Wednesday، March 09، 2011

قل قل عزيزم اولين قدم هاش رو ديروز برداشت در مجموع 4 قدم :) 15 فروردين يك سالش مي شه. من رو مي شناسه و حسابي ماماني شده يعني همش مامانش رو مي خواد :) در ضمن داره دندون در مي آره. يكهو 4 تاي جلوش رو با هم. حسابي كلافه است از دندوناش. جالبه كه همزمان قدقدم هم داره دندون هاي آسياب دايميش رو در مي آره. خيلي جالبه همزمان داره دندوناشون در مي آد عزيزهاي دلم.
قسمتي از صحبت هاي قدقدي در مورد همكلاسيهاش :) به جاي تقريبا خيلي جدي مي گه تبريقا! مثلا مي گه:
تبریقا هیچ روزی هوم ورک هاش رو انجام نمی ده.
چند تا از پسرهاي همكلاسيش بهش گفته بودند كريزي گرل اون هم مي گه: اونا به من گفتن کریزی گیرل منم فردا بهشون می گم کریزی گیرل بهش می گم نه باید بهشون بگی کریزی بوی. می گه نه این طوری فانی تره چون هم بهشون گفتم کریزی هم بهشون گفتم گیرل. اين هم صحبت هاي قدقد به مناسبت روز جهانی زن البته با يك عالم تاخير!
و بدون تاخير نوروز و سال نوتون مبارك. به اميد سالي سبز و شاداب براي هممون

Wednesday، December 29، 2010

دارم به قل قل قطره آهن می دم بخوره، قدقد می گه مامان وقتی قل قل قطره آهن می خوره مزه ی پیچ (میخ -> آهن!) می ده !

Monday، December 27، 2010

نقره عزيزم وقتي انگليسي حرف مي زنه شخصيتش عوض مي شه و يك جور بامزه اي مي شه و حاضر هم نيست با ما انگليسي حرف بزنه و ما اون حالت ناز انگليسي حرف زدنش رو خيلي نمي بينيم.

داشتم به قل قل قطره مولتي ويتامين مي دادم قد قد اومده مي گه: قل قل وقتي قطره مولتي ويتامين مي خوره مزه پيچ(هلو) مي ده!

رفته بوديم بنزين بزنيم ازش مي پرسيم راستي تو مي دوني بنزين به انگليسي چي مي شه؟ يك كمي فكر كرده مي گه:
full special!!!

آخه هر وقت مي خواهيم بنزين بزنيم مي گيم:full special please!

عزيزترين در حال رانندگي بود يك هو يك ماشيني پيچيد جلومون من گفتم واي ببين چه جوري رانندگي مي كنه مردك! قدقد مي گه آخه مي دوني آقاهه خيلي بي كثافيته!!

Sunday، September 19، 2010


زندگيمون افتاده رو دور تند. خيلي كار داريم .. همش بايد يك چيزهايي بخريم و يك كارهايي بكنيم .. در 4 ماه و 10 روزگي قل قل من برگشتم سر كار. مادرجون آمدند پيش بچه ها. همزمان با ماه رمضون بود و ساعت كاري كمتر بود. من هم يك ساعت شيردهي دارم كه باعث مي شد ساعت 2 خونه باشم.
قدقد هم مدرسه نداشت و يك ماه موند خونه كه خيلي براش كسل كننده بود. يك ماه خيلي سختي بود ..
حالا هم مامانم اومدن و من ساعت 4.5 مي رسم خونه و قل قل كمي بزرگتر شده و بهتر غذا مي خوره. خيلي پوف دوست داره (برنجي كه تو آب گوشت و سبزيجات بدون ادويه و نمك پخته) و بهش پوره هويج و سيب زميني مي ديم. ميوه هم سيب و گلابي و انگور و هندونه خورده! فعلا كه خيلي خوش خوراكه و خيلي با خوردن همه چيز حال مي كنه :)
هفته اي دو روز هم يك نفر مي آد براي تميز كردن خونه و هر سه تامون همش در حال كار كردنيم اما خونه جمع و مرتب نمي شه و همش هم يك چيزي كمه و يك كاري مونده. حالا حداقل من صبح مي آم سركار و نمي بينم اما مامانم طفلك كه مي مونه خونه .. قل قل هم خيلي بغليش كرده ام و همش دلش مي خواد بغل باشه .. روزهاي شلوغ و سختي داريم .. تصميم داريم يك ماشين بزرگ كه براي يك خانواده پرجمعيت جا داشته باشه بگيريم ولي به همه دلايل قابل تصور دست دست مي كنيم.
حالا اين وسط من هم كارهاي دندون پزشكي دارم كه از حاملگيم نتونسته بودم برم. دندون پزشكم هم اون سر دنيا. همش به خودم يادآوري مي كنم كه بچه كوچيك داريم و همه اينها طبيعيه ..
امروز سرخوشم ولي. اميدوارم روز خوب و پرباري باشه براي همه.
قدقد مي گه مي دوني خدا چه كار مي كنه مي گم نه چه كار؟ مي گه: آدم هايي رو كه رفتن تو آسمونها خراب مي كنه بعد ديگه اونها نمي تونن بيان زمين!
قرار بود جمعه بريم بيچ اما يك آبگوشت مشتي خورديم و همه خوابيديم .. قدقد از خواب بيدار شد ديد اي واي وقت بيچ رفتن ديگه گدشته به باباش مي گه: آخه از دست تو چه كار كنم؟ ديدي نرفتيم بيچ!! (آخه معمولا به اصرار باباش مي خوابه)

