Wednesday، June 10، 2009

قدقد و دایناسورها 1


قدقد در حال تماشای The Land before time که داستان دایناسورهاست. وقتی که دایناسورهای دزد تخمِ دایناسورهای دیگه به اصطلاح Eggnappers می آن که یک egg بدزدند می گه: طفلکی eggها hatch می شن بعد می گن که اِ توی tummy کی هستیم؟

Wednesday، May 20، 2009

امروز صبح دلبرک بیدار شده چرخیده سمت باباش بغلش کرده و می گه خواب خیلی خوش گذشت :)
بهش می گم یعنی چی این حرفی که گفتی؟ منظورت اینه که خیلی خوب خوابیدی می گه آره خیلی خوش خوابیدم :)

وقتی که صبح قدقد رو به جای نشوندن توی صندلیش در صندلی عقب می نشونم جلو کنار خودم و کل بزرگراه شیخ زاید رو با سرعت 105 می رونم با خودم فکر می کنم که خیلی مادربی مسولیت و بیخودی هستم.
وقتی که نون و پنیرش رو نمی خوره و به جاش بیسکوییت شکلاتی می خوره به خودم می گم ای مادر بیخود.
وقتی که به قدقدم اجازه می دم که اسباب بازیش رو با خودش ببره مدرسه و بعد ظهر خراب شده برش می گردونه از خودم خیلی بدم می آد.

ولی چه کنم که نمی تونم ناراحت بفرستمش بره مدرسه. مادربودن خیلی سخته.

Tuesday، April 21، 2009

اوضاع اقتصادی اساسی بده، این موضوع خیلی نگرانم کرده. نمی دونم چه کار کنم به این کار ادامه بدم یا نه؟ خیلی بده که آدم از کارش ناراضی باشه. کار خوب مثل ازدواج خوبه که همه چیزش خوبه و کار بد مثل ازدواج بده همه چیزش بده. کار خوب یعنی حقوق خوب محیط خوب، پاداش به موقع و آزادی در ساعات کاری. ازدواج خوب هم یعنی شوهر خوب، محیط خونه خوب، روابط خوب و فامیل شوهر خیلی گاهگاهی!
از اینکه این قدر زندگیم روز به روز شده ناراحتم. حتی برای فردا نمی تونم تصمیم بگیرم. با وجود اینکه خونه عوض کردیم دلم نیومد مدرسه دلبندک رو عوض کنیم، چون وسط سال بود و فقط یک ترمش مونده بود و هرجا می خواست بره جا افتادن براش سخت بود و چون این مدرسه اش رو خیلی دوست داره و کاملا راضیه.
مدرسه اش 45 کیلومتر با خونه فاصله داره ولی سر راه محل کار منه در نتیجه می رسونمش و بعد می رم سرکار. از این که هر روز صبح دیر می رسیم به مدرسه و به کارم ناراحتم. خیلی خسته ام. کار جدید و اسباب کشی و خونه جدید که خودش خیلی خوبه و یک پرستار که هر روز یک برنامه ای برامون داره .. خسته ام کرده. کاری از دستم بر نمی آد جز صبر.

Thursday، April 16، 2009

قوانین زندگی من می تونن اینا باشن:
1-در لحظات شاد لذت کامل ببر و در لحظات غمگین خیلی غصه نخور چون هر دو به زودی می گذرند.
2- هیچ، مطلقا هیچ حرف کنایه داری به عزیزانت نگو.
3- سعی کن با آدم ها یک کمی با گذشت برخورد کنی.
4- زیادی حرف نزن (معمولا موفق نمی شم!)
5- قدقد رو خیلی تماشا کن و تا آنجایی که می تونی باهاش وقت بگذرون.
6- سعی کن به موقع اطلاعات درست و لازم (نه فضولی!) رو به دست بیاری
... جالبه ها اگر بخوام بنویسم خیلی لیست طولانی ای می شه.
خیلی ممنون از دعوتت دوست خوبم.

