین ترس هر زن حامله به دنیا آوردن بچه ای ناقص و مشکل داره. و من می دونم که اگر مطمئن می شدم هرگونه مشکلی از نظر علمی و پزشکی بچه من داراست، در مورد سقط اون با وجود اینکه فرایند خیلی دردناکی ایه تردید نمی کردم.
البته من اصولا آدم بسیار عمل گرا و منطقی ای هستم و در عین حال در حالی که تایید و درک نمی کنم اما نظر مادرانی که با تمام مسایل بازهم بچه شون رو می خوان برام محترمه.
بگذریم گفتن این حرف ها در این شرایط که ماهی کوچولوی من در حال شنا کردن توی دلمه و هر لحظه با ضربات سر و دست و پاش به من وجودش رو یادآوری می کنه خیلی هم بیانگر احساسات فعلیم نیست.
حقیقت ماجرا اینه که من دوران بسیار شاد و آرومی رو دارم با عزیزترین هام می گذرونم و همش امیدوارم که همه چیز بهتر و بهتر هم بشه.
عزیزترین خیلی خیلی خوب و نازنین بوده در این مدت و تمام هم و غمش شده ما دوتا!
کم کم خودش رو برای بابا شدن آماده می کنه و خب باید بگه حالا همه اتفاقات دنیا مهم تر و قابل تامل تر شدند چون ما دیگه باید به یک نفر دیگه هم فکر کنیم و خب خیلی خیلی سخته اما مسلما همه چیز هیجان انگیزتره.
راستی یک مساله نامربوط، به نظر من خیلی خوبه که این کامیلا و چارلز بالاخره با هم عروسی کردند، حالا دیگه با خیال راحت می تونند شروع کنند به خیانت کردن به هم، یعنی همون کاری که خوب بلدند و اونوقت می تونن کمی همسران قبلیشون رو درک کنند. جدا هم که حسابی به هم می آن!
دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۴
کتاب فوق العاده زیبای نامه های سیمین دانشور و جلال ال احمد کتاب اول را که نامه های سیمین به جلال است در سفر امریکای سیمین در سال های 1331 و 1332 تمام کردم.تدوین و تنظیم مال اقای مسعود جعفری است و قرار است کتاب دوم نامه های جلال به سیمین باشد در همین سفر و کتاب سوم نامه های هر دو در سفرهای دیگرشان.نمی دانم کتاب های دوم و سوم چاپ شده اند یا نه?دلم رو یک غم و ملال سنگین ازخواندن این کتاب فرا گرفته هر بار که سیمین می نویسه جلال عزیزم یادم می اد که جلال چقدر زود از دست رفته و چقدر حیف.عجیبه که ادم های باارزش این قدر سریع زندگی می کنند مثل اون شعار سریع زندگی کن سخت دوست بدار جوان بمیر.
عزیزترین و من عاشق داستان بچه مردم جلال هستیم.مخصوصا جمله اخر داستان که به قول عزیزترین چنان ضربه ای به سر ادم می زنه که سرش بیضی می شه.کاش جلال بود ..... ای لعنت به سیگار و اوضاع و احوال سیاسی اون روزگار که جلال و دکتر رو اینقدر سریع از ما و ایران و خودشون گرفتند.من که می دونید عاشق بوی سیگار عزیزترینم ولی وقتی فکرش رو می کنم جلال در 46 سالگی و دکتر در 44 سالگی از دست رفته اند نمی تونم هر روز ازش خواهش نکنم که دست از سیگار برداره. البته این که مرگ هر دوی این عزیزان در هاله پررنگی از ابهام قرار داره بر کسی پوشیده نیست.