پيوست: مثل اينكه از اي ميل اين وبلاگ يك سري اي ميل همراه با يك لينك براي دوستهام در ليست ارسال مي شه. نمي دونم چه طوري و احتمال مي دم ويروس باشه. لطفا بدونيد كه من اي ميلي نزدم و اي ميل مربوط رو باز نكنيد.

Saturday، May 29، 2010


نقره یک چیزی حدود 20 تا عروسک باربی و پرنسس دیزنی و یک فولا داره. در حال بازی باهاشون یکهویی می گه مامان می دونی فولا لبنونی (لبنانی) ایه. می گم چرا؟ می گه آخه اگر لبنونی نباشه فقط عربی حرف می زنه و انگلیسی نمی فهمه و نمی تونه با هیچکدوم از پرنسس ها حرف بزنه. اونوقت فقط باید با جزمین (از کارتن علاالدین) حرف بزنه!!

روز جمعه است از نقره می پرسم امروز چند شنبه است؟ کمی فکر می کنه و می گه: شیش شنبه! می گم چی؟ می گه: آه ببخشید یعنی شش شنبه است!!
بعد فرداش می پرسم خب امروز چند شنبه است؟ می گه: یک، دو، سه .. آهان فکر کنم هفت شنبه باشه!!

Wednesday، May 19، 2010

عزیزترین تصادف کرده امروز صبح مجبور شده یک ماشین کرایه کنه. نقره کلی ذوق کرده که سوار یک میتسوبیشی شده و بعد به باباش درخواست داده که دفعه بعد یک مرسدس بنز و دفعه بعدش یک جاگوار اجاره کنه برای بردن ایشون به مدرسه :)
از روزی که باباش بهش اسم ماشینها رو یاد داده ماشین مدل بالا و با پرستیژ رو تشخیص می ده و برای خودش یک ماشین پورش قرمز انتخاب کرده که بخریم .. ما هم البته خریدیمش اما گذاشتیمش بمونه توی مغازه اش تا نقره بزرگ شده و بتونه رانندگی کنه و بعد بره بگیردش!! قراره وقتی 14 سالش شد این اتفاق بیافته :)
اونروز داشتم توت خشک می خوردم بهش دادم کمی، به قول خودش سعی کنه! (try رو به جای امتحان کردن سعی کردن ترجمه می کنه در فارسی حرف زدن) خورده و می گه حالا فهمیدم مزه درخت چی جوریه. می گم چی؟ می گه خب مزه درخت می ده آخه!!

