پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۲

برايان آدامز

باورتون مي شه که ما ديشب رفته بوديم به کنسرت برايان آدامز (لايو در دبي)؟؟؟
خيلي خيلي عالي بود و خيلي خوش گذشت .. صداش طبق معمول بسيار زيبا بود و همچين گيتار عالي که من عاشق صداهاي عجيب و غريبش هستم .... در بين جمع اروپايي هاي دبي بوديم .. هر چقدر که بودن در کنار اروپايي هاي سرد و مودب در اوقات ديگه خوبه موقع کنسرت بده .. از بس که خونسردن! هر چي داد زديم و دست زديم و هيجان به خرج داديم (هم ما و هم برايان بيچاره!) هيچي به هيچي!!! همين طور آروم و ساکت و مودب وايساده بودند و گوش مي کردند!!
داشتم فکر مي کردم اگر همه شما جوون هاي ايران ديشب اونجا بوديد خيلي خوش مي گذشت ها ..

خيلي خيلييييييييييييييييي خوش گذشت ...
به اميد برگزار شدن چنين کنسرتي توي ايران عزيزمون ...ببخشيد چقدر شعاری شد آخرش

سه‌شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۲

The last Samurai

فيلم آخرين سامورايي شاهکار بود ..
اين فکر دست از سرم برنمی داره که: زمان هايی وجود داشته و انسان هايی بوده اند که براي يک هدف مشترک يعني "شرف" و دفاع از اون دور هم جمع مي شده اند و براي اين هدف غرورآميز کشته مي شدند ..
من توي چه دنياي حقيري به دنيا آمدم .. بزرگترين خوشبختي من اين بوده که در نزديکانم هرگز با پليدي و حقارت آشنا نشدم .. اما خب ... در دنياي پر از آدم هاي کوچک، گاهی اين جزيره و پناهگاه کوچکي است ..
چقدر دير به دنيا آمدم .. اما نه برای شناختن تو، عزيزترينم ..

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۲

از 15 ژانويه تا 15 فوريه هر سال توي دبي شاپينگ فستيوال برقراره وحسابي شلوغ مي شه و توريست از همه جا و بيشتر از ايران و کشورهاي خليج فارس مي آد به اينجا ..
بک جايي هم هست به اسم گلوبال ويليج يا دهکده جهاني! يا به عربي قريه العالمين! که از بعضي کشورها مي آن و کلا در فضاي بزرگي مکان هايي با معماري اي شبيه معماري آن کشورها و البته به صورت دکور ساخته مي شه که در اونها محصولات مربوط به هر کشور رو نمايش مي دن.
فضاي جالبي بود و مخصوصا غرفه ايرانش که بساط اش رشته و لبوي داغ و باقلا هم به راه بود و در ضمن ما پسته و تخمه هم خريديم ..
خلاصه فهميديم که خودمون تو دنيا از همه خوش خوراک تريم :)
بعدش هم رفتيم به شهر بازيش و سوار يک دستگاه چرخونکي و تکون تکون! شديم که شهيدمون کرد!
خلاصه حسابي خوش گذشت .. جاتون خالي .. راستي الان هواي دبي در بهترين و خنک ترين حالته و خلاصه توصيه مي کنم وسوسه سفر به دبي را جدي بگيريد!
------------------------------------------------------
راستي اين شکل و شمايل جديد هديه اي است از طرف عزيزترين .. و همه طراحي و همه کارهاش رو هم او انجام داده .. من که خودم خيلي دوستش دارم ..
-----------------------------------------------------
يادتون هست که در مورد کارنامه و جايزه شعر کارنامه که شرکت ما اسپانسر شده بود براتون نوشتم ؟ اين مراسم برگزار شد و عزيزترين هم شرکت کرد .. نمي دونيد عزيزترين با چه ذوقي رفت تهران براي اين مراسم .. ولي بايد قيافه طفلي رو وقتي برگشت مي ديديد ... دلش بدجوري از برخوردها گرفته بود از صحبت ها و حتي فحاشي هايي که در اون مراسم ديده بود .. بي احترامي ها به بزرگان ..
مي دونيد بعضي ها وجودشون وابسته به ديگرانه به اين صورت که با پايين آوردن اون ها خودشون رو بالا بکشند ... خب متاسفانه .. خب چي بگم .. دل من هم گرفت.
----------------------------------------------------
مي خوام کامنت گيرم رو درست کنم مي دونم که اين يکي دقه .. ولي کمي طول مي کشه ببخشيد ..


چهارشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۲

سلام

پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۲

مشکلی به نام انسان

فکرش رو بکنيد آدم اگر بخواد به گناههاي نکرده اش! اعتراف کنه و بعد هم بهشون افتخار کنه، عجب ليست بلند بالايي مي شد. حتما تعجب مي کنيد فکر مي کنيد يعني چي؟ اگر اين سوال رو مي پرسيد معلوم مي شه هيچ وقت با جونورهايي که من باهاشون طرف شده ام، طرف نشده ايد .. پس خوش به حالتون!
می دونيد اساسا بايد ياد بگيريد که توی اين دنيا اصل بر خوب بودن نيست .. شما اگر تا حالا آدم نکشته ايد! به خودتان افتخار کنيد .. اگر روابط غير اخلاقی داشته ايد يا نداشته ايد! به نداشتن اين روابط!! افتخار کنيد هيچ خجالت نکشيد ها! خجالت ؟؟ بابا اين حرف ها قديمی شده!
بله دنيا اين طوري ايه ديگه! لازم نيست مشک باشي و خود ببويي نه بابا اين حرف ها ديگه قديمي شده !! راحت مي شيني پات رو ميندازي رو پات و با نهايت اعتماد به نفس شروع مي کني بي رودربايستي از خودت تعريف مي کني! حواست باشه يک ذره خودکم بيني يا حداقل ذره اي انتقاد از خودت توش نباشه ها! اصلا لازم نيست .. تو فرشته اي هستي که هرگز کسي به عمق شخصيت برجسته ات پي نبرده! حالا 4 تا آدم ساده نشسته اند دور و برت .. وقت رو غنيمت بدون و از خودت تعريف کن ... چي مي گي؟ کاري نداره:
من پاک ترين انسان روي زمينم، من بسيار پشتکار دارم از استعدادهام نپرسيد که از هر انگشتم يک هنر مي ريزه من راستگو! هستم و در يک کلام من آدم بسيار اخلاق گرايي هستم، مهم هم نيست که اولين اصل اخلاق مغرور نبودن و تعريف نکردن از خوده! گور باباي اخلاق! من اند اخلاقم بابا!

من مي خوام بهتون بگم از من که گذشت، يعني حقيقتش سرشت احمقانه ام + تعليمات ديني سفت و سخت نوجووني خرم کرده و متاسفانه ازم بر نمي آد ... اما دوستان اگر مي خوايد تو اين دنياي احمقِ احمق به جايي برسيد .. در يک کلام، تمام اوصول اخلاق رو زير پا بذاريد و داد اخلاقيات سر بديد .. پاچه خواري بزرگان هم فراموش نشه ..
در اون صورت من موفقيتتون رو بدون داشتن سواد، استعداد، پشتکار، انسانيت و حتي اخلاق! تضميين مي کنم ..

فقط يادتون باشه جزو صفاتتون قدرشناسی نبايد باشه اصلا! اصولا شما به هرجا که رسيديد کارخودتون بوده و حتی خود خدا هم دخالتی در موفقيتهاتون نداشته ... تمام موفقيت ها رو شما انجام داده ايد و تمام شکست هاتون تقصير ديگرانه! يادتون نره ها!!

معلومه که چقدر عصبانيم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲

بهتره آدم چاق و مهربون باشه يا لاغر و بداخلاق ؟؟ !