من که با کتاب های دکتر و ایده ال های اون بزرگ شدم همیشه برای مرگ و شهادت ارزش والایی برخوردار بودم اما اخیرا به این نتیجه تقریبا بدیهی رسیدم که مرگ یعنی هیچ شدن و چقدر حیفه ادمی که هزارتا ادمه یکهو یک صفر بشه و هیچ بشه .... خیلی خیلی حیفه .... نمی دونم ... ولی دیگه برام شهیدان زنده اند یک جمله بی معنی و حتی دروغه ... حس فعلی من اینه که زندگی خیلی بیش از اینها ارزش داره و مخصوصا زندگی یک کسی که می تونه با نبوغ و استعداد و انسانیتش 100 برابر من ادم عادی زندگی کنه و تولید باارزش داشته باشه ... چقدر خوبه که سیمین زنده است و این کتاب نامه ها رو چاپ می کنه ... داستانهای جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان رو می نویسه ... گرچه از ادمهای قدیمی تر شنیدم که سیمین بعد از سووشون نباید رمان دیگه ای می نوشت ... البته این جمله غیر از سبز کردن دو تا شاخ رو سر من ارزش دیگه ای نداشت ... من دلم می خواد به جلال عزیز و به دکتر به عنوان 2 نویسنده بسیار با ارزش در زبان فارسی نگاه کنم که به سهم خودشون و به عقل خودشون در جهت کمک به ایران هر کوششی که می تونستند کردند ... این ادمها یک مشکل عمده داشتند و اون هم کاریزمای زیادشون بود که اول یک عده جذبش می شن و تعریفات صد تا یک غاز می کنند و بعد ازش زده می شن و انتقادات چرت و پرت می کنن.در هر صورت فکر نمی کنم برای این مرده های عزیز تعریف یا تقبیح ما کوچکترین فرقی داشته باشه ... اونها رفته اند و دستشون از دنیا کوتاه شده ازشون کلماتی مونده که شیرازه وجود و حیاتشون بوده و حالا بر ماست که اونها رو به حقشون قدر بگذاریم و به حقشون انتقاد کنیم یا اینکه طبق معمول خودمون یا فرشته فرشته اند یا دیو دیو... امیدوارم روح شون در ارامش باشه.
داستان بچه دار نشدن جلال و سیمین هم از اون بازی های غریب روزگاره که خیلی این دو هنرمند رو عذاب داده ... و خوندن در موردش در همین کتاب خیلی دلم رو پر غصه کرد. ای انسان ... ای انسان ... ای موجود ضعیف و ناتوان ایا همه اتفاقات زندگی ما تقدیر نوشته شده ای است که ازش نمی شه فرار کرد یا اراده ما در تحقق و تغییر اون موثره ....
چند تا از فیلم های اسکاری رو دیدم. ببخشید من اسم فیلم ها رو ترجمه شده می نویسم.
محبوب میلیون دلاری بسیار زیبا و لطیف و انسانی و شاعرانه بود و بسیار عجیب انکه یک اپسیلون مسائل سک..سی در اون مطرح نبود. این دو تا نقطه رو برای این گذاشتم که وقت کسی رو تلف نکرده باشم این فیلم رو با دوتا مسافر عزیز در سینما دیدیم و واقعا ارزشش رو داشت.
اما بر خلاف همه انچه که شنیده بودم و انتظار داشتم هوانورد ساخته اسکورسیزی اصلا زیبا نبود ... کلا فیلم مثل شخصیت هاوارد هیوز مغشوش بود و خلاصه چفت و بست درستی نداشت و به نظر من که مسئولان اکادمی هم با من موافق بودن!!! شایسته بهترین فیلم نبودو اما می شه گفت قشنگ ترین فیلم راه های جانبی بود یک عاشقانه ارام در مورد شراب و زندگی ادم های معمولی معمولی که می تونن چقدر ادمهای خوبی باشن
همچنین هتل رواندا رو هم دیدیم عجیب فیلمی بود. البته قبیله کشی ای که مطرح می کرد به خودی خود موضوع بسیار سنگین و دردناکی بود اما این فیلم بدون نشان دادن صحنه های وحشتناک چنان بغضی در گلو ایجاد می کرد که تا چند روز ادامه داشت.
چشممون به جمال کتاب خوب و فیلم های خوب روشن شد. تا بعد.
چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۳
من دو تا روز تولد دارم، يکيش واقعي ايه که توي پاييزه 9 آبان و يکيش توي مدارکم هست که 9 تيره و
دليلش اينه که اگر شناسنامه ام رو با تاريخ آبان ماه مي گرفتن، من يک سال از مدرسه عقب مي موندم و اين خيلي بد بود چون من، عزيزترين رو توي دانشگاه نمي ديدم و هم دوره نمي بوديم! در ضمن من اصولا دوست داشتم زودتر برم مدرسه و آمادگيش رو داشتم و خوشحالم به خاطر اين اتفاق! بنابراين من 9 تير و 9 آبان رو دارم. به دلايل مختلف روز تولد پاييزي رو به روز تولد تابستاني ترجيح مي دم. اما هر دوشون برام عزيزن :)
خوب، پس قاعدتا امروز روز تولدمه! خوبيش اينه که دو سري تبريک و هديه مي گيرم؛ يک سري از طرف همکاران و يک کيک تولد توي شرکت، از طرف شرکت و يک سري هم از فاميل و دوستان نزديک براي روز واقعي! از عزيزترين هم براي هر دو :)
خوبه نه؟ امروز يک کيک تولد با طعم توت فرنگي (طعم محبوب عزيزترين) خورديم و يک عطر از دوست عزيزمون گرفتم، يک سرخ کن و يک بلوز و شلوار هم از عزيزترين.
من يک دنيا خوشحالم و دلم پر از خوشي ايه. از همه کساني که باعث شدن من دو تا تولد داشته باشم ممنون :).
سهشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۳
عزيزترين موهام رو کوتاه و در واقع مرتب کرده. خوب شده. خوشحالم که عزيزترين اينقدر همه فن حريفه! مثل قهرمان يک فيلمي که چند وقت پيش کانال 2 تلوزيون عربستان نشون مي داد، (باورتون نمی شه این کانال 2 از اون کانال 2 ها نیست که تو ایران نشون می دن!) يک مردي بود که در مساله مواد مخدر شاهد دولت بود، عليه سران مافيايي (با بازي مل گيبسون)، بعد مجبور بود تا آخر عمرش فراري باشه و در فرارش به هر کاري دست مي زد حتي سلموني و کار کردن تو باغ وحش و .. هر وقت هم مساله اي براش پيش مي اومد از اون کار خارج مي شد. چون اين آدم يک آدم، با هوشي بالاتر از حد متوسط بود به هر کدوم از اين کارها که دست مي زد، اون رو بهتر از ديگران انجام مي داد و مهمتر اين که توش خلاقيت هم به خرج مي داد. خلاقيتي که پيش کسوت هاي رشته هم توش مي موندند. حالا اين حکايت عزيزترينِ آرايشگر ماست. هيچ وقت بغل دست يک آرايشگر، شاگردي نکرده ولي خب به راحتي مي تونه از همشون جلو بزنه .. انجام خوب و يا عالي هر کاري، هوش لازم داره و ذوق! خوشحالم که اگر از هر کاري بمونيم مي تونيم حداقل سلموني بزنيم! من هم مسئول شستشوي موها مي شم .. آخه اون هوشه که حرفش رو زدم .. تو خودم سراغ ندارمش!
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۳
دوباره عزيزترين رفته ايران و يک دو روزي نيست. تقريبا مي شه گفت به اين سفرها عادت کرده ام. بهتر از قبل مي خوابم و براي خودم کمي برنامه ريزي دارم. اما بيشتر از هر کاري تلوزيون تماشا مي کنم و همش ته دلم فکر مي کنم چه کار بيهوده اي.
ورزش مي کنم، توي ساختمون، اتاق ورزش داريم با انواع دوچرخه ثابت و دو و دمبل!، البته من دمبل نمي زنم، چون هم از تريپ دمبل زدن خوشم نمي آد، هم فکر مي کنم خيلي مردونه است و هم اين که دست راستم درد مي کنه، جوري که موس کامپيوتر رو به سمت چپ منتقل کرده ام و فعلا چپ دست شده ام.
معمولا جمعه صبح ها برنامه ما رفتن به کافي شاپي به اسم "کافي بين اند تي ليف" است و عزيزترِين منوي صبحانه اش رو خيلي دوست داره. اين جمعه که رفتيم، خيلي خواب آلود بوديم و عزيزترين موبايل و سيگارش رو روي يک ميز گذاشت که جا بگيره و وقتي برگشتيم ديديم موبايلش نيست! شوکه شديم. در واقع چنين دزدي هايي اينجا اصلا معمول نيست و خب، خيلي حال گيري شديدي بود. از اولش هم يک پسره عربِ نفرت انگيز، زل زده بود به من (حالا خوبه دو تا دختر هم همراهش بودن، من از مردهاي هيز متنفرم و مرد هيز يعني: مردي که وقتي يک بار به خانومي نگاهش افتاد ،دوباره بر مي گرده و با دقت نگاهش مي کنه و گاهي چند بار بر مي گرده!)، خلاصه حسابي عصباني بودم ... صبحانه رو خورده نخورده؛ اومديم خونه و همين طوري من داشتم زنگ مي زدم به شماره موبايل عزيزترين و کسي جواب نمي داد. ديگه ساعت حدودهاي 4 بعد از ظهر، از لحاظ روحي پذيرفتيم که واقعا ديگه موبايله رو دزديده اند.
همين موقع ها که داشتيم ديگه درباره خريد يک گوشي ديگه و قطع کردن سيم کارت در روز شنبه، حرف مي زديم. تلفن خونه به صدا در اومد و دوست و همکارمون از تايوان (رفته بود کامپيوتکس) زنگ زد و گفت: ببينم؛ موبايلت رو گم کردي؟؟ نگو، با عزيزترين کار داشته و به موبايلش زنگ زده و يک نفر جواب داده و گفته که اين دوستتون موبايلش رو جا گذاشته، بهش بگيد به من زنگ بزنه. ما هم زنگ زديم و يک آقايي گفت: ببخشيد خانومم اشتباهي موبايل شما رو از روي ميز برداشته، فکر کرده، موبايل منه!!!
وقتي بالاخره آقاهه رو ديديم و موبايل رو پس گرفتيم؛ بيچاره با شرمندگي يک گوشي موتورالا رو نشون داد که خانومش گوشي آلکاتلِ عزيزترين رو با اون اشتباه گرفته بوده!! از دست اين خانومها و دقتشون!
حالا اين وسط يک نکته، شايد از نظر خيلي ها، خرافي هست که من بهش اعتقاد دارم و اون هم اينه که بعضي ها سبب خير مي شن. مثل همين دوستمون که از تايوان تا دبي، مسبب پيدا شدن موبايل گم شده ما شد و خوب، برعکسش هم معتقدم که بعضي ها با خودشون خير نمي آرن و به اصطلاح و شايد بشه گفت: انرژي منفي، توي زندگي شما وارد مي کنن.
معتقدم (البته اين از اون اعتقاداتي ايه که وقتي ازش حرف مي زني خيلي چيپ و خرافي به نظر مي رسه، اما خب به تجربه بهم حداقل، در مورد خودم و دور و وري هام ثابت شده)، خلاصه معتقدم اين انرژي مثبت و منفي، بستگي به پاکي و صافي دل آدم ها داره و اين پاکي و صافي و روراستي نکته ايه که از هر چيز ديگه اي در اين دنيا در نظر من با ارزش تره. معتقدم و ديده ام که آدم هاي با دل صاف و پاک مسبب خيرند و کساني که تو دلشون به ديگران حسادت مي کنند (و مخصوصا اون حسادت رو پنهان مي کنن و در ظاهر با اون افراد دوستي هم مي کنن) و يا کساني که براي ديگران خير نمي خوان، براي خودشون هم خير پيش نمي آد.
خلاصه صداقت و خيرخواهي شعار منه و معيارم براي سنجش آدم ها. اين دوستمون که سبب خير شد، در ماجراي موبايل، يکي از اون دل پاک هاي ايه که واقعا در خيرخواهي براي همه، خيلي خيلي کامله و همچنين؛ عزيزترين، مي تونم بگم خوب ترين و خيرخواه ترين آدم و مثبت ترين آدمي ايه که ديده ام.