Monday، May 03، 2010

فسقل عزیزم روز 15 فروردین برابر با 4 آوریل به دنیا اومد. این دفعه هم زایمان طبیعی کردم با اپیدورال ولی اپیدورالش دیرتر از دفعه قبل انجام شد. بنابرابن غیر از نیم ساعت آخر درد در اتاق زایمان تمام دردش رو کشیدم. نمی دونم چرا این درد به نظر من درد خوبیه. من به همه توصیه می کنم زایمان سزارین با بی حسی موضعی انجام بدن اما برای خودم نه.
پسرکم وزن تولدش 3،480 کیلوگرم بود و قدش 52 سانت. 2 سانت از قد تولد قدقد کمتر و 70 گرم هم سبک تر (به قول عزیزترین به اندازه یک گوشی موبایل سبک تر بود!). فکر می کنم علتش سرکار رفتن من بود و برنامه فشرده کار و زندگی .. امروز که 29 روزه است با ترازوی خونه 5 کیلو شده. شاید هم اشتباه می کنم ..
همه چیز خیلی خوبه دوباره بوی بچه کوچولو. بی تابی های اولیه اش و بعد اعتمادش به آدم، اینکه صدای من رو می شناسه و وقتی صداش می کنم آروم می شه و به طرفم بر می گرده .. خیلی خوبه.
مامانم ویزای یک ماهه داشتند و دقیقا 30 روز اینجا بودند و پریروز رفتند. دیروز بهمون سخت گذشت ولی امروز خوب بود. امروز از 2.5 تا 7.5 بعدازظهر رو خوابیده، احتمالا نذاره شب بخوابم. بعضی روزها خیلی خوشخواب می شه. روز 4امش از بس که خوابش سنگین بود بردیمش دکتر فکر کردم بی حال شده! دکتر می گفت اگر بچتون نخوابه می آریدش دکتر (سر قدقد) و اگر بخوابه هم می آریدش دکتر؟؟
واقعا 20 ساعت در شبانه روز می خوابه. اوایل بیداریش از ساعت 1 تا 5 صبح بود ولی حالا بهتر شده. کلا آرومه خوشبختانه فعلا کولیک نداره ..
خیلی بچه دوم خوبه. آدم خیالش یک جورهایی راحتتره و انگار می دونه داره چه کار می کنه. برم ببینم می تونم بیدارش کنم :)

Thursday، April 01، 2010

فسقلی توی دلم بزرگ شده و دیگه داره به دنیا می آد. می شد اصلا دیشب بمونم بیمارستان و به دنیا بیاد.
تمام مدتی که این فسقل توی دلم بوده من پای کامپیوتر بوده ام به حال گریه و پی گیری اخبار ایران. بچه ام دقیقا هم سن این جنبشه و من برای اسمش خیلی دلم می خواد اسم یک از شهدامون و یا اسمی مربوط به جنبشمون رو بذارم اما هنوز هیچ انتخابی نکرده ام.
نمی دونم همه اون گریه ها و نگرانی ها چه اثری روش داشته امیدوارم قوی کرده باشدش وقتی به دنیا بیاد اینهمه حرف هست که باید براش بگم و اونه که باید کاری بکنه ..
تمام این مدت که حامله بودم و عذر موجه! برای کاری نکردن داشتم به یاد اون روزنامه نگاری بودم که دستگیرش کردند در حالیکه حامله بود و یا اون خواهری که برای اعتراف گرفتن از برادرش اینقدر اذیتش کردند که بچه اش رو از دست داد ..
ما پیروزیم .. ما پیروزیم .. کودکم این رو به خاطر داشته باش.

Friday، March 26، 2010

هوا امروز صبح مثل شمالِ گرم می مونه. کمی مرطوب، آفتابی و خوشبو. نقره با باباش رفته مدرسه با موهای کمی کوتاه شده، کم پشت شده و تا حدود زیادی صاف که خیلی دوست داره.
من و فسقل (به قول نقره خارپشت و به قول عزیزترین مانکی و از همه مناسب تر بن سینا!) خونه ایم. گوگل ریدرم رو تا نصفه! خوندم. ای میل تقاضای ویزای مامان رو فرستادم.
کمی درد دارم. دردش با همیشه فرق داره. دلم می خواد فسقل هفته اول آوریل به دنیا بیاد. دلم می خواد ببینمش .. خیلی.
دکتر گفت که لپ داره :) وزنش هم باید حدود 3 کیلو باشه الان. اگر مثل نقره باشه که 9 ماه و 9 روز و 9 ساعتش رو تموم می کنه و می آد که می شه نیمه آوریل اونوقت. که کمی دیره.
تو خونه بودن بعد از سه سال دویدن خیلی مزه می ده. این روزها خیلی آشپزی می کنم، لباس های بچگی نقره رو در می آرم ببینم کدومش به درد فسقل می خوره. کمی خسته و لاجونم. کمی هم نگران. اما بیش از همه مشتاق. مشتاق و منتظر همه اتفاقاتی که قراره پشت سر هم بیافتند ..

Thursday، February 25، 2010


گل گلم، خودش رو نقاشي كرده: