پنجشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۲

به سبک ان جي عزيز:

عزيزم، وقتي بهت مي گم: حالم خوب نيست ... اوخ شدم ...سرم درد مي کنه .. گلوم مي سوزه ....آيييييييي
(بهم نگو): اا قرص مي خواي برات بيارم ... براي گلوت شير گرم مي خواي و ....
به جاي اين حرف هاي بيخودي! بغلم کن ... نازم کن ... بگو: چيزي نيست ... خوب مي شي .. من اينجام ...................
بعد من خوب مي شم ...... قول مي دم!

---------

اين لينک ها رو که مي بينيد با بلاگ رولينگ فعال شده .... شکل قشنگشون رو از هاله خانوم دارم ... يعني با کمک و راهنمايي ايشون، تونستم اين لينک ها رو راه بندازم ....
حالا شما هم لطف کنيد و بعد از هر پست، اين فرم ها (تو بخش لينک است) رو پر کنيد، تا به قول هاله جون ستاره دار بشيد!!

---------

مي خوام خيلي شيک ترتيب ديوونه شدن خودم رو بدم .. با برنامه ريزي قبلي!
دلم نمي خواد تو يک ديوونه خونه بستري بشم، دوستش ندارم! مي خوام يک پرستار داشته باشم که هميشه تميزم کنه! غذام رو بده بخورم و لباس درست و حسابي تنم کنه .. و بهم حسابي برسه ... پرستارم يک دختر جوون با صورت مهربون باشه .. هيچ وقت هم عصباني نشه .. عاشق يک شاهزاده خيالي باشه و منتظر اون که بياد از دست من نجاتش بده!! و چون من مي دونم اون شاهزاده هه هيچ وقت نمي آد!! با خيال راحت مي تونم به ديوونگيم ادامه بدم ...... موافقيد؟؟

--------

فکر کنم ..... همين!

چهارشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۲

يک متن طولانيييی

يادم مي آد اون روزها رو که با هم رفته بوديم کرمان ... يک نارفيقي! يک چک بي محل مربوط به يک بانک تو کرمان رو به ما داده بود و هيچ فکر نمي کرد که ما براي گرفتن حکم جلب پا شيم تا کرمان بريم ......... اما براي ما يک ميليون اينقدر مي ارزيد که تا کرمان بريم .. تازه برامون هم فال بود و هم تماشا .. خفن خوش گذشت بهمون ... با اتوبوس هاي سير و سفر رفتيم، يک شنبه شب رفتيم و فردا صبحش حدود ساعت 9 رسيديم ... سريع رفتيم به يک هتل خيلي معمولي و با قيمت مناسب (تو هتل گرفتن هميشه فکر ما اين بوده: هتل جايي است که مي خواهيم شب بمونيم ..همين بنابراين هتل گرون براي ما که پولدار محسوب نمي شيم و با عرق جبين پول در مي آريم، پول دور ريختنه!)
بعد از گذاشتن ساکمون تو هتل دو تايي (ما هميشه همه کارهامون رو دو تايي انجام مي ديم، کار مردونه و کار زنونه نداريم!) رفتيم دادسرا!!! يک روزه کارمون انجام شد (با کمک اسکناس سبز، البته .. هيچ يادم نيست چقدر داديم ولي خب اون اولين و آخرين باري بود که رشوه داديم و با تمام وجود سعي کرديم فراموشش کنيم ولي افسوسِ اين کار تهِ ته ذهنمون يک جا پنهان شده، يک گناهي(در نظر ما) که تنها حسنش اينه که با هم و با توافق انجامش داديم!!) جالب بود که اون آقاي محترم!! ريش سفيد با جاي مهر روي پيشوني ... با حالت بسيار بسيار حق به جانب از ما طلب پول کرد (فقط با نگاه و حرکت دست)، با عزيزترين توافق کرديم که من بيرون وايسم ..اگر اتفاقي افتاد من فرار کنم!(بي تجربه بوديم ديگه!!) .. اما اون آقا اصولا اين کاره بود ...چون عزيزترين تعريف مي کرد که وقتي مدارک رو تو دستش گرفت از تفاوت چند گرمي!! در وزن متوجه شد چيزي(شايد حتي تونسته حدس بزنه چند تا هزاري بوده!!) اونجا اضافه شده و بعد با يک حرکت محير العقولي! اون پاکت رو به کشوش که اصولا درش باز بوده هدايت کرده!!
و به عزيزترين گفته ديگه مي تونيد برگرديد تهران کارتون تمومه ( و يعني تمومه .. ديگه برو و پشت سرت رو هم نگاه نکن!!)