اما خودم؟؟ شرمنده که اصلا با معيارهاي خودم آدم خوبي نيستم. حقيقتش، نمي تونم، نسبت به آدمي که بهم بدي کرده؛ آرزوي خوبي بکنم و اين تفاوت بزرگ منه با عزيزترين. من بدي رو نمي بخشم و اگر بتونم تلافي مي کنم و يا آرزو مي کنم که تلافيش سرش بياد (که معمولا هم مي آد!) .... اما عزيزترين نه تنها تلافي نمي کنه که از ته دل مي بخشه و همش فکر مي کنه که اون آدم چه مشکلي داشته که باعث شده، همچين فکر بد يا کار بدي در حق اون بکنه و خلاصه با حسن نيت مساله رو موشکافي مي کنه ... خب براي همينه که از همه دنيا بيشتر دوستش دارم، آخه اون انساني ايه که من دلم مي خواد باشم و معتقدم درسته.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۱:۵۷ ق.ظ.
0
نظرات
سهشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۳
مدت هاست مي خوام بنويسم: از تماشاي فيلم تروا* در اولين شب نمايش آن (داغ داغ!)، تا احساسات متناقضم در مورد ايران و آدم هايش، و تشکر از دوستاني که راهنماييم کردند در مورد نحوه اقدام براي مهاجرت به کانادا، و تا سفر مادر و پدرِ عزيزترين به دبي و کروز روي آب خور دبي و بلي دنسينگ و خانم هندي که شکم و سينه بلي دنسر را با شال پوشاند و من هم براي نجاتِ زيبايي دختر بيچاره، دست به کار شدم و زير نگاه عصباني اون خانوم و نگاه مشتاق آقايونِ ترسو با يک حرکت شجاعانه! او را آزاد کردم! و...
اما اين زلزله، حسابي همه چيز را بهم ريخت. نمي دونم آيا واقعا اون زلزله وحشتناکي که سالهاست ته ذهنمون منتظر اومدنش توي تهران هستيم؛ خواهد اومد يا نه؟ خلاصه که زلزله من رو ترسوند و خيلي نگران کرد.
آرزو مي کنم هيچ وقت اتفاق نيافته.
اوضاع من خوبه و بر وفق مراد. در حال ورزش کردن و شام نخوردنم، ولي هنوز هيچ گونه تغييري مشاهده نمي شود! به وبلاگ ها کمتر از قبل سر مي زنم اما هنوز هم از خوندن نوشته هاي قشنگ خيلي لذت مي برم.
اوضاع کاريم هنوز بهم ريخته است و من هنوز راضي نيستم. البته من اصولا از اون دست آدم هام، که راضي و سرحال نگه داشتنم، خيلي کار سختي ايه.
يک چيزي هست؛ چند وقته توي ذهنم، بگمش: قدر زندگي رو بدونيد. قدر زندگيتون رو بدونيد. خوشبختي هر کس ته دل خودشه و آدم بايد خم بشه، روي قلبش و توش رو نگاه کنه و خوشبختيش رو ببينه.
خوشبختيتيون رو ببينيد و لمسش کنيد. اينقدر منفي باف و نااميد نباشيد. اينقدر براي خوشبخت بودن، طلبکار ديگران نباشيد.
اگر کسي به آدم بدهکار باشه، خودشه و نه هيچ کس ديگه.
اينقدر سخت نگيريد. دنيا همينه که هست. ما سعي کنيم يک کم، بهترش کنيم و خودمون و ديگران رو عذاب نديم.
بعضي کامنت ها خيلي فکر آدم رو مشغول مي کنه. دوست عزيزي که زندگي خودش و عزيزترينش رو به زندگي من و عزيزترين شبيه دونسته و البته خيلي هم به ما لطف داشته. ارزو مي کنم که هميشه خوب و خوشبخت باشيد. هميشه. ممنون.
يک عزيزترين داشتن و تا ابد خوشبخت بودن کار سختي نيست. امتحانش کنيد.
