فکرش رو بکنيد آدم اگر بخواد به گناههاي نکرده اش! اعتراف کنه و بعد هم بهشون افتخار کنه، عجب ليست بلند بالايي مي شد. حتما تعجب مي کنيد فکر مي کنيد يعني چي؟ اگر اين سوال رو مي پرسيد معلوم مي شه هيچ وقت با جونورهايي که من باهاشون طرف شده ام، طرف نشده ايد .. پس خوش به حالتون!
می دونيد اساسا بايد ياد بگيريد که توی اين دنيا اصل بر خوب بودن نيست .. شما اگر تا حالا آدم نکشته ايد! به خودتان افتخار کنيد .. اگر روابط غير اخلاقی داشته ايد يا نداشته ايد! به نداشتن اين روابط!! افتخار کنيد هيچ خجالت نکشيد ها! خجالت ؟؟ بابا اين حرف ها قديمی شده!
بله دنيا اين طوري ايه ديگه! لازم نيست مشک باشي و خود ببويي نه بابا اين حرف ها ديگه قديمي شده !! راحت مي شيني پات رو ميندازي رو پات و با نهايت اعتماد به نفس شروع مي کني بي رودربايستي از خودت تعريف مي کني! حواست باشه يک ذره خودکم بيني يا حداقل ذره اي انتقاد از خودت توش نباشه ها! اصلا لازم نيست .. تو فرشته اي هستي که هرگز کسي به عمق شخصيت برجسته ات پي نبرده! حالا 4 تا آدم ساده نشسته اند دور و برت .. وقت رو غنيمت بدون و از خودت تعريف کن ... چي مي گي؟ کاري نداره:
من پاک ترين انسان روي زمينم، من بسيار پشتکار دارم از استعدادهام نپرسيد که از هر انگشتم يک هنر مي ريزه من راستگو! هستم و در يک کلام من آدم بسيار اخلاق گرايي هستم، مهم هم نيست که اولين اصل اخلاق مغرور نبودن و تعريف نکردن از خوده! گور باباي اخلاق! من اند اخلاقم بابا!
من مي خوام بهتون بگم از من که گذشت، يعني حقيقتش سرشت احمقانه ام + تعليمات ديني سفت و سخت نوجووني خرم کرده و متاسفانه ازم بر نمي آد ... اما دوستان اگر مي خوايد تو اين دنياي احمقِ احمق به جايي برسيد .. در يک کلام، تمام اوصول اخلاق رو زير پا بذاريد و داد اخلاقيات سر بديد .. پاچه خواري بزرگان هم فراموش نشه ..
در اون صورت من موفقيتتون رو بدون داشتن سواد، استعداد، پشتکار، انسانيت و حتي اخلاق! تضميين مي کنم ..
فقط يادتون باشه جزو صفاتتون قدرشناسی نبايد باشه اصلا! اصولا شما به هرجا که رسيديد کارخودتون بوده و حتی خود خدا هم دخالتی در موفقيتهاتون نداشته ... تمام موفقيت ها رو شما انجام داده ايد و تمام شکست هاتون تقصير ديگرانه! يادتون نره ها!!
معلومه که چقدر عصبانيم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۲
مشکلی به نام انسان
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۱۵ ق.ظ.
0
نظرات
دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲
سهشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲
با توجه به مطلب قبليم، بايد بگم با سينا مطلبي هم موافقم .. اين نامردها ما رو سر عجب دوراهي اي گذاشته اند ها ...
اميدوارم همشون با هم به درک نايل شن و دست از سر مردم ايران بردارن .... اما متاسفانه هيچ اميدي ندارم که آدم و يا سياست مدار بهتري بياد جاشون!
دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۲
انتخابات
وقتی رفته بودم تهران همه جا حرف انتخابات بود ... انتخابات مجلس. در چند محیط خیلی متفاوت حرف های کاملا یکسانی شنیدم.
مردم معمولیِ معمولی ای که دیدم، می گفتند:
ما می دونیم که نباید و به هیچ وجه نباید، در انتخابات شرکت کنیم .. همان طور که در انتخابات شوراها شرکت نکردیم، در انختابات شوراها شرکت نکردیم ولی نتیجه چی شده؟ یک دیونه روانی شد شهردارمون که داشت جدی جدی میدون های تهران رو گورستان می کرد! یک احمق که حرف زدن هم بلد نیست ..
و من دیدم و شنیدم که همون مردم نتیجه می گرفتند که نمی ذارن دوباره یک دیونه روونی بیاد بالای سرشون اما به مسالمت آمیز ترین شیوه ممکن ... یعنی شرکت در انتخابات ..
نمی دونم چی بگم، به حرف سید ابراهیم نبوی (که همیشه با طنزهای معرکه اش زندگی کرده ام)، اعتقاد دارم اما من اینجا هستم دور از شما .. و من به هر تصمیمی که شما، مردم ایران بگیرید، احترام می گذارم و آرزو می کنم بهترین کار و تصمیم ممکن بوده باشه ...