اون روز رفتيم يک چند جاي سنتي رو ديديم تو کرمان ... رفتيم به يک ديزي سراي بسيار زيبا که توي يک حموم قديمي درست شده بود و يک جور پالوده ي فوق العاده خوش مزه خورديم .. رفتيم بازار مسگرها و يک سيني گرد کوچولو براي سوغاتي خريديم ( چه سر و صدايي بود !!) .. از اون شيريني کرموني ها که توش خرما هست (کلمبه) هم يک 5 جعبه اي خريديم!!!
شام رفتيم يک رستوران سنتي بسيار زيبا با غذاهاي بسيار خوشمزه .. قيمت همه چيز در مقايسه با تهران خيلي مناسب بود و يک شام اساسي خورديم .. طبق معمول من کوبيده!! و عزيزترين جوجه کباب ... يک جور غذاي مخصوص کرمان رو هم مهمون بوديم!! موسيقي سنتي کرموني (از سبک نه خيلي گوش خراشش) هم به راه بود ....
همون شب عزيزترين که خداي برنامه ريزي و ارنجمنت است، با پذيرش هتل که يک دختر خوشگل و خوشرو و جوان بود (چون کرمان خيلي توريستي است و تعداد زيادي توريست اروپايي اونجا هست که مي رن بم) به راحتی، هماهنگ کرد که فرداش يک راننده با ماشين بياد دنبالمون و ببرتمون بم ... فردا صبح راه افتاديم و دو ساعت تو راه بوديم تا برسيم به بم .. اون جا هم رفتيم داخل ارگ و ........ بايد خودتون ببنيد که چه شاهکاري بود ..... خيلي خيلي خوش گذشت .... همه چيز بسيار زيبا بود ... مخصوصا يکي از خانه هاي تقريبا اعياني رو مفروش کرده بودند و باغچه اش رو سر سبز نگه داشته بودند و حوض هاش رو پر آب کرده بودند، که فضاي واقعي اون دوران دستمون بياد .... و اون واقعا زيبا بود .... خانه ها مثل همون سبک معماري قديمي ايروني شامل بيروني و اندروني بود .. وقتي وارد مي شدي يک حياط سر سبز با درختان نخل (کوتاه) و چند تا حوض پر آب ..جالب اين بود که تا داخل خونه مي شدي به دليل سبک خاص معماري، بسيار خنک بود (ما گردشمون رو در يک ظهر گرم تابستون داشتيم انجام مي داديم!!) ولي زير هر سقفي که مي رفتيم از خنکاش متعجب مي شديم ..

قدم زدن در ارگ بم تجربه منحصر به فردي بود ........ متاسفانه عکس هامون تو ايرانند حالا شما اين رو قبول کنيد!

مي دونيد که ارگ بم قديمي ترين شهر گلين در دنيا هست که تا همين صد سال پيش مسکون بوده ... در کرمان و بم مي شد تعداد زيادي توريست اروپايي را دوربين به دست ديد ... اونها با حالتي کلافه زير گرما راه مي رفتند و سعي مي کردند خودشون رو با رانندگي عجيب و بسيار وحشتناک کرماني هاي عزيز تطبيق بدند .. جاييکه حتي ما هم چندين بار نزديک بود رسما بريم زير ماشين!! تو دو روز سه تا تصادف ديديم (يکيش خيلي جدي بود!)

خلاصه ... بهمون اساسي خوش گذشت .. وقتي از بم برگشتيم ديديم ااا ما هيچ کار ديگه اي تو کرمان نداريم و واقعا مي تونيم برگرديم، (صبح قبل از رفتن به بم چک اوت کرده بوديم!!) همه جا رو هم که ديده بوديم .. در نتيجه رفتيم ترمينال و طبق سبکِ دوست داشتنيِ! ايرونيِ چونه زدن! و من بميرم! تو بميري! سه سوت، بليط برگشتِ همون شب رو گرفتيم و .. يوهو تهران ما داريم مي آييم ...
جالبترين قسمت ماجرا هم اين بود که يک ماه بعد پولمون رو وصول کرديم !!!

