انگشتام براي نوشتن مي خارند و اين احساس خيلي خوبيه!! دوستش دارم
تو تهران توي گرما .. سعي مي کنم خودم رو از بين ماشينها با اين حرکات پيچ در پيچ عجيب و غريبشون در ببرم و در عين حال حواسم به ماتنو و روسري احمقانه ام باشه (فقط سه ماهه روسري سر نمي کنم ولي ..) و اين وسط چي بيشتر از همه عذابم مي ده؟ نگاههاي هيز پسرهاي ايراني! خدايا اينها چه شونه؟ مگه مشکلي توي لباسم هست؟ خداي نکرده دکمم بازه؟ نه هيچي .. مانتوم سرمه ايه و چون مي خوام برم دانشگاه مقنعه سرم کرده ام! فقط هنوز لاک عروسي روي ناخنهام هست ... لاک زرشکي روي ناخن هاي دراز لابد خيلي تحريک کننده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اين اخلاق زشت چشم چراني مخصوص ايراني هاست (پسر خوش تيپ و مثلا دانشجو با کارگر جماعت فرقی نداره همه اين کاره اند!) و خيلي خيلي بد و احمقانه است .. روزگاري براي فرار از اين نگاهها مي خواستم روبنده بزنم!! نه که فکر کنيد من قشنگم ها نه، شماها هم حتما اين اخلاق ايروني رو مي شناسيد که براش زيبايي و زشتي .. چادري و بي حجاب و يا هر چيز ديگه اي مهم نيست فقط نگاه مي کنه و ... حالم به هم مي خوره ......
پيوست : ببخشيد مطلبم دلخور بود .. دلم براتون تنگ شده بود از محبتهاتون ممنونم. ايران خيلي بهم سخت گذشت .. و من از اين موضوع متاسفم ............................ براي خودم، همين
شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۲
ايران؟
سلام
من برگشتم ...................
چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياری کردن باغی کز آن گل کاغذين رويد
.
.
.
.
ای مانند من دلکنده و غمگين! بيا ای خسته خاطر دوست
من اينجا بس دلم تنگ ست
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بی فرجام بگذاريم........
مهدی اخوان ثالث
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۰۲ ب.ظ.
0
نظرات
سهشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۲
خيلي سلام
ننوشتنم يك دليل ساده داشت: عروسي برادرم بود و من در؟ير كارهاي ان بودم از جمله امدن به تهران و شركت در بازي عروسي! دوري از عزيزترين وشركت در اين بازي شلوغ تا حدودي اعصابم را خط خطي كرده الان هم دارم با كيبورد اكس ؟ي مي نويسم كه عربي است نه فارسي! بنابراين با ان 4 حرف نازنين فارسي كه اسم خودم را هم مي سازند نمي توانم بنويسم .... از الطاف شما عزيزان متشكرم .... بي عزيزترين و بي وبلا؟ نويسي و خواني روز؟ار سختي دارم .... عزيزترين هم به عش؟ فيفا 2004 دوري را تحمل مي كند! .... ا؟ر فهميديد اين ؟ها ؟ي هستند!!!!!
دلم براي خوندنتون حسابي تن؟ شده ... راستي دوستانٍ دور از وطن، اصلا خوش نمي ؟ذره!!!!!!
خبري نيست كه نيست .............. تا بعد ..............
پنجشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۲
به صحرا شدم عشق باريده بود و زمين تر شده بود و پاي من چنان که پاي مرد در گِلزار فرو شود در عشق فرو شد .................................................
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۰۴ ب.ظ.
0
نظرات
چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲
وبلاگ!
به عزيزترين مي گم مي خوام عکس تو و خودم رو بذارم تو وبلاگ .. يکهويي براق مي شه که يک وقت اين کار رو نکني!.. يک خورده نگاش مي کنم و مي پرسم چه اشکال داره؟.. يک سري تکون مي ده و مي گه: راستش هيچي! راست مي گي چه اشکال داره؟ .. ولي من اين کار رو نمي کنم چرا؟ دليل دقيقي ندارم ...
دلم مي خواست عکس بلاگرهاي محبوبم رو مي ديدم ... آخه کلا من به قيافه آدم ها اهميت مي دم .. معنيش اين نيست که اونها بايد خوش قيافه باشن نه .. ولي قيافشون رو اگر دوست داشته باشم باهاشون دوست مي شم وگرنه خيلي به سختي دوست مي شم ... خب اين از ضعف داشتن در نحوه قضاوت در مورد ديگران است مي دونم ولي خوب يک توضيحي بدم من اگر بگم لبخند يک نفر قشنگه پس اون آدم خوبيه منظورم شکل لب هاي او موقع لبخند زدن نيست منظورم حالت و لحن! لب هاي اوست که آيا به خودش اجازه مي ده کسي رو مسخره و ريشخند کنه يا نه آيا لبخندش مصنوعي است يا نه .. شيطنتش دوستانه است يا بدجنسانه واگر اين مشکلات رو نداشت! به اين نتيجه مي رسم لبخندش قشنگه!!