سه‌شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲

با توجه به مطلب قبليم، بايد بگم با سينا مطلبي هم موافقم .. اين نامردها ما رو سر عجب دوراهي اي گذاشته اند ها ...
اميدوارم همشون با هم به درک نايل شن و دست از سر مردم ايران بردارن .... اما متاسفانه هيچ اميدي ندارم که آدم و يا سياست مدار بهتري بياد جاشون!

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۲

انتخابات

وقتی رفته بودم تهران همه جا حرف انتخابات بود ... انتخابات مجلس. در چند محیط خیلی متفاوت حرف های کاملا یکسانی شنیدم.
مردم معمولیِ معمولی ای که دیدم، می گفتند:
ما می دونیم که نباید و به هیچ وجه نباید، در انتخابات شرکت کنیم .. همان طور که در انتخابات شوراها شرکت نکردیم، در انختابات شوراها شرکت نکردیم ولی نتیجه چی شده؟ یک دیونه روانی شد شهردارمون که داشت جدی جدی میدون های تهران رو گورستان می کرد! یک احمق که حرف زدن هم بلد نیست ..

و من دیدم و شنیدم که همون مردم نتیجه می گرفتند که نمی ذارن دوباره یک دیونه روونی بیاد بالای سرشون اما به مسالمت آمیز ترین شیوه ممکن ... یعنی شرکت در انتخابات ..

نمی دونم چی بگم، به حرف سید ابراهیم نبوی (که همیشه با طنزهای معرکه اش زندگی کرده ام)، اعتقاد دارم اما من اینجا هستم دور از شما .. و من به هر تصمیمی که شما، مردم ایران بگیرید، احترام می گذارم و آرزو می کنم بهترین کار و تصمیم ممکن بوده باشه ...

شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۲

دو قسمت بی ربط

در پست قبلي لينک داده بودم به داستاني که بسيار دوستش داشتم و برنده اول هيات داوران در مسابقات داستان نويسي شده بود.
داستاني بود که مرا تمام شب سوگوار کرد .. من هميشه درد عزيزاني را که مفقودالاثر خواندنشان، بيش از ديگران مي دانستم چه براي خودشان چه براي کسانشان ..
تجربه عملي من در برخورد نزديک با اين موارد دايي عزيزترين است (بگو چه دير! بعد از 23 سال زندگي و بعد از 10 سال از پايان جنگ!)، حقيقتش اينه که ما هرگز به طور واقعي درگير جنگ نشديم .. جنگ براي من و فاميلم غير از خاطرات موشک باران تهران و مسافرت اجباري و بعد از آن اخباري در مورد از دست دادن فاميل هاي دور چيزي نبود...
اما دايي عزيزترين جواني تازه ازدواج کرده با همسري جوان .. مردي با اعتقادات قوي (نه اصلا مذهبي) در جهت حفظ کشورش .. در همان سال 59 به سمت خطوط مقدم رفت و هرگز بازنگشت .. همين! به همين سادگي، مي توان عزيزِ نازنيني را از دست داد!
درد، درد و بی پناهی ...

----------------------

خيلي حوصله ام سر رفت از نمايندگان مجلس اصلاحات! از اين زحمات فراوانشون!!
دلم مي خواد برم سرشون داد بزنم که:
ااااااااا از اين کارها هم بلد بوديد؟؟؟
پس اونوقتي که بچه هاي نازنين مردم تو خيابون کتک مي خوردند و باتوم.. اونوقت که روزنامه ها رو تعطيل مي کردند .. اونوقت که اينهمه آدم بي پناه رو زنداني مي کردند .. شما ها مرده بوديد؟
خيلي جالبه واقعا .. بهتر از اين نمي تونسنتد ثابت کنند که فقط و فقط به فکر خودشونن .. از مردم شريف ايران معذرت مي خوام که اينقدر دير دوزاريم افتاد! به قول دوست عزيزم: دوزاريم خيلی کند بود ها!

پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۲