از شوخي گذشته، تجربه رشوه دادن اينقدر بد بود که ته دلمون فکر کنيم: ما براي تربيت و به دنيا آمدن بچمون حداقل، مي ريم جايي که براي يک کار به اين کوچکي مجبور به فرو رفتن تو لجن نشيم ......................
چند تا تجربه اين سبکي باعث شد که در اوج زندگي خوب تو ايران يکهو يک نگاهي تو چشم هم بکنيم و بگيم: بريم و .................... بعد بريم ............................

سه‌شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۲

خوب امروز سرخوشم ... توي دبي هم بالاخره پاييز آمده ... و پاييز فصل ماست ... هوا خنک و ابري است .. جهنم به پايان رسيد ...
آخه مي گن تو تابستون دبي (که خيلي زود شروع مي شه: از اواخر اردي بهشت) هوا گرمه .. بعد گرمتره ... بعد گرمترينه .. و اين آخرش نيست، تازه کجاش رو ديديد .. بعدش به مدت يک ماه جهنمه! .. خوب جهنمِ خوبي بود! در حالي که ما هنوز ماشين نداشتيم وصبح و عصر (خيلي عاشقانه!) در آن گرما با پاي پياده به به سر کار مي رفتيم و بر مي گشتيم ... ولي انصافا غير قابل تحمل نبود ...
بگذريم .. مژده که پاييز از راه رسيد ....

دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۲

براي من شايد زندگي دست و پازدن بين واقعيت و خيال باشد .. شايد ريختن شن از ميان انگشتانم خيلي زود تمام شود و بايد بگويم خداحافظ .. زندگي سخت است و مرگ سخت تر .. نادانيم ناتوانم مي کند .. دنيا چيست و انتهاي آن کجاست؟ چرا منطق آن را نمي توانم درک کنم ..
چرا يک صحنه اي را مي بينم، اتفاقي را و ميدانم که قبلا پيش آمده برايم در زماني ديگر و مکاني ديگر .. و اين حالا فقط تکرار آن گذشته است ... و چرا اين طور نيست؟ چرا؟ تو به من مي گويي و مي خواهي ثابت کني که من فقط خيال کرده ام .. اين فقط تلاقي خارج از برنامه سيگنالهاي مغز است ...
رياضيدانها با مسايل سخت و وحشتناک رياضي دست و پنجه نرم مي کنند که .. مساله اصلي را فراموش کنند؟

من که هستم و به کجا مي روم .. دلم مي خواهد چشمانم را ببندم و در ماليخوليا غرق شوم .. موسيقي همم کمک مي کند .. مي روم .. مي روي .. مي رود .. به کجا؟ وقت نداريم درباره آن حرف بزنيم ...

شايد حق با بابک باشه .. مي ترسم .. جدا مي ترسم .. همه عمرمون رو پشت و رو داريم مي گذرانيم؟

من از مرگ در نيمه شب مي ترسم ...

یکشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۲

يگانه عزيزترين

ريشه کردن در يک محل براي من کار بسيار سختي است .. خيلي زود دلزده مي شم و هيچ آدمي عميقا در وجودم و زندگيم موثر نيست غير از عزيزترين .. خودم هم گاهي تعجب مي کنم ... تو ايران که بودم سه ماهي يکبار کار عوض مي کردم و خنده دارش اين بود که هر دفعه هم حقوقم اضافه مي شد!! عزيزترين مي گفت با اين پرونده درخشان تو (توي رزومه ات) که سه ماهي يکبار کار عوض مي کني، اگر من مدير بودم هرگز استخدامت نمي کردم!! خب، خوشبختانه اون مدير نبود .. تا اينجا .. که با هم همکاريم و من به اعتبار او استخدام شده ام ... روز اول از من قول گرفته که: "خسته شدم و حوصله ام سر رفت و.." نداريم؛ اگر مي خواهي اينجا استخدام بشي، حداقل روي سه سال فکر کن!!! چه بدبختي عظيمي براي من!!!!!
چطوري مي تونم اين آدمهاي تکراريِ تکراري رو سه سال تمام تحمل کنم!! نمي دونم!!
ته دلم فکر مي کنم اينطوري نمي شه و اين طوري نمي مونه .. من اصولا حوصله ام از آدم ها خيلي زود سر مي ره و خيلي زود برام تکراري مي شن!!
با تعجب از عزيزترين مي پرسم: چطوره که تو برام تکراري نشده اي؟ مي گه: خودت خبر نداري من به چه لطايف الحيلي دست مي زنم که تو حوصله ات از من سر نره!! (به حق چيزهاي نديده و نشنيده!!)