Tuesday، February 24، 2009

1- اونروز دندون های نقره بهم خوردند و یک کمی دردش گرفته با تعجب می گه: دندونام با هم دعواشون شد. می پرسم چه جوری؟ می گه: همین جوری خودشون دعواشون شد!
2- روزی 2 تا 45 کیلومتر رانندگی می کنم برای اومدن به کار جدیدم که اصلا دوستش ندارم. ماه جون که بعد از خریدن یک آپارتمان و قول های ارتقا شغلی می رفتم به ایران تا تولد قدقد عزیزم رو با مامانم اینا جشن بگیریم اصلا فکر نمی کردم که وقتی برگردم یک سری اتفاقات بد و ناراحت کننده با اثرات منفی زیاد پشت سر هم برای خودم و عزیزانم پیش می آد. فکر می کنم هنوز افسرده و غمگین این اتفاقاتم ولی اینقدر سرم شلوغه که وقت ندارم غصه بخورم. عوضش 8 کیلو چاق شدم. من که امید داشتم که 3 کیلوی اضافی رو کم کنم حالا 10 کیلوی نفس گیر بهم اضافه شده که خیلی عذابم می ده.
3- چقدر به نظر عجیب و غیر واقعی می رسه نوشتن در وبلاگ. من وبلاگ می نوشتم که 2 تا آدمی که دوستشون دارم و ازم دورن از حال و روزم باخبر بشن و خودم هم سبک بشم ولی حالا دیگه اصلا حسی برای نوشتن ندارم.
4- به یاد اولین نوشته های وبلاگم در سال 2003، همین!

Tuesday، January 27، 2009

این اولین نقاشی نقره خانومه که مشخصه که چی می خواسته بکشه و تا حدود زیادی هم منظورش رو رسونده، (رسونده دیگه؟)
این درواقع اولین نقاشی واقعی دخترک 3 سال و نیمه منه. این نقاشی رو در دسامبر 2008 (دی ماه 1387) کشیده و با ذوق به من نشون داده که ببین مامان هاپو کشیدم.



Wednesday، January 21، 2009

قدقدانه جدید

نقره عزیزم با بازی کامپیوتری که باباش براش خریده بازی می کنه بعد وقتی نمی تونه سنجاب رو بگیره می گه: مامانِ سنجاب، دمش رو از توی لونه گرفته، نمی ذاره بیاد بیرون!
نهارِ من رو دیروز قدقدم پخته بود و داده بود، به این ترتیب که کلاس آشپزی دارن توی مهدشون و یک سیب زمینی پخته بود که توش به قول خودش یک کمی پنیر سفید و پنیر زرد گذاشته بود. بعد آورده بودش خونه. بهش گفتم می شه من ببرم بخورمش؟ می گه: آره مامان من می دمش به تو. می خوای اسمت رو روش بنویسم؟؟

Sunday، October 05، 2008

پرنسس سینگولی بلات

تعطیلات عید فطر رو رفتیم به هتل القصر در مدینه جمیرا. نقره می گه مامان می خوایم بریم به قصر؟ می گم آره می گه یعنی مثل پرنسس ها؟ می گم آره. می گه یعنی من پرنسسم؟ بعد قصرم هم اسمش القصره :)

یک اخلاق بامزه ای که داره اینه که برای خودش و ما اسمهای خنده دار می ذاره. بعدش هم تکرار می کنه و می خنده! اسم خودش رو گذاشته سینگولی بلات!! اسم من هم هست پومبا!!

Thursday، June 19، 2008

ما داریم می ریم ایران :)