*Troy
یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳
Eminem
اول از همه يک سوال اساسي دارم و کمک لازم دارم: مي شه من رو راهنمايي کنيد که چه جوري مي تونم براي خودم و عزيزترين براي مهاجرت به کانادا اقدام کنم؟ از همون اولين قدم اطلاعات لازم دارم تا آخر.
حقيقتش اينه که حوصله درس خوندن نداريم هيچ کدوممون، ولي اگر مهاجرت نشد و يا سخت بود مي شه روي پذيرش تحصيلي هم حساب کرد. ممنون مي شم اگر راهنماييمون کنيد.
ديشب فيلم 8 مايل، به بازيگري امينم را ديدم. فيلم را دوست داشتم.
حقيقت اينه که از ديدن سياه هاي بدترکيبي (چقدر نژادپرستانه!) که به سبک هيپ هاپ يا رپ موسيقي اجرا مي کنند هيچ احساس خوبي بهم دست نمي ده! اما اصولا امينم رو دوست دارم و از کليپ هاش که در اونها در واقع همه چيز آمريکايي رو مسخره مي کنه، مثل الويس پريسلي، طالبان از ديد امريکايي و يا سوپر من! خوشم مي آد. فيلم تقريبا زندگي نامه خود امينم هست که از جايي مثل 8 مايل به کمک استعدادش در هيپ هاپ(اسم رو برم!) و در واقع در چرت و پرت بافتن نجات پيدا مي کنه. جالبه که به دليل سفيد بودنش همش مورد تبعيض واقع مي شه. در واقع وقتي تو اون فلاکت بهتره سياه باشي! اين خيلي عجيب غريب بود.
حالا اين دفعه که اين سياهاي انصافا بدترکيب و بد صدا رو ببينم کانال رو خيلي سريع عوض نمي کنم! (چه لطفي!)
قديم ها که فيلم معرکه جيم جارموش يعني گوست داگ(باز هم اسم رو برم) رو ديده بودم و با رپ در اونجا آشنا شدم و دوستش داشتم اما ديدن کليپ ها توي ام تي وي و غيره خيلي نظرم رو عوض کرده. توي اين کليپ ها اصولا يک تعداد دختر سياه لخت و پتي و يک تعداد ماشين آخرين مدل متعلق به خواننده ها هستند و تمام بچه هاي محل! که قر مي دن. همين!
اين زندگي طبقات پايين آمريکايي چيز وحشتناکي ايه. کم کم دارم از زندگي کردن در آمريکا مي ترسم. شايد هيچ وقت براش اقدام نکنم.
لطفا در مورد مهاجرت به کانادا من رو راهنمايي کنيد.
با تشکر فراوان
دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳
يک عالم حرف
عزیزترینم رفته فوتبال. من کمی ورزش کردم برای کاهش وزن! از بس که چاق شده ام از طرف عزیزترین تهدید شدم. نمی دونم چه کار کنم. اراده ام ضعیف شده در برابر خوردن. تا هوس می کنم می خورم. عزیزترین هم نگاه می کنه و سرش رو تکون می ده. باید از عوارض افزایش سن هم باشه. قبل ها تا اراده می کردم وزن کم می کردم.
اوضاع کارم خوب نیست اما باهاش کنار آمده ام. چیزی تغییر کرده در درونم. فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بهتره برای خودم و زندگیم که آسون بگیرم.
اگر یادتون باشه یک وقتی تو وبلاگم برای کار تو شرکتمون و به تبع اون دبی تقریبا آگهی داده بودم! خب یک نفر باهام تماس گرفت و اومد و با حقوق و عنوان معرکه ای استخدام شد. اما از من حتی (باور کنید) یک بار هم تشکر نکرد و یا اشاره ای به نحوه استخدامش نکرد! حقیقتش اینه که اولش دلم شکست و بعد ازش بدم اومد. خب می دونید چی شد؟ تلافیش سرش در اومد. تو کار پدرش دراومد و مجبور شد بر گرده تهران با حالت خیلی دمغ. اعتراف می کنم که خیلی دلم خنک شد.