معمولا هم دل نمي بندم .. خيلي راحت از دوستام (مثلا، دوستيم با همديگر وگرنه اگر يک دوست واقعي تو کل دنيا داشتم اونوقت به دنيا نشون مي دادم دوستي يعني چي؟!) جدا مي شم و خيليِ خيلي راحت از شرکت هام و ميزها و کامپيوتر و .. هرچي جدا مي شم .. مي گم: خداحافظ و ديگه پشت سرم رو هم نگاه نمي کنم .. حتي فايل هام رو بر نمي دارم ... ولي اگر دل ببندم!! طرف بيچاره است!! چون به هيچ وجه تموم نمي شه و هيچ وقتِ هيچ وقت خداحافظ از طرف من در کار نيست ... چند بار تو زندگيم اتفاق افتاده با حداکثر يک دوست و حداکثر يک عزيزترين و حداکثر يک ايده آل و .. در هر چيزي يک بيشترين تعداد براي من است ...

خوب اينها يعني چي؟ يعني: تنهايي، .. اما تنهايي به خودي خود اعتباري نداره .. درباره من شايد مفهومش عدم توانايي در برقراري ارتباط است .. به عزيزترين مي گم: نمي خوام، مگه زوره!! و او هم مي گه بايد ياد بگيري به همه انسان ها صرف نظر از اين که دوستشون داري يا نه احترام بذاري! مي گم: خيلي سخته .. مي گه: خوب من چطور اين طوريم، تو هم باش!

مي گم: من عاشقتم، چون تو مثل من نيستي .. اگر مثل خودم ديوونه بودي که ولت مي کردم!! يا اگر مثل خودم ماليخوليايي بودي که فقط دوست مي مونديم نه همسر و هم سقف ... چون مثل من نيستي .. مثل من فکر هاي چپ و چول نمي کني، چون به قول خودت هيچ وقت چپردار نيستي .. چون هميشه پر از نيروي زندگيِ مثبت و سازنده هستي و در عين حال چيپ هم نيستي، چون براي همه خير مي خواي هميشه ... و چون من اين طوري نيستم ... من مي پرستمت عزيزترين!

پنجشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۲

کدام شاهزاده

من به صحنه هاي عاشقانه فيلم ها و داستان ها با شک و ترديد نگاه مي کنم و توي دلم فکر مي کنم چه تعداد دختر گول اين صحنه ها رو خورده اند و زندگيشان را تباه کرده اند ...

به داستان سيندرلا نگاه کنيد ... دختر زيباي خوب فقير در نهايت به وسيله شاهزاده انتخاب خواهد شد .. دخترها در کودکي اين صحنه ها رو مي بينند و توي ذهنشون فرو مي ره که اون ها هم شاهزاده ای دارند که جایی منتظر اون هاست! .. اما متاسفانه واقعيت دنيا و زندگي واقعي با داستان خيلي فرق داره ... براي دخترها اين يک کشف شوک آوره که هيچ شاهزاده اي وجود نداره که بياد و اون ها رو ببره .. مي خوام از نظر روانشناسي بگم که وقتي دخترها منتظر کشف شدن از طرف شاهزاده شون تو دخمه ها به سر مي برند و رنج رو تحمل مي کنند .. تا آخر عمرشون منتظرند ... حتي اگر ازدواج کنند و حتي همسر خوبي هم داشته باشند در پنهان ترين لايه ناخودآگاهشون به شاهزدشون فکر مي کنند ...