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۴۹ ب.ظ.
0
نظرات
شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۲
دو قسمت بی ربط
در پست قبلي لينک داده بودم به داستاني که بسيار دوستش داشتم و برنده اول هيات داوران در مسابقات داستان نويسي شده بود.
داستاني بود که مرا تمام شب سوگوار کرد .. من هميشه درد عزيزاني را که مفقودالاثر خواندنشان، بيش از ديگران مي دانستم چه براي خودشان چه براي کسانشان ..
تجربه عملي من در برخورد نزديک با اين موارد دايي عزيزترين است (بگو چه دير! بعد از 23 سال زندگي و بعد از 10 سال از پايان جنگ!)، حقيقتش اينه که ما هرگز به طور واقعي درگير جنگ نشديم .. جنگ براي من و فاميلم غير از خاطرات موشک باران تهران و مسافرت اجباري و بعد از آن اخباري در مورد از دست دادن فاميل هاي دور چيزي نبود...
اما دايي عزيزترين جواني تازه ازدواج کرده با همسري جوان .. مردي با اعتقادات قوي (نه اصلا مذهبي) در جهت حفظ کشورش .. در همان سال 59 به سمت خطوط مقدم رفت و هرگز بازنگشت .. همين! به همين سادگي، مي توان عزيزِ نازنيني را از دست داد!
درد، درد و بی پناهی ...
----------------------
خيلي حوصله ام سر رفت از نمايندگان مجلس اصلاحات! از اين زحمات فراوانشون!!
دلم مي خواد برم سرشون داد بزنم که:
ااااااااا از اين کارها هم بلد بوديد؟؟؟
پس اونوقتي که بچه هاي نازنين مردم تو خيابون کتک مي خوردند و باتوم.. اونوقت که روزنامه ها رو تعطيل مي کردند .. اونوقت که اينهمه آدم بي پناه رو زنداني مي کردند .. شما ها مرده بوديد؟
خيلي جالبه واقعا .. بهتر از اين نمي تونسنتد ثابت کنند که فقط و فقط به فکر خودشونن .. از مردم شريف ايران معذرت مي خوام که اينقدر دير دوزاريم افتاد! به قول دوست عزيزم: دوزاريم خيلی کند بود ها!
پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۲
دوشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۲
بم
خدا می دونه که چقدر حالم بده بابت بم عزیز و ویران .. گفتنی زیاد هست اما من دلم می خواد در مورد خوبی مردممون حرف بزنم .. من تو تهران بودم وقتی این اتفاق افتاد تمام مردم بسیج شدند .. به دلیل طرح ملی واکسیناسیون ذخیره خون کم شده بود در بانک خون ایران .. از مردم خواستند برن و خون بدن .. آنقدر مردم رفته بودند که اعلام کردند بسه دیگه!
از این همه بزرگواری و خوبی مردممون شگفت زده ام .. خودشون هم می دونن کسی تو اون بالا سری ها به فکرشون نیست .. به نظر می رسه خودشون به شدت هوای هم رو دارند .. نمی دونید چقدر کمک جمع شده بود همه جا کامیون های پر از پتو دیده می شد . وانت های پر از بطری های آب آشامیدنی .. تمام مساجد پر بود از کمک های مردمی .. حالا البته یک مدیریت قوی نیاز هست که این ها رو به دست مردم نیازمند برسونه ..
من چند قلم کمک رو براتون بگم که امیدوار بشید به خوبی ایرونی ..
1- ایرانی های مقیم دبی در فقط ناحیه الراس: 190,000 درهم معادل 43,130,000 تومان
2- صنف ورزشکار از زبان آقای طالقانی رییس فدراسیون کشتی 250,000,000 تومان
3- شرکت ما تقبل کرد هزینه های زندگی و تحصیل 100 بچه بی سرپرست شده بمی را تا دانشگاه
4- انجمن انفورماتیک تصمیم گرفت که از مدیران تمام شرکت های IT شرکت کننده در نمایشگاه چک بگیرد و آن را در بیانیه پایانی نمایشگاه قرائت کند با نام شرکت و مبلغ اهدایی.
دیگه چی می شه گفت جز اینکه آرزو کنم دیگه این حوادث غیر مترقبه نباشند و آمادگی واقعی دفاع از خودمون رو در صورت بروز مجدد که حتما خواهد بود داشته باشیم.
عزیزترین می گه هیچی نمونده از بم هیچی .. واقعا هم تصاویر همین رو می گه ..
کاش می فهمیدیم که در نجات انسان ها در چنین شرایطی تاخیر ثانیه ای هم به مرگ می انجامد.
سهشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۲
واقعا و از ته دل دارم مي گم: نمي فهمم چطور کسي مي تونه اين موضوع واقعي رو بخونه و هنوز مخالف مجازات اعدام باشه.
لينک اصلي
من مخالف قتل انسان ها و موافق مجازات اعدام براي قاتلِ مسجل و قطعي هستم.
دلم نمي خواد دخترم اين طوري به قتل برسه و يا خودم! مي دونيد ضربات چاقو خيلي درد داره.
اين دفعه لطفا موافق ها هم نظر بدهند.
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
عزيزترين من الان تهرانه .. دوباره يک نمايشگاه برقراره و او هم کارش در اومده!!!!
دوباره من به عبارتي 5 روز بي او هستم و روزگار سختي خواهم داشت، گرچه خيلي بهتر از قبل شده ام و حسابي راه افتاده ام! ديشب راهش انداختم به سمت فرودگاه و بعدش اومدم خونه و طبق معمول آخرين تي شرتي که تنش بود رو پوشيدم و عروسکم رو به نيابت از طرف عزيزترين! بغل کردم و تقريبا تخت خوابيدم تا صبح! خيلي تعجب کردم از اين که راحت خوابيدم براي اولين بار بي عزيزترينم .. فکر کنم کم کم دارم عادت مي کنم ...
نمايشگاه کامپيوتر تهران از 24 تا 28 دسامبر يعني 3 تا 7 دي برقرار خواهد بود. من هم 5شنبه عصر مي آم تهران تا آخر نمايشگاه (يک شنبه بر مي گرديم)
بنابراين آرزومندم که دوستان عزيزم رو بتونم ببينم ولي هيچ قولي نمي دم که دوباره مثل دفعه قبل شرمنده نشم .. حقيقتش اينه که اين يک سفر کاري است و من بايد سر کار باشم! يعني بايد همش نمايشگاه باشم .. خوب من اون جا خواهم بود ... :) بنابراين به اميد ديدارتون در نمايشگاه تهران! اين هم يک جور تبليغه ديگه!
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۵۹ ب.ظ.
0
نظرات
دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۲
کاش فقط خوبی وجود داشت
کاش فقط خوبی وجود داشت، کاش در این دنیا مطلقی وجود داشت، کاش مثل قبل می تونستم ته دلم به دنیای نسبی نسبی (که بدبختانه با فرمول های علمی هم نسبی بودنش ثابت شده) شک کنم، کاش کسی جمله "تو ایده آلیست هستی" را در هر بحثی مثل فحشی به سمت من پرتاب نمی کرد یا حداقل مثل نصیحتی از بزرگی به کوچک نادانی، کاش می توانستم پاهام رو به زمین بکوبم، دست هام رو دراز کنم و دنیای خوبی را که درخواست کرده ام تحویل بگیرم ..
راستی چرا هیچ کس به ما راستش رو نگفت ... هیچ وقت کسی به ما نگفت چه دنیای گندی داریم .. و در آن باید فقط زندگی کنیم و پیش بریم ..
کاش همه صداهای عالم مثل موسیقی کلایدرمن بود .. چه می شد اگر راک یا هوی متال اصلا وجود نداشت .. کاش همه چیز آرام بود .. کاش لازم نبود من اینقدر نگران باشم .. اینقدر دلم بلرزد .. از ترس همه این هاست که هرگز فرزندی به دنیا نخواهم آورد و ............. کاش کسی نبود که با خواندن این جمله فقط پوزخندی بزند:" که چی؟ خوب به جهنم که تو بچه ای نمی آوری .. اینقدر در دنیا بچه برای ظلم و آزار دیدن هست ......"
و یا کسی که به من بگوید:"تو یک ترسویی و این منطق ترسوهاست" .. کاش می شد دستم رو دراز کنم و دست های تو رو در دست بگیرم و بهت بگم:"آروم باش" و تو آروم بشی و ته دلت بهم نخندی که: "فکر کردی به این سادگی هاست"..
کاش دنیا در حماقت پاک و مقدس من خلاصه می شد و کاش همه چیز از منطق ساده خوب من تبعیت می کرد .. خوبی ابلهانه ای که می توانید به آن بخندید..
شاید در نهایت به جمله ای برسم که از وقتی که عقلم رسید (یا نرسید؟) همیشه ته ذهنم بوده:" من اهل جای دیگری غیر از این دنیا هستم، اهل سیاره دیگری .. من زمینی نیستم، یقین دارم!"
کاش مذهب یا فلسفه با همه ادعا و اهن و تلپ، می توانستند فقط به یکی از هزاران سوال من جواب بدهند و کاش می تواانستند اقلا باعث یک اتفاق خوبِ همیشگی در دنیا بشوند ... کاش ..
کاش همه دنیا در برق نگاه شادت خلاصه می شد عزیزترینم و کاش طنین خنده ات همیشه در گوشم باشه حتی در پر استیصال ترین لحظاتم ..