خب يک خورده پيچيده شد .. شانس آورده ام که عزيزترين کاملا اين حرف هاي خنگولانه من رو درک مي کنه!
بگذريم دلم مي خواست بدونم چه شکلي اند ..همون طور که من فکر مي کنم نازنين هستند يا نه؟
بعضي ها رو فکر مي کردم نازنين هستند و انسان دوست و در دعواهاي اخير فکر کردم لابد اشتباه مي کردم (مي بينيد جرات نمي کنم نظر قطعي بدم چون اونوقت خونم گردن خودم است .. دنياي ما بلاگرها هم انگار دنياي خطرناکي است و همه بازي هاي زشت دنياي واقعي در دنياي مجازي ما هم راه دارد، نه؟)
مخلص کلام! من اين حرف ها رو مي زنم و سعي مي کنم تو وبلاگم از خودم يک الهه مهرباني و فرشته تنها!!! براي شما درست کنم، خوب شما بايد عکس من رو ببينيد بعد قضاوت کنيد که اصلا من مال اين حرف ها هستم يا نه؟ و اصلا حرف هام به قيافم!!!!! مي ياد يا نه، ديگه!!!
البته مي دونم که در واقع لذت اصلي در وبلاگ خواندن هم از همين ندانستن و نديدن مي آد .. و مثل هنر پست مدرن همه چيز را اعم از قيافه و شرايط و روحيات خودمون توي ذهنمون مي سازيم يعني نويسنده ها و خواننده ها با هم توي يک بازي قشنگ شرکت مي کنن و لحظاتشون رو با هم تقسيم مي کنند .. اين هم خيلي خوبه و من چند تا دوست نازنين اين طوري پيدا کردم که از ديدن! ببخشيد خوندن هر روزه مطالبشون خيلي لذت مي برم .. پس پاينده باشيد دوستان و مهربان!
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۰:۰۷ ق.ظ.
0
نظرات
سهشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۲
باز هم پدر خوانده
Revenge is a dish that tastes best when it's cold.
از پدر خوانده دیدنمان خیلی گذشته ولی هنوز گاهگاهی چیزهایی به ذهنم می رسه...در پدر خوانده 3 مایکل به کی (زن سابقش) می گه:
Michile:I want you to forgive me ..
Kay: for what?!
Michile: for everything..
Kay: like God? Ha?
Michle: I need something closer…
زبان شیرین فارسی
دوست نازنینی داریم یک پسر بلوچ که از 11 12 سالگی تو انگلیس زندگی کرده و آنجا و با سیستم آنجا بزرگ شده است، به 4 زبان به ترتیب مسلط است: ا- انگلیسی 2- بلوچی 3- عربی 4- فارسی ... با ما که هست خیلی سعی می کنه به فارسی درست با ما حرف بزنه (همون طوری که یک روزگاری سعی می کرده به انگلیسی کاملا درست حرف بزنه) مهمترین مشخصه اش از نظر من این است که همیشه از دیگران متعجب است که چرا و چگونه کارشان را به بهترین نحو انجام نمی دهند!) بگذریم .. مهمترین مشکلش در فارسی حرف زدن اسلنگ ها هستند .. بعضی وقت ها حرف های خیلی خنده داری می زنه (با قیافه خیلی جدی) و وقتی ما از خنده منفجر می شیم با دلخوری نگاهمون می کنه .. این هم چند تا از اشتباهات او (این اشتباهات همیشه در صحبتش با عزیزترین پیش می آد نه من .. چون وقتی با من حرف می زنه کاملا یک جنتلمن انگلیسیه و با احترام فراوان همون طور که شایسته یک لیدی!! هست رفتار می کنه و وقتی من اسلنگ می گم (مثلا توپه .. چه باحال و ..) می خواد شاخ در بیاره!! :
- یک میخ دیگه کوبید به کفنش!! به جای تابوتش!!
- یارو انگار از خرطوم فیل افتاده !! به جای دماغ!! ما که می خندیم می گه: اا من تا حالا فکر می کردم به اون دماغ دراز فیل می گن خرطوم !!!
- می خواهیم بریم لوطی گری!! به جای الواطی!!
- استمنا!! می کنم به جای استدعا!! می کنم
چند تا تیکه کلام بامزه هم داره که وقتی با لهجه شیرینش می گه فقط می شه خندید:
- من نمره کفشتم !!
- I am your servant!
- این بالایی رو به جای نوکرتم می گه!!
خلاصه به همراه او روزگار توپی!! داریم با تکه کلام های فارسی!! اودر حال آموختن فارسی!! از ماست ما هم با او کلاس فشرده آشنایی با انواع نوشیدنی ها!! رو داریم ...او هم به بیسوادی ما می خنده .. این به اون در!!
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۰۷ ق.ظ.