داستاني از يونگ خوندم که براتون تعريف مي کنم ... خانومي رو معالجه مي کرد که به صورت کاملا ناخودآگاه فرزندانش رو کشته بود ... در نقب زدن به گذشته او، يونگ متوجه مي شه که اون دختر در شهر کوچکي زندگي مي کرده و با يک سري دختر ديگر در تنها کارخانه ريسندگي اون شهر کار مي کرده .. تمام رويا و آرزوي اون دخترها در وجود تنها پسر صاحب کارخانه که مجرد و خوش قيافه بوده، منحصر مي شده ... دخترها هفته ها، ماهها و گاهي سالها منتظر بودند که او به يکي از اون ها نظري بياندازه ... چي مي شه؟ اون سرگرم زندگي خودش بوده و به دنياي دخترهاي کارگر کاري نداشته .. دخترها تک تک ازدواج مي کنند .. از جمله خانوم داستان ما که چون خوشگل تر از بقيه دخترها بوده ته ذهنش اميد بيشتري براي تصاحب اون شاهزاده داشته ....... او بعد از ازدواج به همراه همسرش به شهر ديگه اي مي ره ... سالها بعد در حالي که او با همسر و دو فرزندش يک زندگي معمولي و متناسب با احوالش رو داشته يکي از دوستان آن روزهاي جواني به ديدنش مي آد .. در صحبت از خاطرات .. اون دوست (مشخص نيست از روي واقعيت و يا خيال پردازي) به دختر ما مي گه که بعد از ازدواج تو بعضي ها خيلي ناراحت شدند از جمله پسر ثروتمند ....
يونگ اينجا با شگفتي متذکر مي شه که همين يک جمله احمقانه و از روي بي توجهي اون خانوم رو به سمت ديوانه شدن سوق مي ده ... بعد از اون روز کار اين خانوم فقط تخیل در مورد زندگيي که مي تونسته داشته باشه، مي شه و شروع به بي توجهي به همسر و فرزندانش مي کنه ..
مرگ بچه ها اين طور اتفاق مي افته که اونها رو مي بره حموم و به اين که اونها از آب کثيف حموم مي خورند اهميت نمي ده و فقط نگاهشون مي کنه ... بچه ها مريض مي شن و اون ازشون پرستاری نمی کنه و اون ها مي ميرند .. در اون لحظه هست که مادر از اون خوابي که در اون فرو رفته بوده، بيدار مي شه و با درک واقعيت، توان روحيش رو از دست مي ده و ديوونه مي شه ... يونگ متذکر مي شه که در پرونده اين خانوم درج شده بود: غير قابل درمان!

سه‌شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۲

پاک!!

يک خورده سرما خورده ام .. يک خورده تب دارم .. يک دارويي مي خوردم که سايد افکت آن کهير زدن بود .. من هم که خيلي آماده کهير زدنم هميشه!! ديروز همين طور داشتم مي خاريدم!! وقتي هم خاريدن تموم مي شد يک کهير گنده هويدا مي شد!! شعر گفتم !!
من تب دارم براي همين هم حالم يک خورده مثل مست هاست .. چقدر مستي خوبه من عاشقشم .. آخر سر من يا ديوونه مي شم يا دائم الخمر ..
وقتي ان جي و بانو برام کامنت مي ذارن خيلي خوشحال مي شم .. احساس مي کنم مي فهمند چي مي گم .. يک بار ان جي نوشته بود: "کاش به جای اينکه برام بنويسيد، پيشم بوديد" من هم مي گم کاش دو قدم به هم نزديک تر بوديم ها نه؟ بانو جونم .. نه ان جي جونم؟
فرهاد مرده؟ يعني اون صدا تموم شده ؟؟ من خسته ام .. من دلم سخت گرفته .............................. مگه مي شه؟؟ خوب معلومه که مي شه ! چون خدا خله با اين آفرينشش گند زده .. مي شه گفت که خدا که جاوداني است نمي تونه جاويدان خلق کنه و انسان که ميرا هست مي تونه ماشين ناميرا خلق کنه ؟؟ خدا چيه؟ کيه؟ کجاست؟؟
من که سهمم از دنيا و آخرت عزيزترينه ... من کجاي دنيا ايستاده ام .. جوون که بودم مي گفتم در پايان همه راهها (آشناهاش مي دونن که جمله از دکتر است) حالا کجام .. پير شدم خنگ شدم!! شدم؟؟ ديگه نيستم: اونقدر صاف، مثل قديمها من روحم زنگار بسته .. چرا انسان رو اين گونه عجيب زاييديد!! چي شد اصلا فهميدين چي کار کرديد .. ااا خداها در نريد نمي خورمتون .. يک سوال دارم فقط .. من پير مي شم و بچه ندارم .. براي بچه ضعف مي رم اما ........... آيا حق دارم انساني رو بي اختيار خودش براي بازي خودم به دنيا بيارم ... مولوي تو بودي مي گفتي: حيات باارزشترين گوهر دنياست ؟؟ نه بابا تو عاقل تر يا بهتر بگم ديوونه تر از اين حرفها بودي که اينو بگي .. من ضعف مي کنم براي بچه اما قدرت مي خوام داشته باشم که هيچوقت نيارمش ... اي واي من خل شدم پاک، نه؟؟
من چرا سرم داره گيج می ره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقا يک قهوه بی زحمت!