یکی از دلایلی که حالم اونقدر گرفته بود تو محیط کار همین سرکار علیه بود که آخرین مطلب وبلاگ قبلیم هم به ایشون اختصاص داشت!(بله باور کنید خانوم بود نه آقا!)
بگذریم .. دنیا پر از پوچی و اتفاقات روزمره است که انسانی با روح بزرگ، نباید براشون مطلقا ارزشی قایل باشه. متاسفم که هنوز اینقدر انسان کامل و بزرگواری نیستم که این چیزها برام مهم نباشه. گرچه مسیح و مصائب مسیح همون طور که گفتم ، حداقل تو مشکلات شرکت، خیلی بهم کمک کرد.
هنوز اوضاع به سامان نیست و من باور کرده ام که هرگز نخواهد بود. پذیرفته ام که دنیا، دنیای نسبی ای است که در اون هرگز کسی کامل و راضیِ مطلق نیست. من و عزیزترین با هم به این نتیجه رسیده ایم که داشتن همدیگه و زندگی کردنمون با هم اونقدر سرشاره و عالیه که طبق قانون مقدر نسبیتِ دنیا باید در گوشه دیگری تاوانش رو بدیم .. بسیار خوب، بذار کاستی همیشه در کار باشه نه در خوشبختی و نه در سلامتیمون و نه در هر چه که علاجی نداره.
حقیقتش اینه که ما زندگی ای رو با هم ساختیم (صد در صد فقط با هم) که برامون همه چیزه .. خب پس هر کاستی دیگر رو ندید می گیرم و سعی می کنم همیشه اصل نسبیت یادم باشه و خودم رو عذاب ندم.
می خوام بهتون بگم نترسید از دوست داشتن و دوست داشته شدن. دوست بدارید هم رو و برای دوست داشتنتون هزینه کنید، پاداشش بی نهایته.
-----------
کتاب "زیستن برای بازگفتن" رو شروع کرده ام اما جلو نمی تونم برم، از بس ترجمه اش بده. همچنین "یک مرد" اوریانا فالاچی که یکی از محبوب ترین کتاب هامه، اما از بس ترجمه اش عجیب غریبه نمی تونم تو خوندنش پیش برم. عوضش عزیزترین تمومشون کرده ... باید یک فکری به حال خودم بکنم. خب من هم " زندگی در پیش رو" رو خوندم و زیبااااااااااااااااااااااااااااااااااا بود. (ممنون از دلقک عزیز).
-----------
به لطف دوست عزیزی که برامون فیلم های اریجینال می آره:
فیلم "ملاقات با جو بلک" رو دیدم به بازیگری براد پیت در نقش عزراییل! بازی براد پیت خیلی واقعی! بود. می دونید سخت ترین قسمت بازیش این بود که اولا خودش انسانه و نباید از خودش که عزراییله بترسه و در ضمن برای بازی تو این نقش نمی تونه از خودِ جناب عزراییل الگو برداری کنه.
وقتی به این فکر می کنم که حتما روزی (و شاید هم شبی و چه ترسناک) خواهم مرد و تنهای تنها خواهم بود .. خیلی می ترسم. می دونید من از تنهاییِ مردن می ترسم. سال ها پیش، قبل از دیدن عزیزترینم، تنهای تنها بودم و فکر می کردم همیشه هم تنها خواهم بود، اما خب حالا دیگه حتی یادم نمی اد تنهایی چه جوریه؟ چه طعم و رنگی داره؟ شاید یکی از دلایلی که دوری ازعزیزترین، حتی برای چند ساعت، اینقدر برام سخته همین باشه.
خب وقتی بمیرم مجددا تنهای تنها می شم .. اوه چه ترسناک.
فکر نمی کنید که خیلی جالبه که با وجود دانش این که هممون خواهیم مرد و به جایی خواهیم رفت که هیچ اطلاعی ازش نداریم، باز هم به بدترین شیوه ای که مقدوره با هم برخورد می کنیم و تا اونجا که قادریم همدیگر رو آزار می دیم؟
من فکر می کنم دلیلش اینه که هیچ کدوم به مرگ خودمون یقین نداریم و اون رو خیالی دور و خودمون رو جاوید می دونیم.