0
نظرات
دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲
هبوط
تو قلب بيگانه را می شناسی زيرا که در سرزمين مصر بيگانه بوده ای
اگر اين جمله براتون آشنا نيست، توصيه نمی کنم به لينک سر بزنيد!! (فايل زيپ)
با تشکر مخصوص از رامين
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۳۴ ب.ظ.
0
نظرات
یکشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۲
باز هم سولانژ
از همه شما خيلي متشکرم که برايم نوشتيد اسم فرشته به من مي آيد .. اميدوارم اينطور باشد (خيلي خيلي ممنون)
سولانژ اسم دختر جوان 19-20 ساله اي بوده که دکتر شريعتي در سفر به فرانسه براي ادامه تحصيل در سوربن در منزل خواهر و شوهر خواهر او منزل مي گيرد و در يکي از اتاق هاي خانه آنها زندگي مي کند.. دختر نازنيني دانشجوي سال اول دانشگاه، يک مسيحي معتقد به مهرباني .. تمام مدت در حال تحقيق و مطالعه و در کنار آن کمک به افراد نيازمند (مثلا کمک در انجام تکاليف دانشگاه به يک دانشحوي کور ويتنامي در اتاق او که در واقع يک بيغوله بوده با نهايت مهرباني و يا کمک به زندانيان الجزايري در فرانسه (در آن دوران الجزاير تحت اشغال فرانسه بود))
داستان دکتر از او در کتابهاي گفتگوهاي تنهايي و کوير آمده است ولي اصلا نمي توان در مورد راست يا خبال پردازي بودن آنها قضاوت کرد .. کساني که دکتر را مي شناسند مي دانند که او خداي داستان پردازي بوده .. اما اگر داستان حقيقت باشد اين است که:
اين دو گرفتار عشق هم مي شوند يک مسلمان معتقد و يک مسيحي معتقد به اين نتيجه مي رسند که در اين دنيا بيش از هر کس همديگر را درک مي کنند .. هر روز يکديگر را در کافه مادام کانار (پيرزن خوشرو و خوش برخوردي که آنها رابسيار دوست داشته و هميشه ميزمخصوص آنها را براي آنها خالي نگه مي داشته حتي در روزهاي شلوغ ) مي ديدند و با هم حرف مي زدند و در آخر غروب خورشيد را از پشت برگ هاي درختاني که جلوي کافه بوده مي ديدند ..........
اسم او سولانژ بوده و دکتر اين اسم را "فرشته تنها" ترجمه کرده .. او هم به دکتر مي گفته "شري" که هم اسم يک نوع شراب است و هم معني دلبند مي دهد .. دکتر به دليل فعاليتهاي سياسي از او فاصله مي گيرد و او را تشويق مي کند براي تعطيلات تابستان به جنوب فرانسه برود .. بعد از چند روز تلگرافي به دکتر مي رسد که سولانژ در دريا غرق شده است .. دکتر تمام عمر خود را در مرگ او مقصر مي داند و به خودکشي بودن مرگ او شک دارد .. دريا هرگز جسم او را پس نمي دهد .....
دکتر در مورد سولانژ مي گويد "او آنقدر خوب بود که از خوبي خود خبر نداشت" "او خوبي نمي کرد که خوبي کرده باشد، خوبي در ذات او بود"
همه عمرم سعي کردم مثل سولانژ باشم و متاسفم که نشد ......... از خواندن جملات شما: که اين اسم به تو مي آيد قلبم لرزيد .. کاش اين طور بود ... آرزويم رفتن به پاريس و باز يافتن آن خاطره هاست .. گرچه مي دانم که حقيقت در همين نزديکي هاست ... و نيازی به بازيافت خاطرات 50 سال پيش نيست ......
اگر بلد بودم کامنت را براي اين مطلب بر مي داشتم .. مي دانم اين از ضعف است اما من طاقت خواندن مطالب توهين آميز به دکتر و سولانژ را ندارم .. اين دو به نوعي براي روح من تابو محسوب مي شوند (از نظر عقلي تقريبا همه حرفهايتان را در مورد دکتر قبول دارم، از نظر روحي و احساسي مي گويم) ..... مي توانم به دوستي شما اميدوار باشم؟
ارسال شده توسط
Unknown
در
۱۲:۳۷ ب.ظ.
0
نظرات
شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۲
سولانژ
سولانژ يک اسم فرانسوی است و اين هم معانی مختلفی است که من برای آن پيدا کرده ام:
1- Sun Angle / Earth Angle
2- French form of the Late Latin name Sollemnia, which was derived from Latin sollemnis ‘religious’, this was the name of a French shepherdess who became a saint after she was killed by her master.
3- In Spanish and Portuguese means ‘The sun’
4- Rare jewel
5- Dignified
6- Solemn One
7- Lonely Angle
My Solange‘s last name is ‘De Sherry’ which means: ‘Beloved’. It is nice, isn’t it?
(انتخاب اسم سولانژ دليل خيلی خاصی دارد که روزی خواهم نوشت، فعلا بايد بگم که خيلی دوستش دارم)