آبگوشت!

ديشب به لطف دوستان! بي خوردن شام و در واقع هيچ چيز به رختخواب رفتيم .. شبکه تپش داشت يک فيلم آبگوشتي از سينماي فردين پخش مي کرد ... با اداي احترام فراوان به همه منتقدان عزيزِ مجله عزيزترِ فيلم، بايد عرض کنم صحنه آبگوشت خوردن و مخصوصا گوشت کوبيده آن چنان هوس انگيز بود که مجبور شديم کانال تلوزيون رو عوض کنيم !!!!
به عزيزترين سپردم که حتما وقتي رفت تهران يک سر به ديزي سراي آذرشهر بزنه .. به به ... ديزي با ريحون و پياز و ترشي، چه شود!! معلومه چقدر شکموييم ها ..

دوشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۲

روز هشتم

و در روز هشتم خدا جرج را آفرید و ... جرج زيبا بو د .......

یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۲

واقعا دو دنيا!

1- کتاب دو دنياي گلي ترقي رو خوندم ... از سبک ساده و بي تکلف خانم ترقي در تعريف خاطراتشون بسيار لذت مي برم .. داستان يک دوره از کشورمون از زباني غير از زبان رسمي و غالب .. تعريف خاطرات باغ شميران از زبان کسي که در اون زندگي کرده .. تعريف انقلاب مستضعفين مي تونم بگم از زبان يک بچه مستکبر!! و بعد با خوندن متون ايشون مي شه فهميد در خانه هايي که مصادره شدند چي مي گذشته و بر سر بچه هاييي که پدر تيمسارشون اعدام انقلابي شده چه آمده .. جالب ترين قسمت کتاب ايشون اينه که هرگز قضاوت نمي کنند .. فقط تعريف مي کنند .. من از خواندن کتاب هاي ايشون بسيار لذت مي برم و احساس مي کنم تونستم کمي هم اون ور سکه رو ببينم ... با شخص ايشون هم به دليل گذراندن مدت زماني رو در يک کلينيک رواني احساس همذات پنداري مي کنم!!

از خانم گلي ترقي عزيز بابت نوشتن مطلب زير پيشاپيش معذرت مي خوام!!

2- اين برندگان ام تي وي خيلي من رو پکر کرده .. من از موسيقي چيزي سرم نمي شه .. اميدوارم يک موسيقي دان به من بگه که اين خانم بيانس هنري غير از برهنگي هم دارند!! که سه تا جايزه مي دن خدمتتشون .. با اين سبک جايزه دادنشون من که يک نتيجه مي تونم بگيرم: خانوم ها بيشتر لخت شيد، بيشتر جايزه بگيريد!! من نمي فهمم .. اينها چه ربطي به موسيقي داره .. خوبه يک مسابقه بدن نمايي بذارن اينها برن شرکت کنند و موسيقي رو به اهلش واگذار کنن نمي شه؟؟

نمي فهمم حودر خان از چي اين
Crazy in love
خوششون اومده؟؟
خشي هم که معتقده لختِ زيبا خوبه .. والاه مثل اين که من دهاتي ام اين وسط!!
بدون شرح!