عزیزترین رفته بود تایوان و این قدقد نازنین من دلش برای باباش تنگ شده بود خیلی زیاد، بعد دیگه آخرهای سفر باباش می گفت: بابای من رفته مسافرت و نمی آد.
یک بازی ای اختراع کرده که توی اون به من می گه: تو نقره باش من هم بشم مامانت .. بعد هی قربون صدقه ام می ره و بهم غذا و آب می ده بخورم :)
دایناسور خیلی دوست داره و از وقتی براش از روی کتاب دایناسورها اسمهاشون رو خوندیم، اسمهاشون رو یاد گرفته و می گه!!
از هر کس و هر چیزی که ناراحت می شه به من می گه مامان زود باش حسابش رو برس و این یعنی اینکه باید سر اون داد بزنم و دعواش کنم که نقره من رو اذیت کرده!
اسم یکی از دوستهای عزیزترین کوروش هست، بهش می گفت: عمو خوروس! بعد از اینکه کلی سعی کرد اصلاحش کنه گفت: عمو کورووش!
دوست عزیز و مهربونم یک روز که ما خیلی گرفتار بودیم به دادمون رسید و قدقد رو یک روز کامل نگه داشت. قدقد هم با پسر دوستم کلی بازی کردند و خوش گذروندن. بعد از کارهای دخترکم چیزهایی تعریف کرد که من شاخ درآوردم. مثلا داروهاش رو دونه دونه به خاله نشون داده و بعد گفته دایی من دکتره و این ها هم داروهای منه و اینها بد مزه اند و اینها خوشمزه!!
دوستم برای بچه ها آهنگ گل گلدون من رو گذاشته. بعد قدقد رفته روی چهارپایه ساکت نشسته و دستش رو هم گذاشته زیر چونه اش. بعد که دوستم ازش پرسیده چه کار داری می کنی گفته: دارم فکر می کنم!
تازه قشنگ هم بلده چه جوری براش ریمل بزنن!! این یکی رو من بلد نیستم.

ما قراره امشب بریم ایران. خدا خودش کمکمون کنه. پروازمون ساعت 1:20 صبحه و ساعت 4 صبح می رسیم به تهران.
قراره 4 هفته بمونیم. امیدوارم به قدقد حسابی خوش بگذره. گلکم خیلی خسته شده از مهدش.

Tuesday، June 10، 2008

اینقدر فکر توی سرمه که خدا می دونه. یک برنامه ای داریم که خیلی زحمت و فعالیت فکری و جانی می بره. امیدوارم که خدا کمکمون کنه و شرایط جور در بیاد برای این موضوع.
دارم به سلامتی می رم ایران :) آخر هفته آینده به مدت یک ماه. همه چیزم رو خریدم و آماده رفتنم. فقط لنگ کلاس فرانسه و کارم هستیم. از بس که خرم با وجودی که 2 ماه بود می دونستم کی می خوام برم اینقدر دست دست کردم که همه بلیط ها برای جمعه و شنبه از دستم رفت و من موندم فقط با یک انتخاب که هست نصف شب روز چهار شنبه. بعد مجبورم 5شنبه نیام سر کار و چون رییسم عوض شده به یک آدم سخت گیر مجبورم به جاش شنبه ی اول هفته رو کار کنم که مشکل اینجاست که شنبه ای جشن فارغ التحصیلی دخترکمه و من از صبح تا ظهر رو درگیر اونم و بعدش هم باید بقیه روز رو بیارمش با خودم سر کار!! حالا انگار که مساله به اندازه کافی بغرنج نیست که بعدش یک شنبه اش هم مهد دخترکم تعطیله و من باید دوباره بیارمش سرکار که فکر کنم دیگه ازم ایراد بگیرن!
همه اینها یعنی من وقت چمدون بستن هم نخواهم داشت. دیگه همین امشب چمدونم رو می بندم. تازه باید یک سری خرید دارویی و یک سری خرید آیکیایی بکنم.
غیر از اینها دخترکم خوبه، خودم خوبم و عزیزترین هم خوبه. دیروز که من کلاس فرانسه داشتم قدقدک کاملا یادش بوده و تا باباش رو دیده بهش گفته بریم کتاب فروشی (یعنی بیان پیش من و برن بردرز) بعد وسط راه پشیمون شده نه بابا بریم خونمون. باباش گفته عروسک من ببین لاین اونوری چقدر ترافیکه نمی تونیم بریم خونه الان. دلخور شده و یک کمی فکر کرده بعد برگشته به باباش گفته: من عروسک تو نیستم!
تازه اولین کراش دخترکم رو هم شاهد بودم. اونروزی باهاش رفتم توی زمین بازی، یک پسر بچه ای هست حدود 7-8 ساله و فوق العاده شر. بهم نشونش داده و می گه که مامان من به این پسره لبخند زدم اون هم بهم لبخند زد! بهش می گم ولی مامان اون خیلی شیطونه (شیطون مثل یک فحش می مونه توی فرهنگ لغات قدقدی) با اعتراض می گه نه دوستش شیطونه، اون خوبه :))