یکی از دلایلی که همیشه به خودم، سنم رو متذکر می شم اینه که همیشه یادم باشه: تازه اگر خوش شانس باشم، روزی مثل مامان بزرگم پیر و زشت و کمی کور و کمی کر خواهم شد!
عزیزترین، بابابزرگ نازنین پیری داره که بزرگ ترین غصه اش اینه که "خانوم، دیگه نمی تونم کتاب بخونم!" فکرش رو بکنید اگر شانس بیاریم تازه به سنی می رسیم که دیگه نمی تونیم کتاب بخونیم و نمی تونیم با کسی ارتباط برقرار کنیم و به طرز وحشتناکی بی سواد خواهیم بود!
راستی عزیزترین هیچ این فیلم رو دوست نداشت و به نظرش داستانش، مسخره اومد و جالب اینه که عزیزترینم هیچ از مرگ نمی ترسه و هر لحظه می گه که اگر همین الان بمیرم هیچ آرزویی ندارم... راستش بهش حسودیم می شه.
----------------
فیلم "ماموریت در مریخ" رو هم دیدیم. کل فیلم فقط صحنه آخرش بود. اونجا که یک فضانورد تصمیم می گیره؛ به جای برگشت به زمین، بره و به موجودات سرمنشاء انسانیت بپیونده. وقتی توی سفینه سوپر مدرن که در نهایت سادگی بود، وارد شد و توی اون سفینه که شبیه محفظه تخم مرغی بود، پر آب شد و اون با ترس و لرز از خفه شدن، ناگهان کشف کرد که می تونه توی آب نفس بکشه و سفینه اش او رو به سمت سر منشاء برددددددددددددددددددددددددددددددددددد
شاید مرگ سوار شدن در اون سفینه باشه.
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۱:۰۵ ب.ظ.
0
نظرات
شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۳
House of Sand and Fog
نمی تونم تصور کنم موسیقی ای زیباتر از شب سکوت کویر وجود داشته باشه ....
خانه سنگ و مه بسیار زیبا بود. بی طرفی کارگردان که در موقعیت هر کس که قرار می گرفت او را محق می شمرد به انسان سرایت می کرد و نمی توانستی بی دغدغه طرفدار کسی باشی .. شهره مزه و بو و رنگ ایرانی واقعی بود در یک فیلم هالیوودی و چقدر عجیبه گوگوش شنیدن یا خوندن اندی توی یک فیلم امریکایی و چقدر بهم مزه داد. سر بن یک مرد ایرانی واقعی بود .. وقتی به پسرش می گفت عزیزم اشک تو چشمهام حلقه می زد. کلیت فیلم من رو یاد پدرخوانده 3 می اندازه عروسی اول فیلم جشن و سرور ایرونی و بعد در انتها تیر خوردن پسر جوون همه جون و زندگی بابا جلوی چشمهاش. وقتی بن کینگزلی فریاد می زد پسرم من اینجام گریه امانم رو بریده بود.
بازی سر بن در چند صحنه نفسم رو برید حرکت دستش اونجا که شهره رو از اتاقی که جنیفر رو توش خوابونده بود بیرون کرد عین یک مرد ایرونی بود. از بعضی از فارسی حرف زدناش خیلی خوشم اومد. البته در کل لهجه فارسیش عالی نبود. عزیزترین معتقده هیچ هنرپیشه مرد ایرونی ای نداریم که می تونست این نقش رو بهتر و یا واقعی تر از بن کینگزلی بازی کنه.
سنت مردسالار یک خونواده ایرونی کامل رعایت شده بود و جایی که مامان خونه به پلیسی که گروگان گرفتتشون تعارف می کنه البته از طریق شوهرش که بیاد باهاشون غذا بخوره خیلییییییییییییییییی ایرونی بود.
ببار ای ابر بهار با دلم گریه کن خون ببار